(ادامه ی پست پايين)
به سمت صدا برميگردن-دختربا ديدن یه جفت چشم آبی با تعجب بهش نگاه ميکنه! مــســــيـــحــــــا!!! اينجا! مسيحا هم با تعجب يه بار به دختر و یه بار به امير نگاه ميکنه و گوشيشو برميداره و ميره بيرون! امير: مانيا عزيزم؟ مانيا: جونم؟ خوبه اين؟ يا بگم مدلای ديگرم بياره؟ مانيا: نه امير همين خيلی خوشگله اينو برداريم! امير: باشه خانومی- فروشنده: مبارکه- امير: ممنون چقدر بايد تقديم کنم؟... یه ربع بعد-داخل مغازه لباس عروس- دارن لباسارو نگاه ميکنن-امير همينطور که خيره شده به يه لباس-مانيا؟-مانيا: جونم؟ امير: اون پسر رو ميشناختی؟ همون پسره طلا فروشه؟-مانيااز اين همه دقت امير يکه ميخوره! آخه چند ثانيه بيشتر طول نکشيد نگاه کردنش به مسيحا! مانيا: آره هم دانشگاهيمه دانشجو مهندسيه اسمشم مسيحاس،چطور؟-امير: همينجوری! آمارشم که داری!- مانيا-نه بابا من یه بار بيشتر نديدمش! اينارم الناز ميگفت! امير: آها! عزيزم ببين اين خوبه؟ و به لباس عروس يک دست سفيده ساده و بسيار شيک! اشاره کرد... مانيا: وای امير فوق العادس! خيلی خوش سليقه ای عشقم!-ده دقيقه بعد-مانيا تو اتاقک پرو-امير نشسته رو مبل،مظطربه انگار! دستش رو داخل موهای کوتاهو خوش حالتش فرو ميبره و به مبل تکيه ميده،حسه مبهمی پيدا کرده بود باديدن اين پسر!-مانيا صداش ميزنه تا درمورد لباس نظر بده...
و ماجرا تازه شروع ميشه...!!!
ادامه دارد...