*از شما چه پنهون*
یه روزایی که دلش نمیخواست برم کلاس صدجور بهانه میاورد!
هردفعه یه چیزی میگفت....
_امروز هوا خیلی گرمه سحر گرما زده نشی؟
_بیرون چه سوزی میاد چطوری میخوای بری کلاس سحر؟
_اوه اوه چه برفی نشسته رو زمین سحر ماشین گیرت میاد؟
_هوا هوای کوهه سحر...کآش میشد دوتایی بریم کوه...نه؟
.
.
اینجور وقتا مینشستم روبروش به چشمهای پر عشقش نگاه میکردم و میگفتم:چرا بهانه میاری عزیزم؟کافیه بگی نرو!
آهااااای بیمعرفت...سحر باید چه بهانه ای میاورد که دعوت خدارو پس بزنی و نری؟؟؟