چ

چکاوک

@باقلوا · ۸۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲ رأی)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 8
سلام آقا مانی... مانی به طرفه صدا برميگرده متوجه دختره ريزه ميزه ای که کنارشون وايساده بود ميشه-مانی: سلام! مانيا جان معرفی نميکنی؟-مانيا تازه به خودش مياد! با هیجان ميگه: دوستم نيلوفر،-بعد به مسيحا که سرجاش ميخکوب شده بود، با تعجب نگاه ميکنه و ميگه: ايشونم... آقا مسيحا هستن يکی از هم دانشگاهيام... بعدا مفصل تعريف ميکنم-به مانی نگاه ميکنه... دقیقا اونم مثله مسيحا شده بود! با خيرگی به هم نگاه میکردن! نيلوفر به مانيا نگاه میکنه! مانيا سرشو تکون ميده! هردوشون از اين رفتاره مانی و مسيحا گيج شده بودن!-مانی با لبخند میگه: مسيحا! پسر خودتی؟ باورم نميشه!!-ميخاد به سمته مسيحا بره که مسيحا با عصبانيت ميگه: جلو نيا!!!! سريع سواره ماشين ميشه و از اونجا میره! مانی پشته گردنشو ميماله، کلافه به نظر میرسه! دخترها از تعجب خشکشون زده بود! مانيا: مانی... تو مسیحا رو ميشناختی...؟- مانی نفسشو محکم میده بیرون و میگه: بريم داخل بعدا تعريف ميکنم واست...- با اصراره مانيا نيلوفرم به خونه ی مانیا اینا ميره.
مسيحا بغضشو فرو ميده، دوباره یاده اون اتفاقه لعنتی افتاده! ماشينو ميزنه کنار دستاشو میزاره رو فرمونو سرشم ميزاره رو دستاش،ی قطره اشک از چشمش سرازیر ميشه...
(ادامه در پست بالا)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پایین)
3 سال پيش-لس آنجلس
يوحنا با لهجه ی انگليسيه شيرينش به فارسی خطاب به مسيحا ميگه: عشکم دوستت داررم- به مسيحا نگاه ميکنه که از خنده غش کرده بود! با عصبانيت با مشت آروم ميزنه به بازوی مسيحا-(همه مکالمات انگليش)- یوحنا: مسيحا نخند! خودتم اينطوری حرف ميزنی ديگه!- با قهر سرشو برميگردونه و به سمته ديگه نگاه ميکنه! مسيحا با لبخند دستشو ميگيره تو دستش و به طرفه لباش ميبره و ميبوسه-مسيحا: مادمازل ببخشيد دیگه نميخندم! اصن تو خيلی خوب فارسی حرف ميزنی! خوبه؟ حالا بخند بخند-يوحنا لبخنده پررنگی ميزنه-مسیحا: آفرين خوشگلم-بعد آروم گونه ی یوحنا رو ميبوسه...
با صدای تق تق از جا ميپره! بيرونو نگا ميکنه،ی مرده جوون بود، شیشه رو میده پایین-پسره: آقا مشکلی پیش اومده؟ حالتون خوبه؟-مسیحا: بله خوبم مچکر شبتون خوش، ماشینو روشن میکنه یه بوق برا پسره میزنه و به سرعت از اونجا میره...- پسره: مردم ديوونه شدن بخدا! شونه هاشو میندازه بالا و منتظر می مونه تا برادرش واسش بنزین بياره!!!
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

یــه کــارت شــارژ گــرفــتـــم, هـــمـــيــــنـــجــــور کــه داشـــتــــم تــــو خــیـــابـــون راه مـــیـــرفـــتــــم شـــارژو زدم, بــــعـــد گـــوشــــيـــــه 700 تــــومــــنـــيـــمــو انـــــداخـــتــــم تـــو ســـطـــل آشـــــغـــــال, کـــارت شـــارژه 2 تـــومــنـــيـــه اســــتــفـاده شــدرو خـــيـــلی بــاکـــلـاس تـــو دســـــتــــم نـــگــه داشــــتــــم ^_^

