ﻳﺎﺭﻭ رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،
جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!
بعدازمرگش،
بیمارستان یه شلواركردی بایه مشت سیبیل تحويل خانوادش داد!!!
@ms74 · ۷۵ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۶ رأی)
ﻳﺎﺭﻭ رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،
جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!
بعدازمرگش،
بیمارستان یه شلواركردی بایه مشت سیبیل تحويل خانوادش داد!!!
یه شب بابام گف من میرم دست شویی
میام مودم رو جمع میکن�
.
.
.
الان 4روزه میگه حداقل درو باز کن هوا عوض شه به نظرتون باز کنم؟
ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ كلى ﺻﺪﺍى ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﻮﺕ و دست ﻣﻴﺎﺩ !!
ﻣﻴﮕﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ! ﻛﺠﺎيين؟؟
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎلى :
ﻣﺎ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ پارک جنگلی!
ﺗﻮ ﻣﮕﻪ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ نيستى؟؟
ینی تو محبت غرق شدم...
الانم دم در نشستم ۹ بشه با آشغالا برم.
یه بار بهار بود و درخت های نارنج کنار خیابون میوه داده بودن، تاریک بود و چندتا نارنج جلوتر رو زمین افتاده بود، یه نگاه به دور و بر کردم خلوت بود دورخیز کردم و با تمام قدرت یکیشونو شوتیدم، شانس که نداریم، نارنجه قل خورد رفت اونور خیابون از روی جوب رد شد محکم خورد به پای یه خانومه، تا چندتا کوچه اونورتر که دویدم بازم صدای فحشاش میومد!
داییم (دندونپزشکه) خونه سازی داشت ، منم با شوهرخاله ام(فوق لیسانس) و اون یکی داییم(لیسانس) رفته بودیم سرساختمونش داشتیم به عنوان کارگر بهش کمک میکردیم(تعجب نکن اینجا عادیه)! همینطوری که مشغول بودیم یه خانومه با پسرش داشت از توی کوچه رد میشد، داشت به پسرش میگفت: پسرم درس بخون که یه کاره ای بشی، اینارو نگاه کن(اشاره به ما) این عاقبت درس نخوندنه!
من : خانوم، اون آقاهه که داره شیر آب رو می بنده دکتره ، دندونپزشک ..
اون آقاهه که داره آجر میده کارشناسی ارشد داره..
اون یکی که فرقون دستشه لیسانسه است..!
خانومه O_o
داشتم ادبیات میخوندم (کنکوری و هزار درد!) یهویی این شعر تراوش کرد، باشد که مقبولتان اُفتد:
خدایا، کلامی دارمت پیش / که گر ماند دلم را آن کند ریـش
تو خود قاضی شو بر این مطلب من / اگر خالی ببستم، بزن بر گردنم نـیش
من بدبخت درمانده چه گویم؟ / از این اوضاع و احوال بد خویش
ز شب تا صبح و صبح تا شب بباید / بخوانم درس و درس و درس مث مـیش!
کمی اندک زمان من وقت ندارم / که برخیزم برم یکَم کنم جـیش !
از این فیزیک و زیست و بس که شیمی / دگر حالم بهَم میخور خدایـیش
ز آن غول غضب کرده چه گویم؟ / همان کنکور رستم کُش، شناختیـش؟
خلاصه من که گفتم درد خود را / دگر با توست که تقدیرم بسازیـش
نمی دانم شنفتی قول مسعود؟ / گر شنیدی یاریَش کن تا بَرَد درصد را بیـش
با دوستم تو سالن مطالعه نشسته بودیم، درگیره حل یه مسئله بود نمیتونست حل کنه ، یه دفعه قاط زد با صدای بلند گفت; اَه ! این بچه جدیدها هستن، کثافتا از بس بهشون ماهی و میگو دادن باهوشن! حالا ما رو نگاه.. از بس بادمجون و کدو به خوردمون دادن یه تست هم نمیتونیم حل کنیم ..!
خیلی خوابم میومد ، رفتم یه پتو برداشتم و خودمو انداختم رو تخت ، چشام بسته بود و داشتم فکر میکردم ;
این پتو از کجا اومده ! ، قیافه اش آشنا نیست ، تازه خریدیم؟! ، نه کهنه است ، پس ماله کیه؟! ، ای بابا این فکرا چیه بگی بخواب ، انگار قبلا یه جایی دیدمش ، کجا دیدمش؟! ، لعنتی این فکرا چیه نمیذاره بخوابم ! ، آهااا ...
یه دفعه موهای تنم سـیـخ شد... ! خودمو انداختم پایین! همون پتویی که تو مراسم فوت عموم روش انداخته بودن ! هیچ وقت یادم نمیره..
یادش بخیر ..!
یکی از تفریحات دوران کودکی ما که در حد تیم ملی هیجان داشت این بود که وختی از مدرسه می اومدیم، از کنار صندوق صدقات که رد میشدیم یه نگاه زیر چشمی مینداختیم بهش، اگه پولی لبه اش گیر کرده بود دیگه عملیات شروع میشد:
یه نفر وایمیستاد و کشیک میداد و یه نفر با مهارت تمام پول رو می کشید بیرون!
یه 50 تومنی که اینطوری درمی آوردیم در حد سارقان بانک مرکزی خرکیف می شدیم...
<p>
یه مام بزرگ دارم (خدا نگهش داره) تهِ دست و دلبازی و بخشایشگریه
یادمه وقتی کوچیک بودم چند روزی از عید گذشته بود که اومدم پیشش ، با هم تنها بودیم که بهم گفت: پسر خوشگلم نشون بده ببینم چقد عیدی جمع کردی؟! ما هم نیشمون تا بناگوش باز و به امید مضاعف شدن نقدینگی جیبمون سریع غنائم عیدو رو کردیم...
- بَه بَه بَه ! آفرین پسرم، حالا این پونصدی مال مامان بزرگ، بقیه مال تو !</p>