س

سحر

@سحرش · ۴۵۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷۶۵ رأی)

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

از شما چه پنهون*
یه وقتایی که تنهایی خیلی دیوونم میکنه. . . .
شمارشو میگیرم و بعد به موبایلش که تو اون یکی دستمه نگا میکنم. . . .
همون عکسی رو صفحه ظاهر میشه که موقع آب بازی تو فشم ازم گرفته بود. . . .
خیس و آشفته و کلافه. . . .
بعد از چند لحظه به خودم میام میبینم جواب نمیده. . . .
ضربان قلبم مهار نشدنیه. . . .محاله. . . .اون تو بدترین شرایط جواب منو میده. . . .دستام میلرزه. . . .
دوباره میگیرم. . . .
و حالا دستهای مامانمه که گوشی اون رو از دستم میگیره:
-اینو از کجا پیداش کردی دختر؟؟؟
چرا با خودت و من اینکارا رو میکنی؟؟؟؟
شهاب رفته من که هستم. . . .
. . . .
لایک=سحر لعنتی. . . .درست بشو نیستی. . . .

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یه جایی خوندم:
درد یعنی سر آدم به همان سنگی بخورد که به سینه میزد....
نوشتم:
درد یعنی آدم سرش را بگذارد روی سنگ قبر همانی که روزی سنگش را به سینه میزد....
.......................................................................
میم مثِ...
شما لطف داری آقا مجتبی...دعاگوتون هستم.
خوبی مهندس؟
.......................................
من و اون..آقا سعید ممنونم..لطف داری شما..منم خوشحالم که هستین...
......................................
غزاله..کم سعادت بودم دوست عزیز.بله از مسیحا و کیان هم دورادور خبر دارم خوبن خداروشکر...
کیاااان؟؟؟مسیحااااا؟؟؟
اعلام وجود کنید!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
واسه کار آموزی داشتم مدارک و سابقه تحصیلیم رو برا یه وکیل میفرستادم.....
یهو دیدم مامانم پشت سرم وایساده....
یه نگا به مانیتور میکرد..یه نگا به من....
گفتم چیه پ؟؟؟؟
دوباره یه نگاه به مانیتور..یه نگاه به من...گفت:این ترم هم معدلت 19 شد؟؟
یه اه بلند کشیدم و سرمو تکون دادم....گفتم مهمه؟؟؟
جواب داد:دیوونه ای؟؟؟معلومه که مهمه دختر....عااااالیه!
به اون چیزی نگفتم اما شما بدونید:
کسی که ترسیده..میدوه..انقد میدوه که اگه تو این دویدن ناخواسته وارد زمین مسابقه بشه ممکنه از نفر اولم بزنه جلوتر..آره برنده میشه اما دیگه اسمش قهرمان نیست!
چون اون داشته فرار میکرده..مسابقه نمیداده!
اگه تو هر موقعیتی که هستی موفقی وقتی به درد میخوره که اسمش ف ر ا ر از یه موقعیت دیگه نباشه!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
روز تعطیل بود...
تازه دوش گرفته بود...
اومد اتاقم..وسط یه عالمه جزوه و کتاب نشسته بودم رو زمین....
گفت ببینمت؟
سرمو اوردم بالا موهامو کنار زدم گفتم:عافیت باشه..کجا شال و کلاه کردی؟
گرم خندید:میای بریم یه چرخی تو شهر بزنیم؟؟
با کلافگی جواب دادم..نه شهاب..بعد با دستم صفحه های کتابو نشون دادم و گفتم..نگا..انقد مونده...بذا باشه برا فردا شب...خب؟
پکر شد اما چیزی نگفت...
گفتم میخوای با حامد برو بیرون...چندفعه زنگ زده زشته..هوم؟؟
شونه بالا انداخت:من دلم میخواست با تو برم!
از جام بلند شدم گوشیشو برداشتم..شماره حامد رو گرفتم و گفتم غر نزن آقا پسر...
بیا داره بوق میخوره..
با بی میلی حرف زد و قرار گذاشت...
تلفن رو که قطع کرد گف خوب خونه رو برا درس خوندنت خالی کردیا..
خودمو زدم به دلخوری و رومو کردم اونور..برگشتم اتاق..
اومد جلوم نشست گف بده انقد دوستت دارم؟؟؟
گفتم نه!ولی خوبه که درکم کنی..
پیشونیم رو بوسید گفت درک میکنم عزیزم...
ببخش الکی یچیز گفتم...
خندیدم گفتم:دفعه اخرت باشه ها...پاشو اماده شو نیم ساعت دیگه قرار داری...
گفت آمادم..
گفتم د نه دیگه خوشتیپ..این لباس برا وقتی بود که میخواستی با من بیای بیرون...الان میری یچیز دیگه میپوشی..
قهقهه زد...تو دیوونه ای دختر!!اینم چشم..امر دیگه؟؟
-عرضی نیست...به سلامت...
رفت......
ولی نه به سلامت.....
لعنت به من......همین!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*دیالوگهای اول شخص غایب با خدا*
من:خدایا میشه یه دیقه بیای اینجا؟کارت دارم.
خدا:جانم؟چی شده باز؟
من:میشه برش گردونی خدا؟؟
خدا:چیو؟؟؟؟
من:چیو نه.خودت میدونی دارم کیو میگم.من طاقتم تموم شده واقعا!
خدا:اون جاش امنه عزیزم.تو حواست به خودت باشه لطفا.
من:برش گردون خدااااااا لطفا.
خدا:گوش کن سحر!
کل نفس ذائقه الموت. . . .
انا لله و انا الیه راجعون. . . .

