ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
فروردین بود که رفت پیش خدا..تا دو سه ماه موبایلش هنوزم زنگ خور داشت...معمولا مامانم جواب میداد...
اما از تیر به بعد دیگه کسی زنگ نزد...
اواخر مرداد بود که بیار دیگه صدای زنگ موبایلشو شنیدم..تو اتاقم بودم...
چنبار زنگ خورد...انگار کسی خونه نبود اومدم بیرون...
تصویر زمینه ی گوشیش دیوونم کرد..
گوشیو پرت کردم رو تخت..چشمامو بستم...
اما انگار طرف بیخیال نمیشد..ناچار برش داشتم نفس نداشتم حرف بزنم..
-الو شهاب؟؟الووووو...کجایی پسر؟
آب دهنمو قورت دادم:ب..بله؟
-معذرت میخوام آبجی مثه اینکه اشتبا گرفتم -نه..امرتون؟
-سلام خانم..عذر میخوام من با شهاب کار داشتم..شما خانومشون هستید؟
-سلام...ممم...بله..
-خیلی خوشبختم..من علیرضام..رفیق سربازی شهاب..مبارکا باشه..شرمنده من عروسی خدمت نرسیدم..مسافرت بودم..
منتظر بود یه چیزی بگم...
ناچار ادامه داد:نیستش شهاب؟ -مممم...نه..نیست..
-ای بیمعرفت..بهش بگید سفارشش آمادست..-سفارش؟؟
-بله...سفارش یه تابلوی نقاشی داده بود برا شهریور میخواست آماده باشه...-نقاشی؟؟
-بله بله..یه بوم بزرگ..حالا اومد خونه بگید یه زنگ به من بزنه...
-آقای...-رودباری هستم..بهش بگید علیرضا زنگ زد.
-ببینید....آقای رودباری شهاب نمیاد..
-ای ناجنس رفته سفر؟؟ -......
-الو؟؟؟خانوم؟؟
-من با بغض:بله...
-چیزی شده؟؟!
بزرگترین فاجعه ی زندگیمو تو چندجمله براش خلاصه کردم...هق هق های مردونش نذاشت حرف بزنه..آدرس خونه ی مامانم رو گرفت وقطع کرد..
چند روز بعد یه بسته برام اومد بازش کردم...
یه بوم که چشمام روش نقاشی شده بود....
خودش نبود اما هدیش تو دستم بود...
از حال رفتم...
هنوزم نمیدونم مامان اینا اون بوم رو کجا قایم کردن...
اما هرسال آخرای شهریور نزدیک تولدم بدجور هوای پیدا کردنش به سرم میزنه حتی فرصت نشد ببینم زیرش چه شعری نوشته بود..

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.