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

آيا ميدانستيد؟؟؟
از وقتی تعداد ارسالی ها به 3 عدد در شبانه روز کاهش يافته است!!!
اگه از هر 3 فرصت ارسال پستتون استفاده کنيد...
1- اگه 1ی تاييد بشه و 2 تاش تاييد نشه! انگار نه خانی اومده نه خانی رفته! امتيازتون هيچ فرقی با امتيازه قبله ارساله 3 تا پستتون نميکنه! پس خونسرد باشيد و بيشتر تلاش کنيد!
2- اگه 2 تاش تاييد بشه و 1يش تاييد نشه! شما 3 امتياز به دست آورده ايد! پس اميدوار باشيد و همچنان به دنباله شکاره سوتی!
3- اگه هر 3 تا پستتون تاييد بشه، شما کاربر فوق العاده با استعداد، گوله نمک، همراه با چاشنيه خوش شانسی هستيد! تبريک میگم!
4- اگه هر 3 تا پستتون تاييد نشه، کاربر گرامی لطفا شما ديگر پستی ارسال نکنيد و فقط خواننده باشيد! با تچکر
^_^

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

بـــچـــه کــــه بــــودم ســـــنـــــده خـــــونــــمـــــونـــــــو ورداشـــــــتــــــه بـــــــودم رو هــــر بـــــرگــــش یــــه نـــــقــــاشـــــیــــه خــــوشــــگـــــل اعــــم از گــــل، درخـــــت، جـــوجـــه و... کـــشــــيــــده بــــودم وقـــتـــــی بــــردم نــــشـــونــــــه بــابــام دادم تــا شـــب فـــقـــط گــريــه کــرد! اونــمـــوقــــع فــــک مـيــکــــردم از ايــنــکــه فـهــمیــده، بــچــه ی هــنــرمــند و بــا اســــتــعـــدادی مــثــلــه مـــن داره، اشـــک شـــوق مـــیــــريـــزه! ^_^

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 7
درمانگاه- مانيارو خابوندن رو تخت بهش سرم وصل کردن-نيلوفرومسیحا هم وايسادن کنارش-مسيحا خيره ب صورت مانيا نگاه میکنه-نيلوفر به مسيحا شک کرده! آخه کی اينکارارو ميکنه واسه ی آدم معمولی! آهی ميکشه و مسيحارو صدا میکنه: آقا مسيحا؟ آقامسيحا؟ دستشو جلو صورته مسیحا تکون ميده مسیحا منگ به سمته نيلوفر برميگرده- نيلوفر: آقا مسیحا ممنونم واقعا نمیدونم چی بگم؟ تا همينجاشم کلی زحمت کشيدين ببخشيد شمام انگار خسته ب نظر مياين تشريف ببريد من خودم وقتی مانيا ب هوش اومد ميبرمش خونشون مرسی-مسيحا: نه همینجا می مونم سرمشون تموم شه من ميرسونمتون-نيلوفر: آخه... -مسيحا دستش رو تو هوا تکون ميده و درحالی ک داره از اتاق خارج ميشه ميگه: من همين بيرونم هروقت سرمشون تموم شد بگين بيام-و درو آرام ميبنده... نيلوفر ديگه داره مطمئن ميشه ک يه چيزی اين وسط هست! يه چيزی که همه چيرو خراب ميکنه! دلش گواهی بد ميداد!! آروم زيره لب میگه: خدایا خودت ب خير بگذرون نذار اون چيزی ک من فکر ميکنم بشه! مانیا طاقتشو نداره!
