چ

چکاوک

@باقلوا · ۸۱ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲ رأی)

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

دانـــش آمـــوز بـاهــوش
خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت: به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک
هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگترین مردی که در دنیا زندگی می کرده، محسوب نمی شود.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.
خواهر روحانی جواب داد صحیح است و یک دلاری را به او داد.
خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید: آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگترین مردی است که دنیا به خود دیده؟
پسر بچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

نــيــکــی و بـــدی
ئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.
روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»
داوینچی با تعجب پرسید: «كی؟»
«سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!!!»

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

حــرص و طـــمــــع
داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع روستایی پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به شهر افریقا می روند به هیجان آمد.
او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.
از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.
معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.
زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .
وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، حرص و طمع داشته باشید، و شغل خود را عوض کنید...!!!
ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید. در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

خـــــــدا بـــا مــــاســـــت...
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی...

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
پیام

عـــــشــــق حــقــیـــقــــی
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد... پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد...

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

مـا یـکـی داریـم تـو فـامـیـل ایـن آقـا وقـتـی مـیــخـاد بـره بـیــرون و عــجـلـه داره نـمـازشــم مــونـده, چـون نـشـــســتـه نـمــاز مـیـخـونـه, قـشـنــگ هـمــه کـاراشـو انــجـام مــیــده!
مــثــلا جـورابـاشـو مـیـپــوشــه, ســاعــتــشو مـیــبــنــده, دکــمــه هــای پـیــرهـنــشـو مــيـبــنـده, کـمـربــنـدشـو مـیـبـنـده, مــوهـاشـو شــونـه مـیـکـنـه, بـعــد کـه نـمـازش تــمـوم شــد کـتـشـو مـیــپــوشــه مـیـره بـيـرون! بـه هـمـیـن سـادگـی!!! o_O
واقـعــا فـک و فــامـیــلــه داريــــم؟؟؟

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

یــه بـارم مـَن بـه دختـر عَـمــم گـفـتـم بـاســم شـارژ انـتـقـال بـده, 1000 تـومـن شـارژ انـتـقـال داده بـود, ولی یـه شـمـاره جابـجـا زده بـود شـارژ مـنـتـقـل شـده بـود بـه يـه خـطِ دیـگه!!!
از ظـهـر اون روز تـا یـه هـفـتـه بـعـدش مـنـو دخــتـر عَـمـم مـَـحــض ِ خـنــده بـه ایـن شــماره اس و زنــگ مـیـزدیـم کـه شـارژمـونـو پــس بِـده, مـا راضـی نـيـســتـم حـَرومـه و از ایـن حرفا!
یَـعـنــی خـاب و خـوراک و شَـب و روزشـو يـِکـی کـرديـم, اسـکـل یـه بـارم جـواب نـداد!!! D:
دیـگه بـیـخـیـالـش شـده بـوديـم کـه چـن روز بــَعـدش دیـدَم اس داده "از ســرتــقـیـت خـوشـم اومـده مــيـتـونـم بـاهـات آشـنــا شــم؟" !!! :|
یـه هـمـچــیــن آدم ِ شـوتــی گـیــرمـون افــتـاده بــود! :|

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

شـب قـــدر رفــتــه بــودیــم مـســجــد, مــداح داداشــه زنـدایـيـه مــامــانــم بــود...
بـعــد تـو قـسـمـت مـا بـيــش از حــد ســروصـدا بـود! یــهـو واســه چــن ثـانـيـه هـمــه صــداهـا خــابـیــد! فــقـــط زنـدايـيـه مـامـانـم داشــت حـرف مــيـــزد! اد هــمــون لـحـظـه مــداحــه بــرگـشـت گـفــت: خـاهــرم صـحـبــت نــکـن! اومــدیـم عــبــادت! دعـا بـخـونـيــم! واســه حـرف زدن وقــت زیــاده! ولـی ایـن شــبــهــا ســالـی يــه بـاره! يـکـم مـراعـات کـن! خـدا ازت راضــی بـاشــه...
يـعـنـی مـن D:
زنــدايـيــه مـامـانـم :|
اونـایـی کـه مـيـدونـسـتــن ایـنــا خـاهـر بـرادرن D:
فـقـط بـگـم هـمـگـی داشـتــیـم مـحــجــوبــانـه چـادر نـمازامـونـو گـاز مـیــزدیــم D:
داداشــه خــاهــر ضـایـع کـنــه زنـدايـیــه مـامـانـم داره؟؟؟

