دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  52150

عاقا ما توی اجرای پروژه ی فضولیشن (!) یه سیم کارت بی پدر مادر تو خونمون پیدا کردیم ! شیطون گولمون زد اس دادیم به رفیقمون:
سلام من پروانه ام دیروز شمارتو بهم داده بودی . . .
نگو گوشی دوستمون دسه باباش بود .
هیچی دیگه موبایل و کامپیوتر و بقیه وسایل ارتباطی رو ازش گرفتن الان حتی از سشوار هم نمی تونه استفاده کنه !
حق خروج از خونه هم نداره !

من مقصرم آیا ؟

  52142

عاغا امروز شیمی داشتیم؛بعد من یه سوال تقریبا چرت پرسیدم؛بعد معلممون خیلی ریلکس برگشت به من گفت گلابی که جاش روی صندلی نیست رو درخته که کلاس رف رو هوا من بدبختم بخار شدم رفتم افق یعنی تو این 12 سال تحصیلم تا حالا اینطوری ضایع نشده بودم؛خو همین کارا رو می کنن معتاد زیاد میشه

  52138

یه قانونی هم هست که اسمشو گذاشتم «قانون پایستگی خمیر دندان».
با این مضمون که: خمیر دندون هیچوقت تموم نمیشه و هرچی فشارش بدی بازم درمیاد. تا اینکه خسته بشی و آخرش بندازیش دور!

  52089

توروخدایه چیز میگم از4جوک بیرونم نکنین !!!گفتم شایداگه خودم اعتراف کنم جرمم سبک تربشه!!!! من ...من .... چیزه... هولم نکنین دارم میگم دیگه !! من چن روزپیش طبق معمول اومده بودم 4جوک ببینم جوکام تاییدشده یانه؟؟؟این گودزیلا هم اومدنشست کنارم منم گفتم خنگه. یادنمیگیره خلاصه یه کم خاطره و...خوندم کامپیوتروتقدیم گودزیلا کردم فک کردم می خوادبازی کنه درکمال تعجب دیدم اومد4جوک!! ازاون روزبه بعدهمیشه میاد4جوک تازه عضوسایت هم شده چن تا جوک بی مزه فرستاده 4جوک تاییدنشده !!!اومده بودمیگفت گودزیلا چیه گفتم نمیدونم !!!اخلاصه اینم نوازشم کرده !!!!می گم پاشین یه زرهی چیزی بپوشین بیاین بشینین به خاطرخودتون میگم یهو دیدن ازتومانیتوراومدتوهااا!!!راستی هوس افق هم نکنین دیروز چن تا گودزیلا فرستادم اونجا!!!راستی اقاعباس اگه خواستی یه چیزی بکن توحلقش!!خوب دیگه شماروباگودزیلاتنهامیذارم تاراحت باشین !! فک وفامیله اینادارن؟؟!!!

  52085

سر کلاس علوم بودم تک زنگ خورده زنگ علوم تموم شده تازه معلم میگه بسم الله الرحمان الرحیم هیچی دیگه بچه ها از خنده داشتم کت ها رو گاز میزدن

  52045

یه روز یکی از فامیلهای دورمون اومدن خونه ما؛یه دختر داشتن که نیم متر قدش نمی شد بهش می خورد کلاس پنجم ابتدائی باشه اومد پیشم ازش پرسیدم اسمت چیه دختر خوشگل جواب داد:ملیکا گفتم ملیکا جون کلاس چندی؟جواب داد سوم دبیرستان ..............................اوههه سوم دبیرستان کلا هنک کردم رفتم تو حالت استن بای
بعد این ماجرا تصمیم گرفتم دوران ابتدائی خودم را بزارم تو 4جوک
آغا کلاس چهارم ابتدائی بودیم روزهای اول مدرسه بود شاگردا همشون رفیق های قدیمی همه مردودی 2و3و4 ساله معلم نداشتیم یهو یکی از بچه ها گفت معلم اومد معلم اومد سرکلاس سیبیل داشت از نوع بوکسری از سیبلش خون می چگید یکی از بچه ها برپا داد ..همه شاگرد بلند شدن و گفتن سلام آقا معلم به کلاس ما خوش اومدید معلم چیزی نگفت ولی یهو اومد نشست کنار من؛ منم ترسیدم بابا بعدن فهیمدیم معلم نیست بلکه مثل ما شاگرده

  52039

خاطرات مسخره ی آ4 مکزیکی ، لایک = نزنی حق داری

یک روز می خواستم از خیابون ردشم ولی ماشین ها اینقدر با سرعت می اومدن که انگار فکر کرد تو رالیه جاکارتا مسابقه گذاشتن ، دیگه دلمو زدم به دریا بدو بدو اومدم خیابونو رد کنم که یک ماشین از سانتی متریه من رد شد من خیلی ریکس از خجالت کارش در اومدم ولی دیدم ماشینه 100 متر جلوتر نگه داشت ، آخ عاغا چشمت روز بد نبینه اون کسی که از ماشین پیاده شد پدرم بود دیگه تا خود خونه دنبالم اومد وقتی که منو گرفت...واقعا ببخشید از اینجا به بعدشو خودتو حدس بزنید چیکارم کرد ولی 10 برابر از خجالت من در اومد.

