دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  242632

یه همسایه داریم یه دختر داره از من چن سال کوچیکتره
چند شب پیش دوس پسرش اومد دنبالش
با هم رفتن بیرون0_o
حالا من الان دارم پفیلا میخورم
کارتون باب اسفنجی نگاه میکنم :(
فردا هم میخوام برم چن تا جوجه رنگی بخرم جیک جیک کنن برام ^--^
زندگی نیس ک مهد کودکه *_*
#دهه_هفتادی ام :)

  242523

سلام این اولین پستمه
یه روز داشتم توی خیابون راه میرفتم (دوستمم با هام بود) یه مردی هم داشت روبرومون راه میرفت
دوستم به من نگاه کرد منم به دوستم دقیقا هم زمان یه خنده شیطانی زدیم
بعد به دوستم گفتم:تو هم داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
اونم گفت:اره
از هم جدا شدیم من رفتم سمت چپ مرده دوستمم رفت سمت راست مرده
دستم رو بردم پشتم وشروع به شمارش کردم
1,2,3 یه دادی زدیم مرده رید به خودش بعد تا سه کوچه اون ور تر افتاد دنبالمون خدارو شکر نتونست بگیرتمون

  242521

این خاطره مال مامان یکی از دوستامه که توی مهمونی تعریف کرد برامون از زبون خودش میگم؛ یه روز داشتیم جرات یا حقیقت بازی میکردیم یکی از بچه ها وسواسی شدید بود و ما هم از یه لیوان آب خوردیم دادیم بهش گفتیم یه قولوپ باید بخوره ازش. قبول نکرد ما هم گفتیم ایرادی نداره ولی باید همشو بریزیم روت. و پنج دقیقه بعد لباسشو شسته بود منتظر بود خشک شه!

  242423

سلام به همهگی دوستان تو فامیلمون یه گودزیلا هست خود شخص گودزیلا اینو ببینه سکته میکنه میمیره یه روز اعصابم خورد شد از دستش بهش گفتم بیا بریم تو اتاق بهت اسباب بازی بدم بازی کن رفتیم تو اتاق آقا جاتون خالی کلی زدمش بعد یه اسباب بازی دادم بهش رفتیم بیرون دیگه هیچ وقت شیطونی نکرد‌ راستی تا چند سال گودزیلا حساب میشه؟؟؟؟

  242419

یه روز برای امتحان رفته بودم هشتما قبل ما دارن و اون روز ریاضی بود معمولا برای ریاضی بیشتر وقت میدن و ما نیم ساعت کل حیاط رو داشتیم و یه تیک سایه بود همه اونجا بودن. ینی رسما یک سوم حیاط رو ما هفت یکیا داشتیم. منو دوستام نشسته بودیم ب درد و دل یکی از دوستام داشت درد و دل میکرد اون یکی خسته شد گفت بسه دیگ من فهمیدم از کنار مشکلات باید بدوی و بگی میگ میگ. من برای تغییر جو و مسخره بازی با لحن لوس گفتم:خبر نداری عزیزم مشکلا نشستن روش میگن : انگوری انگوری! بعدا همه ترکیدیم از خنده. همه باهم واویلا فورجوک معتاد شدیم به جوک

  242407

ﺭﻭﺑﺮﺗﻮ ﭼﻮﻟﯽ، ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ خاطره ای از سفر به ایران نقل میکند و میگوید ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻭ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ

ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺷﯿﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻧﺞ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ !

ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ، ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . . .

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻭﺳﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺨﺮﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﺍﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ . . . !

  242332

‏يكي از رفيقام فاميليش گلاب هست
گفت رفتم واسه ازدواج، تست اعتياد دادم
بعد رو ليوان شاشم برچسب زدن گلاب
ایشالا که کسی نخورده باشه

  242261

H..83 آقا این اتفاقی که میخوام بگم همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد من همیشه ماه رمضون که میشه شب بیدارم حالا
اتفاقای امشب ساعت سه مامان یهو بلند شد
/ هییییی اکبر
(بابامم بلند شد)
/جانم
/هوامو داشته باش
/باشه
دوتایشون خوابیدن
من×_×
دوباره‌ مامانم ساعت ۴ باشد نماز خوند خوابید غرق در خواب
پاشده
/هستی مامان
/بله ساعت ۱۱ منو بیدار کن
/مامان ساعت۸ باید بری کار
/خوب ساعت ۲ بیدار کن
/مامااان عزیزم باید ساعت ۸ برییی کارر
/اه ولم کن نمیزاری بخوابم
باز هم من×_×
صبحم نیشستم تو سایت دارم میگردم مامانم دروباره پاشده/هستی مامان پاشو اینجاهارو جمعو جور کن خاله هات دارن میان
بعدم پاشده و شروع کرده به جمع کرد
من/مامانننن بگیر بخواب
،یه نگاه با یه چشم باز به من کرده○_■
/ بچه کارو زنگی نداری دستشویی داری که داری برو
*__*
بابامم از اونور خوابهااااا خواب/ شتر شده هنوز نمیتونه یه دشویی بره خرس گیریزلی

مامانو بابام^_^

من×_× *_* +_+ #_# @_@ !_! ؟_؟ ¿_¿
و همچنان من......

