چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 4
امير سرکوچه تکيه داده به پرشيای مشکيش، دختر ميره سمتش،هردو همزمان سلام ميکنن، امير دستشو مياره جلو و دست دخترو ميگيره، امير: خوبی عزيزم؟ دلم واست تنگ شده بود خيلی!-دختر: ممنون عزيزم خوبم! جدا؟!! اگه دلت تنگ شده بود ميومدی خونمون!!- امير: إ بچه پررو من بخاطره امتحانای شما کمتر ميام که بتونی بخونی! اصلا حالا که اينطور شد! اين یه ماه مونده به عروسيمونو همش خونه شمام!-دختر: خب بيا کی جلوتو گرفته؟ من که از خدامه!-سلام- اين مامانش بود که پشت سرش وايساده بود! امير: سلام مرجان خانوم... بعد از احوال پرسی سوار ماشين ميشنو حرکت ميکنن- 2 ساعت ديگه-بعدازسفارش طرح و ساخت کمدا و تخت و مبل و ميز صندلی و... -مامانش ميره خونه خالش که همون نزديکياس؛پاساژ-داخل مغازه طلافروشی-امير: عزيزم بيا ببين کدومو دوس داری؟-دختر: امير سنگين نباشه ها ميدونی که! امير درحالی که چشماشو ميچرخونه: بله خانومم ميدونم!
آقا اگه ميشه یه سرويس ظريفو خوشگل بيارين-فروشنده که یه مرد مسن با ريش پرفسوری بود با گفتن بله حتما! از ويترين يه سرويس طلا سفيد رو ميزاره جلو امير ودختر رو پيشخوان!دختر: وای امير چه خوشگله! امير با لبخند: آره عزيزم- بابا موبايلم اينجامونده؟؟ فروشنده:آره پسرم اينجا مونده،بگيرش
(ادامه در پست بالا)

م
مریم ح ۵ سال پیش
پیام

میگه کار غلطیه که آدمارو به خاطر ترک معشوق سرزنش کنی�
عشق که دست خود آدم نیست!
گیریم حرف تو راست ! عشق دست خودت نیست!
وفاداری هم دست خودت نیست؟
تعهد هم دست خودت نیست؟
پس فرق آدم با بقیه موجودات چیه؟
عقل آدم چی میشه اگه هر چی از کتابا خوندیم رو راحت قبول کنیم؟

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.