  52037

دیروز رفته بودم بازار رفتم تویه مغازه خرید کنم جاتون خالی دختر صاحب مغازهه یه گودزیلایی بود ازمدرسه اومده بود مقنعه شو در اورده بود مامانش بش گفت چرامقنعه تو دراوردی ----------منم جوگیرشدم بش گفتم "بی حجاب "یهو ی طوری نگام کردو ی اخمی کرد شانس منم مغازه شلوغ شده بود گفتم الانه ک ی چی بم بگه منم زودی فلنگو بستم

  52036

اغـــا یـــادش بــخیـــر بـــچـــه بــــودیـــم وقـــتـــی مـــدرســـه مـــیرفــتـــیــم عشـــقـــمــون ایـــن بــوود که تــابـــستـــون بـــشــه و بـــریـــم دنـــبــال تـــفـــریـــحـــات ســالمـــمــون کـــه یــکــی از ایــــن تـــفـــریـــحای خـــیــلی سالــــمــمـون ایــن بـــود کـــه تـــیرکمـــون بـــا دســـتـــکــش مامـــانـمــون درســت کــنـــیم و بــیــوفـــتــیـــم بجــــون گنـــجــیـــشــکای درخـــتــه هــمــســـایـــه کــــه واقــــعــا یـــه ورزش بـــوود واســـه خــودش امـــا مـــن دلـــم واســـه گـــنـــجـــیـــشـــکا مـــیـــســـوخت و واســه تـــمریــن هـــدف گــــیری مـــرغــای همـــســایـــمــون رو نـــشـــونـــه مـــیـــرفـــتـــم اخخخخخخخخخخخ یـــادش بـــخـــیر کــــه بــــعد دوســـه روز هــــمه مــرغای مـــحل مــــــثل چــــارلی چـــــــاپلین راه میــــرفــــتــن:)
دهــــــــه شصـــتــیـــــا خـــــوب مـــــــیــــدونــــــــن چــــی میـــــگــم:)

  52024

یه فانتزی دارم برات
که خععععععلی الکیه
تو حدّ تیم ملّیه!
*تو جاده ی رو به افق پریشون
از محو شدن تو مه بودم پشیمون
*قدم زنان دور و برم رو دیدم
یهو به ماشین پراید رسیدم
*سوار شدم راننده ش ناشناس بود
جوون و قد بلند و های کلاس بود
*با همدیگه از جاده ها گذشتیم
تو دود و مه دنبال را می گشتیم
*هی اومدیم تا به شمال رسیدیم
ریا نباشه پسته هم خریدیم
*کنار دریا بنزینش ته کشید
پیاده با من لب ساحل رسید
*قدم زنان پسته هارو می خوردیم
دل تموم مردمو می بردیم
*آب که به نزدیکی زانوم رسید
فانتزی قشنگم اصلا پرید
*طوولانی شد حوصله تون سر اومد
فانتزی هم اصلا به ما نیومد
***************************
"دختر شمالی" حقّتو بگیر زود
مقام قهرمانی حق تو بود!
* با ویژه هات توی دلا جا شدی
" دختر شایسته" ی اینجا شدی!!!

  52010

من الان با خاهرم قهرم بابام برام لب تاب نمیخره و خواهرم گفته که دست به لب تاب نزنم من تاقت(طاقت)ندارم نیام چهار جوک الانم خواهرم دانشگاست من کلاس نداشتم الان خونم دارم با دسمال کاغذی تایپ می کنم که دستم نخره یعنی من به اینقدر کند ذهنم یا وابسته به چهار جوکم؟

  51917

چند روز پیش رفته بودیم باغ بابابزرگم سرصبحانه همه دور سفره نشسته بودیم و حرف می زدیم نمی دونم بحث چی چی بود که یهو بابابزرگم برگشت گفت:به قول سوسانو.....
راستش دیگه بعدشو نفهمیدیم چی گفت فقط داشتیم در و دیوارو قوووووورت می دادیم نخندیم...
بابابزرگ عاشق سوسانو ما داریم؟؟؟
سوسانو:))))))))))))
جومونگ:)))
ما:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))
بابابزرگم:ا

  51908

شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف نیست مستقیم برید سر کلاس ما هم خر کیف میشدیم میرفتم کلاس!!!!!!!

  51884

این اولین پست منه
ای بابا اون روز اومدم خونه مامانم اسفند دود کرده بود .....
اخ چه حالی داد هر 3 ثانیه یه بار تو افق محو میشدم ...
یعنی خوراک تو افق محو شدن ها امتحان کنید ....
خخخخخخخخخخ

  51882

خیلی خوابم میومد ، رفتم یه پتو برداشتم و خودمو انداختم رو تخت ، چشام بسته بود و داشتم فکر میکردم ;
این پتو از کجا اومده ! ، قیافه اش آشنا نیست ، تازه خریدیم؟! ، نه کهنه است ، پس ماله کیه؟! ، ای بابا این فکرا چیه بگی بخواب ، انگار قبلا یه جایی دیدمش ، کجا دیدمش؟! ، لعنتی این فکرا چیه نمیذاره بخوابم ! ، آهااا ...
یه دفعه موهای تنم سـیـخ شد... ! خودمو انداختم پایین! همون پتویی که تو مراسم فوت عموم روش انداخته بودن ! هیچ وقت یادم نمیره..