یه روزصبح جلــوی دفتر دبیــرا ایستاده بودیم که موهام از زیر چونه ام از مقـنعه زده بود بیرون
دوستم بـــهم گفت بهار مثل بز شدی:|
ناظممـــونم شنیــد و هار هار هار خندیــد(قهــقهه میزدااا) و گفــت: عــاااااااره،راســت میگه! بلا نسبــت مثل بــــــز کــوهی شدی!
قیافه من •_•
حالا چرا کـــوهی؟! :|||
بعدشم از چاییش خورد و دوباره نگام کرد و خندیـــد و رفت تو دفتر:/
ناظم ضایع کنه ما داشتیم؟
فقط امیدوارم اون بلانسبـــت رو برای من گفته باشه نه بــزه :)))
خاطرات خنده دار
زنگ ادبیات دوستم داشت شعر میخوند رسید به بیتی که میگفت" چو نخل باش کریم"(بخشنده باش)
بعدش اینجوری خوندش که انگار آقــا کــریــــــم مخاطبشه :
گَرَتْ ز دست بر آید،چو نخل باش؛کَــــــــــریــم !
انفجار کلاس تو این لحظه غیر قابل توصیفه:))
بعدش یکی گفت :کِریم؟ کودوم کِریــــم؟
منم گفتم: کِریــــم بروکــلـی:)
یکی دیگه ام گفت :کِریــــم کارامل!
دوباره یکی گفت: کِــــریـــم یخ زده(آیس کریــم)
معلممونم هیچی نمیگفت فقط میخندید :))
بعدش نوبت من شد بخونم، منم مثل همــیـشه از خنـــده نتونستم! رفت نفر بعـدی:)
چند روز پیش بابای یکی از بچهها فوت شده بود ما هم رفته بودیم مراسم.میخواستم به مامان رفیقم بگم غم آخرتون باشه گفتم بار آخرتون باشه
اونم گفت چشم
آقا زنگ شیمی بود دبیر خبلی جدی داریم. ی کم دیر اومد
قبل اومدش داشتیم گچ بازی میکردیم
بعد که اومد میخواست درس شروع کنه دنبال گچ میگشت
من از آخر کلاس گچ دستم بود بردم سمتش نزدیک که شدم پرت کردم سمت دستش که بگیره صاف خورد وسط پیشونیش (º_º)
کلاس منفجر شد رفت روی هوا *^▁^*
دمش گرم هیچی نگفت
بعدش من هرچی گفتم میخواستم گچ زودتر بهش برسونم
باور نمیکردن
جون من شما باورکنین (~_~メ)
یادمــه پارسـال دبیر شیمی زنگ چهارم سخت مشغــول تدریس بود و رسید به یه نکـــته و گفت :این نکــته رو صبــــح بهتون گفتم.
منم با لحنی معترض گفتم :نــــه عاغاااا نگفتیــــد!!
هی تاااکید میکرد که گفته و منم هی میگفتم نخیر نگفتید...
تا اینکه دیگه عصبانی شد گفت رو چه حساب میگی من نگفتم؟
من: آخه ظهـــر گفتید نه صبـــح! همین نیــم ساعت پیش گفتید که میـشــه ظــــهر دیـــگه....^_^
و اینگونه شد که معلم بی جـنبـه طی واکنش تجــزیه ای من رو به "بــــه+ار" تجزیه نمــود تا بچــه ها بطور کامــل و عمیق درس رو بطــور عملی یاد بگیرن :)
ای خدا این معلما توان دیدن دقت و تیز بیــنی منو ندارن:((
رکورد سریعترین اخراج از کلاس، مال رفیق منه..
مبصر کلاس بود، معلم عربیمون اومد سر کلاس این برگشت گفت:البرپا...!