يک ساعت بعد-داخله ماشينه مسيحا-مانياونيلوفر عقب نشستن-نيلوفر دسته مانیارو گرفته دستش،مانيام سرشو گذاشته رو شونه ی نيلوفرو چشماشو بسته
(ادامه در پست بالا)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پایین)
غروب بود و هوا نيمه تاریک، مسيحا از آينه بهشون نگاه ميکنه يعنی در اصل به مانيا نگاه ميکنه! نيلوفر از تو آينه اخم شديده مسيحا رو ميبينه! حالا چرا اخم کرده اين! ای بابا!-نيلوفر: آقا مسيحا ی کوچه پايينتره خونشون،مسيحا ب همون سمت ميره... با راهنماييه نیلوفر جلو درشون توقوف میکنه و پياده ميشه درو براشون باز ميکنه تا نيلوفر بتونه راحتتر ب مانيا کمک کنه پیاده بشه! مانيا تا اونموقع یک کلمه هم با مسیحا حرف نزده بود!درواقع خجالت میکشيد! ب کمکه نيلوفر از ماشين پیاده میشه و روبروی مسيحا قرار ميگیره،سرشو ميندازه پايين،دوطرفه چادرشو محکم ميگيره تو مشتاش،باصدای گرفته ميگه: خيلی... ممنون... - ی نفسه عميق ميکشه و به نيلوفر ميگه: ميشه کليده منو از تو کيفم بدی؟ نيلوفر کليدو ميده دسته مانيا،مسيحا دستاشو گذاشته تو جيبای شلوارشو وايساده اونجا تا مانیا بره تو خونه بعد از اونجا بره! مانيا تا ميخواد کليد بندازه در باز میشه... سرشو بلند ميکنه... نفسش بند مياد! با همون صدای گرفته و صورت رنگ پریده جيغ ميزنه: دادااااشی! و ميره تو بغله داداشش! سفت همديگرو بغل ميکنن! اشک تو چشمای هر دو جمع ميشه هر دو تند و تند ابرازه دلتنگی میکنن! نيلوفر محوه اين صحنه شده-مسيحا آروم و ناباور ميگه: مانی...
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 6
ماشين ب سرعت ب مانیا نزديک شد! بازوی مانيا کشيده شد و تو بغل يکی افتاد! همون لحظه ماشين از اونجا رد شد! زبونش بند اومده بود دهنش خشک شده بود! نميتونست سرشو بلند کنه و ببينه کی بود که نجاتش داد و الان سفت بغلش کرده! ميخاست بلند شه اما قدرت هيچکاریو نداشت! نیلوفر با گریه رسيد! چادره مانيا دستش بود-نیلو: عزيزم فدات بشم حالت خوبه؟ همش تقصیره من بود! ببخشيد، مانیا میخاست بهش بگه دستمو بگیر بلند شم، ولی نمیتونست! با خودش فکرميکرد چرا اين که بغلش کرده بود نه ولش میکرد نه حرف ميزد!-نیلو: وای ممنون آقا مسیحا اگه شما نبودین... بغض نذاشت حرفشو ادامه بده، مسيحا که چشماشو تا اونموقع بسته بود،باز کرد نیلوفر اشکه تو چشمای مسیحارو دید! یعنی چی؟ چرا گریه میکنه؟ یعنی انقد احساساتیه!!! به مانيا نگاه کرد که از هوش رفته بود! با جيغ گفت: وای مانیا بيهوش شده!!! مسیحا با صدای نیلو به خودش اومد، به مانیا نگاه کرد! چشماش بسته بود!!! سريع رو دستاش بلندش کرد و به طرفه ماشينش دوئيد...
ادامه دارد....