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

بـه مـامـانـم مـيــگـم مـامـان بـزنـگ بــبــيــن عــلــی(داداشــم) کـی مــیــاد؟
مــامــانــم: کـوفـتــو بــزنــگ! بـزنـگ يـــعـنـی چــی؟ صـــد بـار نـگـفـتـم درســـت بــــحــــــــــــــــرف!!!
o_O
مــامــانــه مـن دارم؟؟؟ :|

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

یـکــی از لـذت هـای بـزرگـه زنـدگـیـم ايـنــه کــه...
چــســـب رازی رو مــيـمـالــم بــه کـفـه دسـتــام بــعــده يــکـی 2 ديـقـه کـه خـــشــک شــدن عـيــنـه خـــل و چــلــا بـا يـه شــور و هــيـــجـانــه خــاصی شــروع مــیـکـنـــم بـه کــنـدنــه چــســـبـا!!!!
مـــردم مــاهـی يـه مـيــلــيــون پــولـه پـاســتــيـلـشـون مـیــشـه اونـوخ مـنـــم مــاهـی 20 هـزار تـــومـــن پــولــه چــســـبـــم مــيـشــه!!! :|

چ
چکاوک ۱۲ سال پیش
جوک

چــن وقــت پــيــشــا رفــتـه بــودیــم حــنــابــنــدونــه یــکــی از آشـنــاهــامون... بــعــد اونــجــا خــاهــره دومــاد بــلنــد شــد شــعــره مــخــصــوصــه حـنــابــنــدون بــخــونــه یــهــو نــه گــذاشــت نــه بــرداشــت بــرگــشــت گــفــت:
"عــروس حــنــاتــو بــرم / ســیــبــیـلــه ســیــاتــو بــرم" !!!!!
حــنـا :/
عــروس :|
ســيـبــیــلــه ســیــاه :-{{
یــعـنــی هــمـیــنــجــور مــیــز بــود کــه تــوســط مـهــمــونــا جــویــده مــیــشـد!!!!! D:
آشــنــائــه شــاعــره مــا داریــم؟!؟

