دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  211295

سرکلاس بودیم میزدیم میرقصیدیم......



ناظم اومد گفت:عروسی باباتونه؟ ؟؟؟!!!!!


یکی از بچه ها بلند شد گفت: بله
شمام دعوت نیستید بفرمایید بیرووووون

  211266

یه خاطره خیلی جالب از کنکور حتما بخونید...:)
روز کنکور تجربی رفتیم سر جلسه دقیقا یه پسره کناره من نشسته بود قیافش جوری بود که فکر تقلب اینا داشتش...
خلاصه کنکور شروع شد به من برگه ی d افتاد به اون f من شروع کردم به تست زدن سر زبان بودم که متوجه شدم من هر چی دارم میزنم اینم داره همونو میزنه بعضی سوالاتم که نزدم اونو داره برای خودش میزنه...
خلاصه رسیدیم به اختصاصیا اونا هم زدم یه نگاه به ساعت کردم دیدم 5 دقه مونده منم که کارم تموم شده بود یه نگاه کردم به دوستم علامت دادم تموم شد بریم گفتش باشه این پسره هم سمت چپم بودش نگاهش کردم دیدم داره یه جوری خوشحالی میکنه که نگو.خلاصه پاسخنامه رو برداشتم که برم تحویل بدم...رفتم در گوشش گفتم داداش نابود شدی..!!
گفت: چرا؟
گفتم سوالای من d برای تو f ... گریش گرفته بود که نگو من در میون راه که برم پاسخنامه رو بدم داشتم از خنده زمینو گاز میزدم...
ولی دلم براش سوخت...
:))

  211256

یکی از سوتی هام اینه که ی انشا نوشته بودم از خودم خوندم معلم گفتش که واقعا همچین چیزی پیش اومده ؟؟؟(در مورد ی بچه گدا نوشتم)
گفتم اره بابا گفت بچهه الان چند سالشه گفتم خیلی وقتت پیش بود مامانم تعریف کرد برا مامانم پیش اومده بود!!حالا گفته بود سر کلاس بنویسید !!!
گیر داد چرا ننوشتی منم گفتم چن وقت پیش گفته بودیکممم تقییر دادم !!گفت حالا بهترین روز مامانت بوده پس منظور از خواهرمم خالت بوده!!18دادo_O
منم اومدم بشینم بچه ها گفتن برو اونورو واست پر کنه خانم منم با صدای پسر عمه زا گفتم هاااااچیییی هول شده بودم میفهمی!!اولین پستمه از قبل میام همه پستارو لاییک میکنم ولی تازه عضو شدم مرسی

  211208

آقا(بله درس نوشتم) ما ی دبیر عربی داشتیمو داریم(پارسالو امسال)
ک اسمش خانم باتجربه بود منم ک عاشق درس عربی از معلمشم خیلی خوشم میومد
حالا این ماجرا ک میخوام بگم مال سال پیشه,در کلاس پارسال ما جوری بود ک دیوار دقیقا پشتش بودو وقتی در تا ته باز میشد دقیقا روی دیوار قرار میگرفت(ادبیاتم تو حلقتون)ی بار منو دوستم داشتیم از در کلاس میرفتیم بیرون(در واقع بیرون نمیرفتیم عین وحشیا میدوویدیم بیرون)ک من درو محکم باز کردم نگو معلم عربی ما داشته همزمان وارد کلاس میشده هیچی دیگه بیچاره یکی از در خورد یکی از دیوار!!!
چون منم ک نامردی نکرده بودمو محکم درو کوبیده بودم(ناخواسته بود)تو سرش بد بخت یه بار جلوسرش از در محکم ضربه خورد رف عقب ی بارم از دیوار پشت در ضربه خورد...هیچی دیگه توقع داشتیم ضربه مغزی شه(حالا دور ازجون)ولی چیزیش نشد.خلاصه حسابی معذرت خواهی کردم دیگه تا آخر سال همش استرس داشتم ک نمره مستمرمو کم بده ولی دمش گرم معلم خوبی بود نمره اصلی خودمو داد.(ببخشید اگه ی کوچولو طولانی شد.)

