دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 134571

تاریخ انتشار : دي 1392

اعتراف میکنم زمانی که بچه بودیم من و خواهرم(اون 6 ساله بود و من 4 ساله)همسایمون که از خواهرم 4 سال بزرگتر بود اینقد سرکارمون میذاشت.خو ماهم ساده بودیم.یه بار گفت تو باغچه محوطه ای که داخلش زندگی میکردیم کتاب ابوعلی سینا چاله.تازه کتابشم طلاست.اما باید خیلی بکنی تا بهش برسی.بعدش رفت.من و خواهرمم شروع کردیم به باغچه کندن.کل گلای باغچه رو نابود کردیم.دیگه داشتیم خودمو میکشتیم.یکدفعه دیدیم باغبونه از دور داره میاد.اومد جلو گفت دنباله چی میگردین.گفتیم دنباله کتاب ابوعلی سینا.بیچاره فک کرد مسخرش میکنیم.با بیل کل حیاطو دنبالمون کرد.
ملت اعصاب ندارن بوخودا:)))))))))))))))