یکی به دادم‌ برسه واویلا

  242184

NK_21

کلاس چهارم که بودم معلممون گفت بچه ها هرکی فامیلشون شهیده و تو جبهه بوده خاطره دربارش تعریف کنه.
منم دستمو گرفتم بالا گفت تعریف کن
منم نمیدونستم گفتم:پسر خاله بابام اسمش منصوره رفته بود جبهه تا دشمنا رو دیده از ترس غش کرده بهش آب قند دادن بعد که به هوش اومده ف

  242129

‏بابام اومد تو اتاقم گفتم از این به بعد خواستید وارد بشید در بزنید گفت باشه پسرم چشم الان میرم بیرون دوباره میام تو رفت بیرون با کمربند اومد تو گرفت سیاهو کبودم کرد ولی خب دمش گرم قبلش در زد

  242114

تو ماشین بودیم مامانم داشت رانندگی میکرد
یهو یه مرده رو دید دستش تو دماغش بود
مامانم گفت همه یا گرفتار مف دراوردنن یا گوز میکنن
من گفتم خودت چی؟
گفت من مف درنمیارم چون بعدا نمیدونم کجا بمالمش *_*

  242112

یه بار بابام به خاطر اینکه توپ خودم که خراب بود رو با یکی دیگه عوض کردم(توپم ضد استرس بود همون موقع خراب شد)
دعوام کرد.
منم فرداش تو آب برنجش
وایتکس ریختم چند تا هم تف کردم توش.
الان یهو یادم اومد چرا بابام بیمارستان بستری شد.

  242035

دیشب ساعت 1 نصفه شب رئیس دانشگاه ویه بیست نفرهیئت همراش ازجمله روانشناس دانشگاه اومدن خوابگامون برای بازدید. اون موقع شب دیگه نمیشدم اسمشم بذاریم شب نشینی فقط دزدا اونموقع فعالن. تازه اومده بودن میگفتن اتاقاتونو مرتب کنید ممکنه از اتاقام دیدن کنند حالا دختره جاشو وسط اتاق پهن کرده. نکته چالبش اینجاس یه دختره رفته بود بهشون تعارف می کرد بفرمایید اتاق چایی میل کنید یکی هم گفته بود بفرمایید اتاق هندونه. یه حاج اقام باهاشون بوده گفته نه هندونش خوب نیس نمیخوریم. اخه این هندونه هارو خود دانشگاه داده بود. خدایا هم یه اونا یه عقلی بده هم به اینا.

  242014

دیروز تو مدرسه به یه دختره گفتم شمارت چنده؟
با کلی کلاس و عشوه گفت:
مــــن اوصولن کسیـــو پی وی نمیپذیــــرم اما اَگع خاستی تماس بگیری در خدمتم یادداشــــت کن
منم خیلی شیک در جوابش گفتم:
حالا درسته خدا کسیو ضایع نکنه ولی منظور من شماره صندلیت بود
آخ‌آخ دختره یخ زد بدبخت(´∀`)

خدا هیچ کسیو اینطوری ضایع نکنه۰-۰ شاخ no PV (⌒_⌒;)

  241979

آقا چند روز پیش ما توی کلاس نشسته بودیم و سرصدا میکردیم
یهو متوجه شدیم دوتااز رفیقامون که ته کلاس میشینن باهم دعواشون شده ماهم که عاشق دعوا هی اینارو تشویق میکردیم و جو میدادیم
یهو معاونمون مثل زورو اومد داخل کلاس و رو به اون دونفر:(آفرین آفرین مگه شما چیتون حیوونا کمتره بزنین همدیگه رو لت وپار کنین)
آقا معاونمون رفت و اینا دوباره باهم دعواگرفتنو دوباره معاونمون اومد رو به یکی از اون دونفر گفت:(بیشعور مگه من به توعه بیشعور نمیگم با اون بیشعور دعوا نگیر بیشعور)
آقا مارو میگی قرمز شدیم فکر کنم از درون پوکیدیم چون نمیتونستیم بخندیم
معاونمون هم دیدسوتی بدی داده سرشو انداخت پایین و رفت بیرون