*از شما چه پنهون*
یکی از مواردی که به دنبال هم کردن دور حیاط و انداختن اون توی حوض ختم میشد وقتی بود که. . . .
قرار بود بریم یه مهمونی مهم من حاضر و آماده رو کاناپه نشسته بودم و با کلی تلاش روسری ساتنم رو زیر چادر مرتب و صاف نگه داشته بودم و اون در کمال خونسردی تازه در حال خشک کردن موهاش بود. . . .
از حرص دندونامو رو هم فشار میدادم و غر میزدم. . . .
درست لحظه ای که از جلوش رد میشدم نوک پنجشو میذاشت رو چادرم چادر از عقب کشیده میشد بعد روسری ساتن و. . . .
دیگه بقیشو خودتون حدس بزنید!
من بودم و اون و یه حیاط و یه حوض پر آب!