دخترا از پسرا باهوش ترن سلول های خاکستریشونم زیاده اما چرا استفاده نمیکنن اگر یکمی از عقل اونارو تام داشت الان جری رو به عنوان دسر سرو کرده بود
دخترا از پسرا باهوش ترن سلول های خاکستریشونم زیاده اما چرا استفاده نمیکنن اگر یکمی از عقل اونارو تام داشت الان جری رو به عنوان دسر سرو کرده بود
اعتراف می کنم که: دوستم زنگ زد خونمون گفت خسروامروز میای سر کار؟ گفتم نه شهرستانم! بعدش فهمیدم چه گندی زدم چون به خونه زنگ زده بود نه موبایل!
اعتراف می کنم یه روز تو باغ بودم با فامیل پدریم داداشمو نصف شبی پاشد رف تو استخر ولی شنا بلد نبود قمقمشم نیورده بودیم یدفه بابام بش بطری نوشابه بشت فرستادیم وسط استخر. بعدش من هی تحدید میکردم بش آب میپاچم تا به بابام می گفت خودمو سرگرم دختر عموی نوزادم میکردم خلاصه منو دختر عمم) هی داداشمو دست مینداختیم اخرم رفت خوابید
اعتراف میکنم از وقتی نودیا اومدن خیلی راحت تر ما هشتادیا میتونیم میدوند رو نوک انگشتامون بچرخونیم. شستیا و هفتادیا محکم بچسبید که موقع رو نمایی به قول خودتون گودزیلا هاس!
ببینم فورجوک خوشگله و فیلشو چنتا هشتادی پایه دیدن منتظر لایکای خوشگلتونم
هر وقت توی بحث از لفظ «پولشویی» استفاده میکن�
همه اش استرس اینو دارم که طرف بپرسه پولشویی چیه؟
شما هم تا یه سنی منبع در آمدتون، اضافی پول نون بود؟
دختره به تنهایی مرزهای ترشیدگی رو چندین کیلومتر جابه جا کرده. حالا
نشسته داره از معایب ازدواج با خاستکار پزشک سخنرانی مفصلی می کنه.
دقیفا قضیه همون گربه وگوشته. خخخخ
اعتراف میکنم…
به درجه ای از گشادی رسیدم که دیروز از مدرسه تا خونه موش آبکشیده شدم:|
آخه حال نداشتم چترمو وا کنم-_-
طرف گفت:
اعتراف میکنم ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﮊﻟﻮﻓﻦ ﺧﻮﺭﺩﻡ،
ﺍﺯﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﻻﻥ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟
ﮔﻔﺘﻢ: ﺳﺮﻡ.
ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﺍﺯﺗﻮﮐﻤﺪ ﺍﺳﺘﺎﻣﯿﻨﻮﻓﻦ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺲ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭﻩﺍﻡ؟
ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﺑﺪﻡ ...
ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﻗﺮﺻﺎ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﻦ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺗﺮﺍﻣﺎﺩﻭﻝ ﺧﻮﺭﺩﻡ !!!
KZK1381(کیارش)آقا سلام اعتراف میکنم ۲ یا ۳ ماه قبل عید بود که من و داداشم برای یاد گرفتن کار به کارخونه پدرم که تو شادآباده میرفتیم.جونم براتون بگه این داداشه من یکم شلخته هستش و دوست نداشت که لباساشو به چوب لباسی آویرون کنه چون هربار که میرفتیم کارگاه باید لباسای بیرونمونو آویزون میکردیم و لباسای مخصوص کار رو میپوشیدیم.صد بار اینو بهش گفتم اما گوش نکرد که نکرد.آقا ساعت۱۲ شد ما ناهارمونو خوردیم و وقت استراحتمون رسید رفتیم تو اتاق کوچیک تو کارگاه.اونجا یه بخاری برقی کوچیک و یه سری کاغذ و مدارک و از اینجور چیزا داره.داداش من استراحتش تموم شد و رفت سرکار ولی من با اجازه بابام قرار شد ۱ساعت استراحت کنم یا حتی بخوابم.هوای اتاق خیلی سرد بود منم مجبور شدم بخاری برقی رو روشن کنم و پتو رو انداختم رو خودم ولی چون بخاری کوچیک بود یکم طول میکشید تا اتاق خوب گرم بشه با خودم گفتم بذار یه دستشویی برم برمیگردم تا اون موقع هم اتاق حسابی گرم شده و با خیال راحت میخوابم.