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

چــــرا نــبـــایـــد بـه یـــک رســتـــوران ★★★★★ رفـــت؟
گـــارســــون: چـــی مـــیــل داریـد؟ آب مـــیــوه؟ ســـودا؟ شـــکـلــات؟ مــایــلــو؟ یـا قـهـوه؟
مـــشــــتــــری: لــطـفــا یــه چـــای!
گــــارســـون: چــــای ســیـــلــان؟ چــــای گــیـــاهــــی؟ چــــای بــوش؟ چــــای بــــوش و عـــســــــل؟ چــــای ســـرد؟ یــا چــــای ســـــبـــز؟
مــــشــــتـــری: ســیــلــان لــطــــفــــا!
گــارســـون: چـــه جـــور مـــیـــل داریـــد؟ بـــا شــــیـــر؟ یــا بـــدون شــــیـــر؟
مــشـــتـــری: بــا شــیـــر لــطـــفـــا!
گــارســون: پــــودر شـــیـــر؟ یــا شــــیـــر غـلــیــظ شــــده؟
مـــشــــتـــری: شــیــر غــلــیـــظ شـــده لــطــفـــا!
گــارســـون: شــیــــر بـــز؟ شــیـــر شـــتــر؟یــا شـیـــر گـاو؟
مـــشــتـری: شــیــر گـاو لــطـــفـــا!
گـارســـون: شــیـــر گـاوهــای مـنــاطـق قــطــبـــی؟ یــا شــــیـــر گــاو هـــای آفـــریـــقــایــی؟
مــشــتـــری: فــک کــنــــم چـــای بـــدون شــیــــر بـــخـــورم بــهــتـــره!
گـارســون: بـــا شــیـــریـــن کـنـــنــده مـــیـــل داریـــد؟ یــا بـا شــکـــر؟ یـــا بــا عـــســــل؟
مــشــتــــری: بـا شـــکـر!
گـــارســون: بــا شـکــر چـغــنـدر قــنـد یــا شــکــر نـیـشــکـر؟
مـــشـــتــری: بــا شـکــر نـیــشـکـر لــطــفـــا!
گــارســـون: شــکــر ســـفــیــــد؟ قـــهـــوه ای؟ یــا زرد؟
مــشـــتـــری: لــطــفــا چــای رو فـــرامــوش کـنـــیـــد, فــقـــط یــــه لـــیــــوان آب بــه مـــن بــدیــد!
گـارســـون: آب مــعــدنــی؟ یـا آب بـدون گـاز؟
مــشـــتــری: آب مــعــدنـــی!
گـارســـون: طــعــم دار؟ یــا بـدون طـــعـــم؟
مــشـــتــری: ای بمیــــــــــری الهــــــــی!
تــرجـیــح مــیـدم از تـشــنـگی بـمـــیــرم فـــقـــط بـه شـرط ایــنـــکــه تـو خــفـــه شــی و گــورتــو گــم کـنـــی!!!

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
جوک

بـــعــده افــطــار بـا عـــلـــی (داداشـــیـــمـــــه! کـــم مـــونـــده بـــود گـــودزیـــلــا بــــشــــه کـــه خـــدا رحـــم کـــرد 2 ســــال زودتـــر بـــه دنـــیــا اومـــد!) نـــشــــســـتــــه بـــودیـــم...
مــــن: مــــیــــدونــــم الـــان دلـــت قــــهـــوه مـــیـــخــــاد!
مــــیــدونـــم الـــان داری فــــک مــیـــــکـــنی مــــن از کــجـــا فـــهــمــــیـــدم!
مــیـــدونـــم الـــان دوس داری مـــن بــرم واســـت قـــهـــوه درســت کـــنـــم!
ولـــی مــــن نــمــــیـــرم! :))))
ســرشــو تــکـــون داد و آه کــشـــــیـــد, دســــتاشــــو بــه حـــالــت دعــا بـــرد بـــالـا و گــفـــت: خـــداجــون تــمـــام آدم هـــای جــــوگــیـــر رو خــودت کــه مـــیــــدونـی ایــنــــا از یـــه نــــوع بــیــــمــــاريـــه روحـــــی و روانـــی رنــــج مــــیـــبـــرن! ولــی بــه روی خــــودشـــون نــمــیــارن و فـــقــــط تـــحـــت تــاثــیـــر جــــو قــرار مـــیــگــیــرن! هــمـــه ی مــریـــضـــا بـــه ویــــژه ایـــنــــارو بــــه حــــق ایــن مــاه عــــزیــــز شـــفـــا بـــده!
مـــامـــان و بـــابـــام: الـــهــی آمــیــن :))))
لـامـــصــب تــا ســـحــــر داشــــتـــم خـــرده ریــزه هـــای شــــخـــصـــیـــتـــه خـــرد شـــدمــو جـــمــــع مـــیــــکـــردم! شـــوخــــی کــــردم دیـــه! :((((
فــــک و فــامـــیـــلـــه داریــــم؟!
عـــلــی بــیــای بــــخـــونــی بـــخــــنــدی مـــن مــیــدونــم تـــو! :(
حــالــا کــه خــنــدیــدی لــایــک کـن!!! :(