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یکی از مواردی که به دنبال هم کردن دور حیاط و انداختن اون توی حوض ختم میشد وقتی بود که. . . .
قرار بود بریم یه مهمونی مهم من حاضر و آماده رو کاناپه نشسته بودم و با کلی تلاش روسری ساتنم رو زیر چادر مرتب و صاف نگه داشته بودم و اون در کمال خونسردی تازه در حال خشک کردن موهاش بود. . . .
از حرص دندونامو رو هم فشار میدادم و غر میزدم. . . .
درست لحظه ای که از جلوش رد میشدم نوک پنجشو میذاشت رو چادرم چادر از عقب کشیده میشد بعد روسری ساتن و. . . .
دیگه بقیشو خودتون حدس بزنید!
من بودم و اون و یه حیاط و یه حوض پر آب!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
عاشق شیطنتای پسرونش بودم....
یه شب اومد خونه گفت سحر یه فیلم ترسناک خارجی از دوستم گرفتم میگفت خیلی وحشتناکه بذارم باهم ببینیم؟
منم با پررویی همیشگیم گفتم:میدونی که من از هیچی نمیترسم.بذار ببینیم.
چراغارو خاموش یکرد....
هالوژن آبی بالای آشپزخونه رو زد...
نشستیم رو کاناپه جلوی تلویزیون....
وسط فیلم....
درست همون لحظه ای که مرده داشت با تبر در اتاقو میشکست بیاد زن و بچشو بکشه....
منم داشتم از شدت ترس زهره ترک میشدم وناخونامو میجویدم....
یه دفعه از پشت سر با یه ماسک وحشتناک میپرید جلوم ودستشو مینداخت دور گردنم....
جیغ میکشیدم و دنبالش میکردم....
میدوید تو حیاط....
تا نمینداختمش تو حوض دست برنمیداشتم....
...............................................................................
Helish:شرمنده اشکاتونم....ممنون از دعای قشنگترین
قرمه سبزی با ترشی:خوبه که خوندن پستام شکر گذاری رو یادتون میندازه....غم نبینید....
دخمل خوب:زیادی لطف داری...شمام که اصفهانی هستی...ارادت داریم خانوم...التماس دعا
Mina72:پست قشنگت رو خوندم.شمام خیلی لطف داری عزیزم...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
خودمو که نمیتونم گول بزنم!
بعد از اون تمام دنیا هم که با محبت صدام کنن. . . .
هزار جور پسوند و پیشوند عاشقانه هم که کنار اسمم بیارن. . . .
به پای یه "ضعیفه" گفتن اون نمیرسه وقتی با خنده ی شیطنت آمیزش أدا میشد. . . .
نیستی ببینی چقد لفظ ضعیفه این روزا بهم میاد!
.........................................................................
سلام به همگی
دریا:من شرمنده ی اشکاتم:(حلال کن...
یه بهمن ماهی شیطون:من به اصفهانیا ارادت ویژه دارم...نذرتونم قبول..التماس دعا.ممنونم از لطفت.
من و اون:آقا سعید ما که جویای حالت هستیم...شما کم پیدایی.
همیشه بخند:ممنونم از دعای قشنگ...امیدوارم همیشه بخندی:)

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یه روزایی که دلش نمیخواست برم کلاس صدجور بهانه میاورد!
هردفعه یه چیزی میگفت....
_امروز هوا خیلی گرمه سحر گرما زده نشی؟
_بیرون چه سوزی میاد چطوری میخوای بری کلاس سحر؟
_اوه اوه چه برفی نشسته رو زمین سحر ماشین گیرت میاد؟
_هوا هوای کوهه سحر...کآش میشد دوتایی بریم کوه...نه؟
.
.
اینجور وقتا مینشستم روبروش به چشمهای پر عشقش نگاه میکردم و میگفتم:چرا بهانه میاری عزیزم؟کافیه بگی نرو!
آهااااای بیمعرفت...سحر باید چه بهانه ای میاورد که دعوت خدارو پس بزنی و نری؟؟؟

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یکی از لذتایی که دیگه نیست. . . .
از سر کار بیاد خونه براش چای بریزم!
بشینیم به گپ زدن و تعریف کردن و نگاهای عاشقانه. . . .
انقدر غرق همدیگه بشیم که چاییش سرد بشه. . . .
یه دفه نگام بیفته بهش بلند شم و بگم:إ سرد شد که.بده ببرم عوضش کن�
دستمو بگیره بنشونتم و بگه:بیخیال!
بشین پیشم . . . .خستگیم در رفت. . . .

