ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یه روزایی که دلش نمیخواست برم کلاس صدجور بهانه میاورد!
هردفعه یه چیزی میگفت....
_امروز هوا خیلی گرمه سحر گرما زده نشی؟
_بیرون چه سوزی میاد چطوری میخوای بری کلاس سحر؟
_اوه اوه چه برفی نشسته رو زمین سحر ماشین گیرت میاد؟
_هوا هوای کوهه سحر...کآش میشد دوتایی بریم کوه...نه؟
.
.
اینجور وقتا مینشستم روبروش به چشمهای پر عشقش نگاه میکردم و میگفتم:چرا بهانه میاری عزیزم؟کافیه بگی نرو!
آهااااای بیمعرفت...سحر باید چه بهانه ای میاورد که دعوت خدارو پس بزنی و نری؟؟؟

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.