چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پايين)
به سمت صدا برميگردن-دختربا ديدن یه جفت چشم آبی با تعجب بهش نگاه ميکنه! مــســــيـــحــــــا!!! اينجا! مسيحا هم با تعجب يه بار به دختر و یه بار به امير نگاه ميکنه و گوشيشو برميداره و ميره بيرون! امير: مانيا عزيزم؟ مانيا: جونم؟ خوبه اين؟ يا بگم مدلای ديگرم بياره؟ مانيا: نه امير همين خيلی خوشگله اينو برداريم! امير: باشه خانومی- فروشنده: مبارکه- امير: ممنون چقدر بايد تقديم کنم؟... یه ربع بعد-داخل مغازه لباس عروس- دارن لباسارو نگاه ميکنن-امير همينطور که خيره شده به يه لباس-مانيا؟-مانيا: جونم؟ امير: اون پسر رو ميشناختی؟ همون پسره طلا فروشه؟-مانيااز اين همه دقت امير يکه ميخوره! آخه چند ثانيه بيشتر طول نکشيد نگاه کردنش به مسيحا! مانيا: آره هم دانشگاهيمه دانشجو مهندسيه اسمشم مسيحاس،چطور؟-امير: همينجوری! آمارشم که داری!- مانيا-نه بابا من یه بار بيشتر نديدمش! اينارم الناز ميگفت! امير: آها! عزيزم ببين اين خوبه؟ و به لباس عروس يک دست سفيده ساده و بسيار شيک! اشاره کرد... مانيا: وای امير فوق العادس! خيلی خوش سليقه ای عشقم!-ده دقيقه بعد-مانيا تو اتاقک پرو-امير نشسته رو مبل،مظطربه انگار! دستش رو داخل موهای کوتاهو خوش حالتش فرو ميبره و به مبل تکيه ميده،حسه مبهمی پيدا کرده بود باديدن اين پسر!-مانيا صداش ميزنه تا درمورد لباس نظر بده...
و ماجرا تازه شروع ميشه...!!!
ادامه دارد...

م
مریم ح ۵ سال پیش
پیام

میگه کار غلطیه که آدمارو به خاطر ترک معشوق سرزنش کنی�
عشق که دست خود آدم نیست!
گیریم حرف تو راست ! عشق دست خودت نیست!
وفاداری هم دست خودت نیست؟
تعهد هم دست خودت نیست؟
پس فرق آدم با بقیه موجودات چیه؟
عقل آدم چی میشه اگه هر چی از کتابا خوندیم رو راحت قبول کنیم؟

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.