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 5
دو هفته بعد...
بعد از آخرين امتحان ترم-نيلوفر و مانيا همينطور که دارن راه ميرن تو خيابون،حرف ميزنن-نيلوفر: آخيش! راحت شديما! توام که 2 هفته ديگه ميری سرخونه زندگيت!-مانيا از فکر اين که 2 هفته ديگه ميشه خانومه خونه ی اميرش قند تو دلش آب ميشه-مانيا: آره خيلی خوشحالم که ديگه همش پيش اميرمم... نيلوفر: بله ديگه منم بودم خوشبحالم ميشد! يه شوهر جنتلمن و تموم عيار! ماشين و خونه هم که داره! آخ خفه شدم از حسودی! مانيا با خنده: ديوونه مگه حسين اينطوری نيست؟ خيليم آقاس-نيلو: اون که بله! قربونه آقای خودم برم!-به اونطرف خيابون نگاه ميکنه-نيلوفر: مانيا اونجارو مسيحا! ماشينشو نگاه! وای پورشه س! آه خدايا!چرا از اين شانسا به ما ندادی!-مانيا باحرص: الان داشتین قربون صدقه ی آقاتون ميرفتينا! اگه به حسين نگفتم!!-از خيابون رد ميشن-نيلوفر: تو روی خودشم ميگم چی فکر کردی!؟ واسه من فقط قيافه داره! خونه که نداره! ماشينشم که! آخه پرايدم شد ماشين؟-مانيا يه قدم جلوتر ازنيلوفر بود،کمتر از يه متر مونده بود تا برسن به اونطرف خيابون-نيلوفر بدون اينکه متوجه بشه از پشت پاشو ميزاره رو چادره مانيا!مانيا به عقب کشيده ميشه،يه ماشين به سرعت نزديک ميشه و... جيغه نيلوفر: مــــــانـــيــــااااا...
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 4
امير سرکوچه تکيه داده به پرشيای مشکيش، دختر ميره سمتش،هردو همزمان سلام ميکنن، امير دستشو مياره جلو و دست دخترو ميگيره، امير: خوبی عزيزم؟ دلم واست تنگ شده بود خيلی!-دختر: ممنون عزيزم خوبم! جدا؟!! اگه دلت تنگ شده بود ميومدی خونمون!!- امير: إ بچه پررو من بخاطره امتحانای شما کمتر ميام که بتونی بخونی! اصلا حالا که اينطور شد! اين یه ماه مونده به عروسيمونو همش خونه شمام!-دختر: خب بيا کی جلوتو گرفته؟ من که از خدامه!-سلام- اين مامانش بود که پشت سرش وايساده بود! امير: سلام مرجان خانوم... بعد از احوال پرسی سوار ماشين ميشنو حرکت ميکنن- 2 ساعت ديگه-بعدازسفارش طرح و ساخت کمدا و تخت و مبل و ميز صندلی و... -مامانش ميره خونه خالش که همون نزديکياس؛پاساژ-داخل مغازه طلافروشی-امير: عزيزم بيا ببين کدومو دوس داری؟-دختر: امير سنگين نباشه ها ميدونی که! امير درحالی که چشماشو ميچرخونه: بله خانومم ميدونم!
آقا اگه ميشه یه سرويس ظريفو خوشگل بيارين-فروشنده که یه مرد مسن با ريش پرفسوری بود با گفتن بله حتما! از ويترين يه سرويس طلا سفيد رو ميزاره جلو امير ودختر رو پيشخوان!دختر: وای امير چه خوشگله! امير با لبخند: آره عزيزم- بابا موبايلم اينجامونده؟؟ فروشنده:آره پسرم اينجا مونده،بگيرش
(ادامه در پست بالا)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پايين)
به سمت صدا برميگردن-دختربا ديدن یه جفت چشم آبی با تعجب بهش نگاه ميکنه! مــســــيـــحــــــا!!! اينجا! مسيحا هم با تعجب يه بار به دختر و یه بار به امير نگاه ميکنه و گوشيشو برميداره و ميره بيرون! امير: مانيا عزيزم؟ مانيا: جونم؟ خوبه اين؟ يا بگم مدلای ديگرم بياره؟ مانيا: نه امير همين خيلی خوشگله اينو برداريم! امير: باشه خانومی- فروشنده: مبارکه- امير: ممنون چقدر بايد تقديم کنم؟... یه ربع بعد-داخل مغازه لباس عروس- دارن لباسارو نگاه ميکنن-امير همينطور که خيره شده به يه لباس-مانيا؟-مانيا: جونم؟ امير: اون پسر رو ميشناختی؟ همون پسره طلا فروشه؟-مانيااز اين همه دقت امير يکه ميخوره! آخه چند ثانيه بيشتر طول نکشيد نگاه کردنش به مسيحا! مانيا: آره هم دانشگاهيمه دانشجو مهندسيه اسمشم مسيحاس،چطور؟-امير: همينجوری! آمارشم که داری!- مانيا-نه بابا من یه بار بيشتر نديدمش! اينارم الناز ميگفت! امير: آها! عزيزم ببين اين خوبه؟ و به لباس عروس يک دست سفيده ساده و بسيار شيک! اشاره کرد... مانيا: وای امير فوق العادس! خيلی خوش سليقه ای عشقم!-ده دقيقه بعد-مانيا تو اتاقک پرو-امير نشسته رو مبل،مظطربه انگار! دستش رو داخل موهای کوتاهو خوش حالتش فرو ميبره و به مبل تکيه ميده،حسه مبهمی پيدا کرده بود باديدن اين پسر!-مانيا صداش ميزنه تا درمورد لباس نظر بده...
