*از شما چه پنهون*
روز ختمش...مادر شوهر خالم که یه پیر زن شصت هفتاد سالس و خیلی وقته تنها زندگی میکنه اومد جلو..
به من که مات و بدون اشک نگاش میکردم زل زد..دست گذاشت زیرچونم و گفت..گریه کن جوون..گریه کن..
از امروز هر لحظه ای که بگذره آتیش دلت تند تر میشه که خاموش نمیشه..گریه کن..عزداری کن برا شوهرت..
اون روز همه کشیدنش کنار و کلی بهش توپیدن بخاطر لحن حرف زدنش...
اونموقع نفهمیدم چی میگه فقط نگاش میکردم
حالا میفهمم!
زن با تجربه ای بود...