*"..."*
قسمت 4
امير سرکوچه تکيه داده به پرشيای مشکيش، دختر ميره سمتش،هردو همزمان سلام ميکنن، امير دستشو مياره جلو و دست دخترو ميگيره، امير: خوبی عزيزم؟ دلم واست تنگ شده بود خيلی!-دختر: ممنون عزيزم خوبم! جدا؟!! اگه دلت تنگ شده بود ميومدی خونمون!!- امير: إ بچه پررو من بخاطره امتحانای شما کمتر ميام که بتونی بخونی! اصلا حالا که اينطور شد! اين یه ماه مونده به عروسيمونو همش خونه شمام!-دختر: خب بيا کی جلوتو گرفته؟ من که از خدامه!-سلام- اين مامانش بود که پشت سرش وايساده بود! امير: سلام مرجان خانوم... بعد از احوال پرسی سوار ماشين ميشنو حرکت ميکنن- 2 ساعت ديگه-بعدازسفارش طرح و ساخت کمدا و تخت و مبل و ميز صندلی و... -مامانش ميره خونه خالش که همون نزديکياس؛پاساژ-داخل مغازه طلافروشی-امير: عزيزم بيا ببين کدومو دوس داری؟-دختر: امير سنگين نباشه ها ميدونی که! امير درحالی که چشماشو ميچرخونه: بله خانومم ميدونم!
آقا اگه ميشه یه سرويس ظريفو خوشگل بيارين-فروشنده که یه مرد مسن با ريش پرفسوری بود با گفتن بله حتما! از ويترين يه سرويس طلا سفيد رو ميزاره جلو امير ودختر رو پيشخوان!دختر: وای امير چه خوشگله! امير با لبخند: آره عزيزم- بابا موبايلم اينجامونده؟؟ فروشنده:آره پسرم اينجا مونده،بگيرش
(ادامه در پست بالا)