و ماجرا تازه شروع ميشه...!!!
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پايين)
به سمت دستشويی ميره به دست و صورتش آب ميزنه... جلو آينه قديه کمدش وايميسته، مانتو يشمی رنگه بلندو انداميشو تنش ميکنه، شلوار جينه مشکيشو با شال مشکیش ميپوشه،کيفه مشکيشو ميزاره رو ميز، به دستو صورتش کرم نرم کننده ميزنه و بعد با آرامش و با حوصله چادرشو سرش ميکنه و جلوی شالشو درست ميکنه... به حلقه طلا سفيد تک نگينش تو دست چپش نگاه ميکنه، با عشق لمسش ميکنه... حلقه نامزديشه... چقد دوسش داره... اميرش با سليقه خودش واسش خريده! با لبخند زيره لب ميگه خوش سليقه ی من! گوشيش زنگ ميزنه، اميره،جوابشو ميده، الو؟ امير: سلام خانومی من جلو دره خونتونم حاضر شدين بياين بريم- دختر: سلام عزيزم آره حاضريم الان ميايم، گوشيو قطع میکنه کيفشو برميداره و از اتاقش خارج ميشه مامانشم همزمان از اتاق خودش بيرون مياد، دختر- مامانی امير جلو دره، بريم؟ مامان-آره عزيزم تو برو منم درارو قفل کنم بيام- دختر یه باشه ميگه و کفشای مشکيه 3 سانتيشو پاش ميکنه و به سمت اميرش پرواز ميکنه...
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 3
ساعت 10 قبل ازظهر-اتاق دختر- دختره نشسته رو تختش داره آخرين سواله کتابو ميخونه-گوشيش زنگ ميخوره، از رو ميزه عسلی کنار تختش گوشيشو ورميداره، با ديدن اسم امير چشماش برق ميزنه! با لبخند جواب ميده- دختر: سلام عزيزم-صدای مردونه و جذابه امير به گوشش ميرسه- امير: سلام خانومم خوبی؟ چيکار ميکنی؟-دختر: مرسى خوبم تو خوبی؟ داشتم درس ميخوندم-امير: ممنون، خسته نباشی، حاضرين بيام دنبالتون؟ -دختر: اوممم الان به مامان ميگم حاضر ميشيم تو نيم ساعت ديگه بيا- امير: باشه فدات شم فعلا خداحافظ-دختر: خداحافظ عزيزم-گوشيو قطع ميکنه،کتابشو ميبنده ميزاره رو ميزو به سمت اتاق مامان باباش راه ميوفته،دره اتاقو ميزنه، صدای مامانش مياد که ميگه بياتو دخترم، دروباز ميکنه مامانش آماده وسط اتاق وايساده! دختر باخنده ميگه: مامان خيلی عجله داری؟!-مامان: وای خيلی هيجان زده ام! (باخنده) انگار ميخوام واسه خودم جهيزيه بگيرم! یه دونه دختر که بيشتر ندارم! امير کی مياد عزيزم؟- دختر: بش گفتم نيم ساعت ديگه بياد-مامان: پس برو زودترحاضر شو اومد معطل نشه! دختر: باشه؛
(ادامه در پست بالا)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 2
کلاس زبان عمومی- پسر- مهدی من هيچی نخوندما! بهم برسون! مهدی- پسر تو هميشه ميگی برسون ولی تا ورقه رو ميدن سرتو ميندازی پايين همه رو مينويسی نمره کاملتم ميگيری! پسر با خنده از تو کيفش خودکارشو در مياره دوباره چشماش به عکس دختره ميوفته چند لحظه به عکس خيره ميشه و بعد کيفشو ميبنده- استاد وارد کلاس ميشه- چند دقيقه بعد ورقه های امتحانی پخش ميشه- همينطور که مهدی گفت پسر سرشو ميندازه پايين به همه ی سوالات جواب ميده!
يک ساعت بعد-کلاس(انديشه)-مهسا و نيلوفر و دختر کنار هم نشستن در مورد درس ها و امتحانا حرف ميزنن-مهسا-من ميخوام برم درس عروض قافيه رو حذف کنم اصلا چيزی بلد... ادامه ی حرفشو ميخوره و به سمت در نگاه ميکنه نيلوفرو دختر هم همزمان سرشونو برميگردونن به طرف در نگاه ميکنند-چشم پسر به دختره ميوفته بی تفاوت نگاش ميکنه، اين همون دختريه ک عکسشو داره...
مهسا آرنجشو ميزنه به پهلوی دختره-دختر برميگرده سمت مهسا- دختر-هان چيه؟ ميبينی چه قيافه ای داره؟ ب چشم برادری خيلی خوشگله! ميشناسمش از بچه های مهندسيه ترم آخر! اسمش مسيحا ست خيليم مغروره... دختر ميخواد چيزی بگه که
درکلاس زده ميشه-يکی از دانشجويان پسر-بچه ها استاد نمياد... همه با غرغر بلند ميشن که برن بيرون...
ادامه دارد...