  211191

۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ

♥♥♥ سلام ♥♥

این خاطره شوهر خواهرمه...میگفت دبستانی بوده معلمشون صداش میکنه پاتخته ریاضی حل کنه.اینم نمیدونسته .معلمشون میره کنارش وایمیسه انگشت اشارشو میزاره وسط پیشونیش .میگه تو باید با این انگشت من بجنگی .اونم انقد انگشتشو فشار میده که جاش رو پیشونی شوهرخواهرم مونده ...منم یه شب بهش گیر دادم که پیشونیت چرا اینجوریه که داستانشو برام تعریف کرد...





بدبختا معلم سادمیسی داشتن.

  211172

پارسال واس روز معلم فک میکنین کادو چی دادم به تیچرمون?(جمله بندیم تو حلقم!) یه جعبه ی بزرگ که در ظاهر توش شیرینی بود. خلاصه گفتیم تیچر. کادوتو باز کن اونم گف اول شیرینی وقتی در جعبه رو باز کرد دید بللللله نون بربری خاشخاشی ولی دمش گرم باجنبه بود وگرنه اون ترمو پاس نمیشدم.درحال حاضر من:-) سرود ملی چین:-Sآبهویج بستنی که تویخچاله و مامانم نمیذاره بخورم:-Pتوروخدا من تازه واردم انقدر سخت نگیرین تاحالا فقط یدونه از پستام تایید شده-:)

  211167

یه مدت میرفتم بیمارستان واسه دیدن دوره

یه روز داشتم از ملت خون میگرفتم

یه پسری به پستم خورد اومده بود, واسه اهدا خون, خونو که

ازش گرفتم گفتم: که تا 24 ساعت نباید ورزش های سخت داشته باشه!

_ نه خانم من امروز بعدازظهر مسابقه دارم!!!

_ عاقا من واسه خودتون میگم ضعف میکنین!

_ نه الا و بلا من امروز باید مسابقمو برم..

_خب حالا چه مسابقه یی؟

_مــِنـــچ ^__^

خدایا یه پولی به من بده یه عقلیم به این بده :|

نمـــک >_<

  211121

سرکلاس شیمی عمومی نشسته بودیم بعدش استاد داشت در مورد اووگادرو حرف میزد که چه فردی بوده ...
هی میگفت نمیدونید چه ظلمی بهش کردن...
این بیچاره دق کرد..زبونوشو بریده بودن ...ازادی بیانشو از دست داده بود...هر چی میگفت تکذیب میکردند .شما نمیدونید این چی کشیدش نمیدونید ...اگه بدونید دلتون براش کباب میشه ...
من از اخر کلاس دست بلند کردم گفت استاد شما همه دورش بودید مگه...!

کلاس رفت رو هوا بچه ها نزدیک بود دیگه خودشونو با hcl حل کنند...

از اون ور خوده استاد منو نگاه میکرد میخندید تا اخر کلاس جو شادی بودش...

  211115

عاغا من يه روز رفتم خونه خالم بعد دختر خالم خيلى كرموعه خيلى:| از شانس بده منم اون شب باهاش تنها بودم:|
اين خونه رو گرف تاریک کرد:| اول یه کتاب ترسناک درباره جن اورد خوند:| بعد ی فیلم ترسناک گذاشت :| چون نتونستم زیرنویساشو بخونم فقط همین قدر فهمیدم ک یه جن بود ک با اره برقی اینو اونو نصف میکرد:|منم ک مثل سگ از جن میترسم:|
خلاصه موقه خواب شد، این ماسکا هست شبیه صورت ارواحه:| اونو گذاش رو صورتش نصف شب اومد بالا سرم نشست قرآن میخوند،یدفه چشامو وا کردم اینو دیدم ای جیغ زدم ای جیغ زدم فک کردم عزراییله:((( دختره وحشى:((((