از دستشویی که اومدم جلو در اتاق دیدم اوه اوه از داخل اتاق دود بلند شده عین تالار عروسی که توش دود و رقص نور و اینجور چیزاست درو که باز کردم دیدم لباسای داداشم درحال آتیش گرفتنه آخه من خیلی خواب آلود بودم چشام به زور باز میشد نفهمیدم داداشم لباساشو انداخته کنار بخاری.سریع رفتم داد و بیداد کردم.بابامو داداشمم سریع فهمیدن داداشم میخواست با شلنگ آب خاموشش کنه ولی نمیدونست که بخاری برقیه و ممکنه برق بکشتش.شانس اورد که سریع بابام برقای کارگاه رو قطع کرد و به داداشم اجازه نداد و خودش با کپسول آتش نشانی آتیشو خاموش کرد.بابامم از عصبانیت فحش میداد و میزد تو سر خودشو از دست منو داداشم عصبانی بود فقط تا یه روز از دستمون عصبانی بود ولی بخیر
دیدین یه وقتایی داری با یکی در مورد علایق و مشکلات سن خودت حرف میزنی که ۱۰،۲۰ سال از خودت بزرگتره ،
زرتی طرف میگه آره منم اینطوری ، منم اونطوری؟ ودقیقا خودشو با شما مقایسه میکنه؟
خواستم بگم من اون طرفم!!(^~^)
اعتراف میکنم …
وقتی بچه بودم میخواستن اسم منو عوض کنن بزارن چکاوک:|
انقد که حرف میزدم-_-
بچه که بودم فک میکردم این گردلی قرمزای وسط سیم برقا، توپه، نمیدونستم چیه
الانم نمیدونم چیه(^_^)
اعتراف میکنم هر موقع دلم میگیره یه سر میزنم به اینستاگرامِ دوستان بالا، هم چند تا فوش جدید یاد میگرم هم چند تا بدبخت تر از خودم می بینم به زندگی امیدوار میشم.
دوستان بالا ممنون که هستید.
یبار وقتی بچه بودیم مامانم داداشمو دعوا کرد اونم واس انتقام وقتی مامانم خواب بود اومد ب من گف بیا قایم باشک بازی کنیم(داداشم ازم بزرگتره)
منم بی خبر از همه جا گفتم باش؛ گف من چشم میزارم تو برو قایم شو بعد از پیدا کردنت هر کی زودتر زد رو پیشونی مامان برندس.منم ک از اول مغزم معیوب بود رفتم پشت پرده قایم شدم داداشم اومد پیدام کرد بعد من عین چی تو خونه یورتمه میرفتم ک برم بکوبم رو پیشونی مامانم و برنده بشم داداشمم مثلا داره دنبالم میاد نزاره برنده بشم
عاغا همین ک رسیدم یجوری زدم ک مامانم ی متر رف هوا منم ک مث این خل مشنگا داشتم هر هر میخندیدم و از بردم خوشحال بودم وقتی دمپایی خورد تو ملاجم بازم نفهمیدم چی شده(گفتم ک خنگولم)
اما خداییش بعد از سه چار ساعت ک مامانم بزور همسایمون رام داد تو خونه فهمیدم چی شده!!!
نتیجه اخلاقی:کی گفته همسایه فضول به درد نمیخوره؟؟؟بزنم فکشو پیاده کن�
اعتراف میکن�
بچه که بودم تبلیغات که پخش میشد فکر میکردم بازیگرا دیالگشون یادشون رفته میرن یه دور بزنن بیان سرفیلم برداری
اعتراف میکنم هنوزم که هنوزه عید میاد میزنم شبکه 3 ببینم مردان آهنین پخش میشه یا نه !
پ . ن : آقای روحانی ما به شما رای ندادیم که هر سال مردان آهنین رو پخش نکنین !!!
یه سری میخواستم مخ همکلاسیم رو بزنم رفیقم گفت بهش آمار بده خودش میفهمه
یه روز رفتم به دختره گفتم تا الان ۳۴۰ تا پسر و ۱۲۸ تا دختر از اینجا رد شدن, گفت خب به من چه؟ گفتم دارم آمار میدم بهت دیگه
جزوه هاش رو انداخت و فرار کرد.
ما امسال عید ، قراره بریم موزه دوره همی!
اعتراف مى کنم ..............
بچه که بودم ، يه بار جــو گیر شدم نماز بخونم ، بعد
چادر گل منگولیمو سرم كردم و مهر و سجاده هــــ�
پهن كردمو روبه قبله واستادم ، شروع كردم به نماز
خوندن ..... اما چــه نماز خوندنى !! جای سوره ها
شعر کلاه قرمزیو می خوندم !!!
آقای راننده ..... آقای راننده
یالا بزن توو دنده . … برو به سمت تهرون
ميخوام برم تلويزيون !!!!!