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
روز ختمش...مادر شوهر خالم که یه پیر زن شصت هفتاد سالس و خیلی وقته تنها زندگی میکنه اومد جلو..
به من که مات و بدون اشک نگاش میکردم زل زد..دست گذاشت زیرچونم و گفت..گریه کن جوون..گریه کن..
از امروز هر لحظه ای که بگذره آتیش دلت تند تر میشه که خاموش نمیشه..گریه کن..عزداری کن برا شوهرت..
اون روز همه کشیدنش کنار و کلی بهش توپیدن بخاطر لحن حرف زدنش...
اونموقع نفهمیدم چی میگه فقط نگاش میکردم
حالا میفهمم!
زن با تجربه ای بود...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
فروردین بود که رفت پیش خدا..تا دو سه ماه موبایلش هنوزم زنگ خور داشت...معمولا مامانم جواب میداد...
اما از تیر به بعد دیگه کسی زنگ نزد...
اواخر مرداد بود که بیار دیگه صدای زنگ موبایلشو شنیدم..تو اتاقم بودم...
چنبار زنگ خورد...انگار کسی خونه نبود اومدم بیرون...
تصویر زمینه ی گوشیش دیوونم کرد..
گوشیو پرت کردم رو تخت..چشمامو بستم...
اما انگار طرف بیخیال نمیشد..ناچار برش داشتم نفس نداشتم حرف بزنم..
-الو شهاب؟؟الووووو...کجایی پسر؟
آب دهنمو قورت دادم:ب..بله؟
-معذرت میخوام آبجی مثه اینکه اشتبا گرفتم -نه..امرتون؟
-سلام خانم..عذر میخوام من با شهاب کار داشتم..شما خانومشون هستید؟
-سلام...ممم...بله..
-خیلی خوشبختم..من علیرضام..رفیق سربازی شهاب..مبارکا باشه..شرمنده من عروسی خدمت نرسیدم..مسافرت بودم..
منتظر بود یه چیزی بگم...
ناچار ادامه داد:نیستش شهاب؟ -مممم...نه..نیست..
-ای بیمعرفت..بهش بگید سفارشش آمادست..-سفارش؟؟
-بله...سفارش یه تابلوی نقاشی داده بود برا شهریور میخواست آماده باشه...-نقاشی؟؟
-بله بله..یه بوم بزرگ..حالا اومد خونه بگید یه زنگ به من بزنه...
-آقای...-رودباری هستم..بهش بگید علیرضا زنگ زد.
-ببینید....آقای رودباری شهاب نمیاد..
-ای ناجنس رفته سفر؟؟ -......
-الو؟؟؟خانوم؟؟
-من با بغض:بله...
-چیزی شده؟؟!
بزرگترین فاجعه ی زندگیمو تو چندجمله براش خلاصه کردم...هق هق های مردونش نذاشت حرف بزنه..آدرس خونه ی مامانم رو گرفت وقطع کرد..
چند روز بعد یه بسته برام اومد بازش کردم...
یه بوم که چشمام روش نقاشی شده بود....
خودش نبود اما هدیش تو دستم بود...
از حال رفتم...
هنوزم نمیدونم مامان اینا اون بوم رو کجا قایم کردن...
اما هرسال آخرای شهریور نزدیک تولدم بدجور هوای پیدا کردنش به سرم میزنه حتی فرصت نشد ببینم زیرش چه شعری نوشته بود..

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
اولین بار که کسی ازم پرسید :
«چند سال با هم زندگی کردید؟ »
توی دلم گذشت « سه سال..چهار سال»
مامان به جای من جواب داد....
خودمم وقتی جمع و تفریق کردم دیدم 6ماه و چند روز بیش تر نبوده....
باورم نمی شد!
یعنی بقیش رو خیال میکردم؟؟؟
نمیدونم....

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
دردِدل اسمش روشه مالِ دله....
باس همونجا بمونه....
دل هم فقط و فقط مال خداس....خدا دلای پر دردو بیشتر دوست داره....
پس غر نزن....با هرکسی درد ودل نکن....
بذا به وقتش....خدا خودش خریدار دلته....
دلتو اونجوری که صاحبش میپسنده تحویلش بده....

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*ازشما چه پنهون*
میگن دخترا هرچقدم لباس داشته باشن هیچوقت نمیدونن چی باید بپوشن....
راس میگن!
د آخه یکی باید باشه بهمون بگه چی بپوشیم...کدوم رنگ بهمون میاد...کدوم لباس پوشیدنش غدقنه...کدوم لباس تنگه و نباید بپوشیم...
همیشه نه اما وقتی اون یکی نیست ما هیچوقت نمیدونیم باید چی بپوشیم!؟