  211112

آقا یعنی الان دو ساعته تمام اعضای خونواده ما بسیج شدن تا یک کلید رو پیدا کنند و طبق معمول مامانم میشینه یک جا و برای خودش یک چایی می ریزه تا مثلا بتونه فکرش رو جمع کنه ببینه کجا کذاشته این کلیدو. جالبش اینجاست که اگر به جایی هم شک کنه یکی رو صدا می زنه تا محل مشکوک رو خوب بگرده (بیگاریه دیگه میشه چه کارش کرد).
خدا می دونه من تمام خاک گلدونا رو هم شخم زدم نبود که نبود.
داداشم میگه سه بار سوره کوثر رو بخونید پیدا میشه. مامانم هم بلند بلند می خونه میگه بذار کلیده هرجا هست بشنوه!!!!
حالا سه بارو خونده میگه بذار یک بار دیگه بخونم کار از محکم کاری عیب نمی کنه. بابام میگه نه چهاربار نخون شاید چهاربارش یک خاصیت دیگه داشته باشه ما که خبر نداریم :))))) هیچی مامانم وسطای بار چهارم قطع کرد. اولین بار بود که می دیدم اینقدر زود قانع شد.
کلیده هم جای خاصی نبود توی جیب مامانم بود. همیشه همینه. فقط یکی نیست بگه خوب اول تمام جیب های مامانتون رو بگردین بعد مولکول به مولکول خونه رو وارسی کنید. :)))))

  211068

این مدت به خاطر کارهای پایان نامه م همش جلوی لپ تاپ ولو بودم (میگم ولو شما بشنوید پخش و پلا)یعنی صحنه ای دیدنی ,دور و برم پر برگه و لیوان و ....
کار پیش امد رفتم بیرون مامانم رفته تو اتاقم یه وسیله بر داره امده بیرون به بابام گفته
مامانم:نمیدونم چرا حس میکنم تو اتاق این دختره یه چیز سر جاش نیست!!!
بابام:چی؟!
مامانم:همیشه یه چیزی وسط اتاق بوداا!!!!!
بابام:یعنی فرش اتاقش نیست؟!!!!!
مامانم:اهان خودش ولو زمین نبود
من:-(
بابامo_O
مامانم:-)
یعنی منو با اشیا اتاق یکی کرده انقدر تو اون حالت دیده!!!!

  210990

یکی از فامیلامون که پسر بود تعریف میکرد که یک هفته مونده به چهارشنبه سوری مدرسشون اعلام کرده بودن که باید تا روز چهارشنبه سوری و خود چهارشنبه سوری هم بیاین مدرسه
فامیل ماهم ترقه داشت
زنگ بعد میره میبینه در دفتر نیمه بازه
ترقه رو روشن میکنه و میندازه تو دفتر و درم میبنده
بعدم میره پایین و با خیال راحت دستاشو میشوره و میاد بالا!!!
آخرم کسی نفهمید که کار اون بوده و مدرسرم چهار روز مونده به چهارشنبه سوری تعطیل کردن...!!!!!!!!!!
قیافه ی فامیلمون D:
قیافه ی مدیر و معاونا :D

  210980

تو سرویس بودم بعد یه هو سرویسم ترمز گرفت ملیکا(کلاس دوم دبستان هم سرویسیمه)با مخ رفت تو صندلی بعد روژین(کلاس سومیه)هی به راننده سرویسم میگه خاله ترمز بگیر ملیکا با مخ بره تو صندلی بعد سرویسم گفت۲۰۰هزار تومن بیارین تا ترمز بگیر بعد فرداش روژین گفت خاله خاله ترمز بگیر بعد اونم گفت پول اوردی؟؟
بعد روژین گفت نهههههههههههههههه!!!
اونوخ ملیکا گفت اه اه(منظورمohoh)بچه ها حرف نزنید یه وقت دیدید برا حرف زدنم پول خواست
سرویسم گفت تو با۸سال سن به من متلک میگی؟باید پول پروییتم بیاریییییییی

  210976

..........................arasgm........... @_@d:-):O
آقو یبار مارو دزدیده بودند یه تکه از انگشتمو برای
بابام فرستادن بابام گفت مدارک بیشتری برای اثبات می خوام
من:d
دزدا:€©

  210957

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده. اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به هیئت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش.
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...
یکی از هیئت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدم.
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.