معلم همونجا با لگد انداختش بیرون/:
بخونید باحاله و واقعی
با دوستم رفتیم بوتیک لباس فروشی مردونه که فروشندش خانم بود
دوستم یه پیراهن برداشت 150 هزارتومان داشت با خانمه چونه میزد ک تخفیف بده خانمه هم میگفت قیمت ها مقطوعه کم کم داشت راضی میشد تخفیف بده که من برگشتم گفتم همین پیراهن توی فلان جا میدن دویست پنجاه تومن
خانمه هم دیگه اصلا تخفیف نداد رفیقمم میگفت دیگه تورو همراه خودم نمیارم و بازارو خراب کردی
ولی عوضش خانمه ازم تعریف کرد چون ی ساعت با حوصله وایساده بودم اقا لباس انتخاب کنه
رفیق مثله من کمه بخدا
چند روز پیش به دوستم گفتم میخام تتو بزنم بذار نشونت بدم ببین خوشگله یا نه*_*
اصلااا ندیده گفت پری ب نظرم تو الان تتو نزن الان اژدها بزنی بعد رژیمت اندازه مارمولک میشه :|
kimi80D
دیروز بچه های آپارتمانمون جمع شده بودیم تو حیاط یه بچه دو ساله هم بود(مامانش به من سپردتش ) بعد دوستم همین جوری داشت حرف می زد یهو این گفت هوووو این بیشعور و از برق بکش *_*
من خودم شخصا تا ۸سالگی با هواپیما بای بای می کردم نگا نکنین دهه هشتادیم.
چند وقت پیش یکی از نزدیکان فوت شده بود.کسیو پیدا نکرده بودن بیاد قرآن بخونه هر چیم میگشتیم هیچی پیدا نمیشد که نمیشد.آقا من یه سی دی قرآن از دوران دبستانم پیدا کردم چون هیچی پیدا نکرده بودیم همونو گذاشتیم.داستان داشت خوب پیش تا جایی که گفت
درس سوم،سوره کوثر
kimi80D
دیروز تو مدرسه مدیرمون داشت سرمون عربده می کشید که نو جوونی مث شما باید درس بخونه نه از این فیلمای زشت و زننده نگا کنه (اخه یکی از بچه ها فلش اورده بود مدرسه که توش فیلم رحمان ۱۴۰۰بدون سانسور بود)
اونوقت رفتم کتابخونه مدرسمون دیدم پسر مدیرمون داره بادوستش میگه این فلشو بگیر توش عکس تمام دخترای فامیلامونه از کسی خوشت اومد شمارشو برات میگیرم
نکته مهم اینه که پسره۸.۹سالشه
یادمه 5 سال پیش که هنوز دانشگاه بودم،31 شهریور رفتم به پسر عموم گفتم از فردا باید بری مدرسه هاررر هارررر(:
اونم بلند داد زد: تو که 5 ساله زمستون و تابستون دانشگاهی چی گه میخوری! /:
از درون له شدم(له شدما،لِهِ له)
مامانم بم گفت خیلی دلم شیکسته بیا تو یه چیزی بگو شاید خندم بگیره ×_×
منم گفتم مگه ما آینه تو خونه نداریم؟
گفت چرا
گفتم به ان بنگر که خندیدنی ها خواهد گفت:))))
الان سه روزه تو کوچم:/
امامزاده داوود دونفر با دوچرخه،امامزاده داوود...نبود؟
آقاا یه اتفاقی امروز برای ما افتاد ایشالا خدا نصیییب هیشکی نکنه
داستان از جایی شروع شد ک ما امروز امتحان داشتیم یکی از دوستامم تقلب میخواست منم چون خرخونم همه ازم تقلب میخوان منم همیشه موقع امتحان چند تا برگه میزارم جیبم که توش بنویسم بهشون برسونم.من جواب سوالو تو برگه نوشتمو مچالش کردم که پرتش کنم.طرفای ماهم این روزا هوا گررررررم امتحانم زنگ آخر بود و کف دستم عرق کرده بود. این دبیر ما روشو اونور کرد و منم دستمو بالا کردم و آماده پرتاب شدم ولییییییییی وااای.برگه به علت عرق کف دست بنده به دستم چسبیده بود و دبیر برگشت و دید.کلل کرک و پرام به یکباره ریخت و برگه امتحان ریاضی منم توسط دبیر پاره گردید و دوتا صفر خوشگل گرفتم.
با توجه به خاطره های قبلیم و این من خیلی بدبخت و بدشانسم
مگه نه؟
تابستون با دوستم رفته بودم بیرون یه خانم چادری از جفتمون رد شد به دوستم گفت:موهاتو بپوشون دختر گلم
منم بهش گفتم: به تو چه بیشعور!!!!!
اول مهر همون خانمه اومد سر کلاسم و گفت: سلام من خانم x هستم دبیر دینی تون ¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531592225