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

هــــــوایــــــــی رو کــــــه تـــــــــو نـــــفــــــس مــــیــــــکــــشــى * دارم راه مــــــیــــــــرم بــــــغــــــــــل مـــــیـــــکـــنــــم * تــــــــــو بــــــــا مــــــــــن بــــــمــــــــون تــــــــــا تــــــــــه ایـــــــــن ســـــــفــــــــر * مـــــــــن ایــــــــــن مـــــــاهـــــــو مــــــــاهـــــــــه عـــــــــــــســـــــــــــــل مـــــيـــــکــــنـــــم...
"نــــــمـــــاز روزه هــــــــــاتـــــــــون قـــــــبـــــــول مــــــــاه عـــــــســـــــلی هــــــــا... "

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

*"..."*
قسمت 9
مسیحا وارده خونه میشه-صدای گریه نوزاد میپیچه تو فضای خونه، همه جا تاریک بود! سریع از پله ها بالا میره دره اتاقو باز میکنه بدونه اینکه چراغه اتاقو روشن کنه،خودشو میرسونه کنار تخت، بچه از گریه صداش دیگه در نمیومد! بغلش میکنه و تکونش میده، بچه ساکت میشه،همینجور بچه توبغلش میره چراغو روشن میکنه... چشماش به چشمای آبيه زلاله بچه میوفته ک با دقت نگاش میکنه... ی لبخند کمرنگ میزنه... پیشونیشو میبوسه... بچه هم لبخند میزنه... یهو دره اتاق به شدت باز میشه و ی زنه فربه و مسن میاد تو! تا میخاد حرف بزنه مسیحا با عصبانیت میگه معلوم هس کجایی؟ میدونی اگه چند دیقه دیگه دیر میکردم بچه از گریه... وای خدا! چرا انقد تو سر به هوایی مهین! بگیر بچرو گشنشه! غذاشو آماده کن بده بهش! لازم نیس چیزیو توضیح بدی! تو تو اتاقه خودت خابت برده بود صدا گریه ی بچرو نشنیدی!!! اوووف!-زن-ببخش مسیحا جان...-مسیحا جوابشو نميده -همینجور ک داره میره اتاقه خودش به این فکر میکنه ک باید حتما ی پرستار واسه بچه استخدام کنه تو اولین فرصت!-کتشو درمیاره،خودشو پرت میکنه رو تخت دونفرش و دستاشو میزاره زیره سرش و به سقف خیره ميشه...
(ادامه در پست بالا)

چ
چکاوک ۱۳ سال پیش
پیام

(ادامه ی پست پایین)
خونه مانيا-پدر و مادر و مانیا و مانی و نیلوفر نشستن دارن میوه میخورن! ظاهرا قضیه دمه در فراموش شده!-مانی: زنگ بزن امیرم بیاد دیگه! درسته مهمونی فرداس! ولی امیر ک دیگه مهمون نیست با اونا بیاد! میخام ببینمش دلم واسش تنگ شده بگو اگه کاری نداره شام بیاد اینجا-مادر: آره عزیزم بگو بیاد-مانیا: باشه الان میگم- با خوشحالی میره سمت تلفن و شمارشو میگیره-امير: بله؟-مانیا: الو؟ سلام امیر خوبی؟-امیر با ی لحن سرد: به به مانیا خانوم خوبی شما؟ چ عجب تماس گرفتین؟!(صداش عصبانی میشه) کجا بودی تا الان!؟-مانیا آب دهنشو قورت میده: من من 3 ساعتی میشه اومدم خونه! ی اتفاقی افتاده بود بهت میگم حالا!-امیر: باشه من الان میام بریم بیرون بهم بگو!-مانیا: امیر آخه مانی اومده! میگه بیا اینجا باشه عزیزم منتظرتم خداحافظ!-تماسو قطع میکنه! وای چقد امیر عصبانی بود! حالا بش چی بگم؟ اصلا چرا امروز باهاش تماس نگرفتم!؟-مانی: چی شد؟ میاد؟-مانیا: ها؟ آره فکر کنم!
ادامه دارد...