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

✿خـــانــــوم صـــــادقـــــی✿
خــــوشـــحالــــم کـه حـــالــتون خـــوبـــه ايـــــشـــــالـــا ديــگــه هــمـــچـــيــن اتـــفـــــاقـــــی واســـتــــون نـــــيـــــوفــتـــه, و هــمـــــيشـــه ســــالـــم و تــنـــدرســــت بــاشــــيـــد. ✿-}--

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

رفـــتــــه بــــودم عــــکـــــس هــای جـــاســـــتـــــيـــــن بـــيــــبــــر رو دان کــــنم بــــشــــيــــنـــــم ايـــن دفـــــه بـــــرعــــکـــــس دفـــــه هـــای ديـــــگه قـــشــــنگ نگــــاش کنـــــم بــــبــــيــــنــــم واقــــعا چـــی داره ايــــن يارو کــــه هـــمـــه عــــاشقــــش شـــدن! رفــتــم تـــو ی ســــايــتی کــــه ی عــالمه عکـــس ازش بـــود، يــعنی تــو هـــر عکــس گـــندتـر از عکــس قــبلی! چــيه آخـــه!! حــالا کـــامنــت هــای دخــترارو داشـــته باشيــن!
1_ من دوس دخــتر جــــاســـتينم هــر کـی بهــش فحــش بــده بـا مـــن طـــرفه! o_O
2_ وای جـــاســتين عـــاشـــقتم مــن 11 ســـالمه از*** :|
3_ بـــچه هـا مــن تـــو نــــيـــويـــــورک زنــــدگی مــيکنــم الــان ســــاعت 6 هســـت ســـاعت 8 جــاســــتين کنســـــرت داره دارم آمـــاده ميشـــم بــــرم هـــرکـی هــــرچـــی دوس داره بگـــه بــــش بگـــم!!!!!!!! :/
4_ جـــاســـتين منـــو دوس داره به کــوری چشــم حســـودا!!!!!!!!! o_O
5_ من دخـــــتری 10 ســــاله هســتم جـــاســتينو خــــيلی دوس دارم امـــيدوارم بــا ســلنا به هـــم بـــزنه!!! :/
6_ هــيچکــس بيشــتر از مـــن جـــاســـی رو دوس نــداره قــــابل توجـــه هــمه!!! :/
و و و...
(مرســـــی تــــوهـــــم!)
و در آخـــــر بـــازم مــن :|
يـــعنــی آدم نميــــدونـــه بخــــنده يــــا گـــريه کـــــنه واقــــعا!!!!

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

مـــيــــــــمـــــيرم واســــــــــــه لـــــــحــــــــظـــــه هـــايـــی کـــــــــــه...
صــــبـــــــــح زود کــــــــه بـــــــيـــــــدار مـــــيــــشــــی بـــری ســــــرکــــار يـــــواش از تــــخــــت مـــــــيــــــخــــــوای بـــــری پــــايـــيــــن تــــا مــــن بــــيـــــــدار نــــــشــــــم کـــــه بــــــيـــــدار مـــيــــــشــــــم! آروم مــــيــــــگــــــــم عـــــــشـــــــــقــــــــم؟؟ بــــرمــــيــــگــــردی ســـــــمـــــــتــــــــم نــــــــرم بــــغــــلــــــم مــــيـــــکـــــنــــــی بــا يــــــه صــــــــــدای گــــرفـــــــتـــه مـــيــــــگـــی جــــــانــــــم... مـــــــيــــگــــــم مـــــــيـــــری ســــــرکـــــار؟؟ مــــيــــــگـــی آره عـــــزيــــزم... دســــتـــــــامــــو حــــــــلـــــــقــــــــه مــــــيـــــکـــــنــــم دور گـــــــردنــــــت بـــا يــــــه لـــــحـــــنــــی کــــــه مـــــيــــدونــــم دلـــــــتــــــو مـــــــيـــــبــــــره مــــــيــــــگــــم نــــــــــــــــــــــــــــــــه... نــــــــــــــرو پـــــــــيــــــــــشـــــــــم بــــــــــمــــــــــون... تـــــوام مـــــــــحــــــــــکـــــــــــــم بـــــــــغـــــــــلـــــــــم مـــــــيـــــکــــــنــــــــــی مــــيــــگـــی چــــــــــشـــــــــم هــــــرچــــــــی خـــــــانــــــــومــم بگـــــه...
لــــايـــــــک: قــــــــدر مـــــــهــــــــربـــــونـــــيـــــاتـــــو مــــــــــيــــــــدونــــــم مـــــــهربــــــونــــــــم

