چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 8
سلام آقا مانی... مانی به طرفه صدا برميگرده متوجه دختره ريزه ميزه ای که کنارشون وايساده بود ميشه-مانی: سلام! مانيا جان معرفی نميکنی؟-مانيا تازه به خودش مياد! با هیجان ميگه: دوستم نيلوفر،-بعد به مسيحا که سرجاش ميخکوب شده بود، با تعجب نگاه ميکنه و ميگه: ايشونم... آقا مسيحا هستن يکی از هم دانشگاهيام... بعدا مفصل تعريف ميکنم-به مانی نگاه ميکنه... دقیقا اونم مثله مسيحا شده بود! با خيرگی به هم نگاه میکردن! نيلوفر به مانيا نگاه میکنه! مانيا سرشو تکون ميده! هردوشون از اين رفتاره مانی و مسيحا گيج شده بودن!-مانی با لبخند میگه: مسيحا! پسر خودتی؟ باورم نميشه!!-ميخاد به سمته مسيحا بره که مسيحا با عصبانيت ميگه: جلو نيا!!!! سريع سواره ماشين ميشه و از اونجا میره! مانی پشته گردنشو ميماله، کلافه به نظر میرسه! دخترها از تعجب خشکشون زده بود! مانيا: مانی... تو مسیحا رو ميشناختی...؟- مانی نفسشو محکم میده بیرون و میگه: بريم داخل بعدا تعريف ميکنم واست...- با اصراره مانيا نيلوفرم به خونه ی مانیا اینا ميره.
مسيحا بغضشو فرو ميده، دوباره یاده اون اتفاقه لعنتی افتاده! ماشينو ميزنه کنار دستاشو میزاره رو فرمونو سرشم ميزاره رو دستاش،ی قطره اشک از چشمش سرازیر ميشه...
(ادامه در پست بالا)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.