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

سلام پاتوقيااااا
yildiz::*:: عزيزم من واست پست گذاشتما ^_^
abas_m223::::::::: يه چيزی بگم آقايی؟ احساس ميکنم يه خورده مغروری نه؟ ببخشيا منظوری ندارم من ک نديدمت همينجوری احساس ميکنم نيدونم چرا ^_^
משורמןו::::::::::::::: اميرعلی جون چند سالته؟ دانشجويی؟ چی و کجا ميخونی؟
aylar::*:: عزيزم من اولين بار دو سه روز پيش پست گذاشتم ک نميخام کسی منو آجی صدا کنه آخه خوشم نمياد! ^_^ ميبينی؟ ی جوريه اصن! ديگه بعدا نميدونم کی گفت
سونيا::*:: خوشگلم اين همه صفت خوب و قشنگ و خوشمزه! ی چيزی صدا کنيم همديگرو ديگه :)
صادق-- بچه جاده سرخس::::::: خيلی پستاتو دوس دارم
سلنا گومز::*:: تو خودتو با سلنا گومز مقايسه ميکنی ک اسم کاربريتو گذاشتی سلنا گومز؟! ن واقعا؟؟!! بابا بيخيال!!! تو از اون خوشگلتری عروسک :) زنده باد دختر شرقی اللخصوص ايرانيش! :)
El Jefecito:::::::::: سوشا خوبی؟ واسه پاتوقم پست بزار ديگه
همسر عباس آقا::*:: چن سالته آيا؟ اسمت چيه عزيزم؟ چرا 8 تا بچه؟!؟! چن تاش دختره چن تاش پسر؟؟ ی دفه دوتا ديگه بيارين رند بشن ديگه :)
سيدمصطفیsmj13::::::::: :))))))
محمدرسول:::::::::::: واست پست گذاشته بودم گفته بودم روز پسرم وجود داره ديدی ! :)
*گل قالی*::*::هيچی ديگه خاله جون واست پست گذاشته بودم نديدی ديگه ^_^
پسر خوشگله::::::::: مگه چند سالته ک ميگی پيرم؟؟ :)
تازه وارداااا
ميجا*** (معنی اسم؟)
afshin bi nafas***
مسعود زنجان***
calmgirl*** (معنی اسم؟)
و بقيه...
خوش گليبسيز (خوش اومدين) ^_*
و در آخر يکی از فانتزيام اينه ک فورجوکستون(بر وزن شکرستون) بتونه از همه ی شکلک های ياهو پشتيبانی کنه! :| يعنی ميشه؟؟ :| اصن آدم بعضی وختا می مونه چجوری احساساتشو ابراز کنه! :|
لايک: آره واقعا

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*چکاوک پرنده ی احساس*
(نويسنده خودم)
*"..."*
ساعت 2:30 بعدازظهر ارديبهشت- دمه در دانشگاه- حراست- کارت دانشجويتونو بکشيد بريد داخل! دختره درحالی ک غرغر ميکنه، تو کيفش دنباله کارت دانشجوييش ميگرده بالاخره پيداش ميکنه و کارت رو ميکشه رو دستگاه و سريع به سمت دانشکده ميره و ديگه متوجه نميشه ک عکس 4*3 خودش از کيفش به زمين افتاده! پسری ک پشت سرش وايساده بود،چند قدم به جلو رفت تا کارت دانشجوييشو رو دستگاه بکشه! متوجه عکسی ک روی زمين افتاده بود شد! عکس را برداشت کارتش را کشيد و به سمت دانشکده راه افتاد... داخل کلاس- نيلوفر- سلام چرا دير کردی؟ دختر- خواب موندم! چی شد؟ نمره ها روگفت!؟ نيلوفر-آره تو 6 شدی خوش بحالت! دختر نفس آسوده ای ميکشه و ميگه: تو چند شدی؟ نيلوفر- 4/5 ! استاد- بچه ها موفق باشيد خدانگهدار، استاد از کلاس خارج ميشه، نيلوفر درحالی که از جا بلند ميشن ميگه: من ميرم پيش حسين منتظرمه ببخش گلم- دختر- نه اشکال نداره برو منم دارم ميرم نمازخونه نمازمو بخونم کلاس اندايشه رو هم بيام آخرين جلسس_ نيلو- باشه پس منو حسينم ميايم فعلا بای- دختر-خداحافظ
ادامه دارد...