(ادامه ی پست پایین)
3 سال پيش-لس آنجلس
يوحنا با لهجه ی انگليسيه شيرينش به فارسی خطاب به مسيحا ميگه: عشکم دوستت داررم- به مسيحا نگاه ميکنه که از خنده غش کرده بود! با عصبانيت با مشت آروم ميزنه به بازوی مسيحا-(همه مکالمات انگليش)- یوحنا: مسيحا نخند! خودتم اينطوری حرف ميزنی ديگه!- با قهر سرشو برميگردونه و به سمته ديگه نگاه ميکنه! مسيحا با لبخند دستشو ميگيره تو دستش و به طرفه لباش ميبره و ميبوسه-مسيحا: مادمازل ببخشيد دیگه نميخندم! اصن تو خيلی خوب فارسی حرف ميزنی! خوبه؟ حالا بخند بخند-يوحنا لبخنده پررنگی ميزنه-مسیحا: آفرين خوشگلم-بعد آروم گونه ی یوحنا رو ميبوسه...
با صدای تق تق از جا ميپره! بيرونو نگا ميکنه،ی مرده جوون بود، شیشه رو میده پایین-پسره: آقا مشکلی پیش اومده؟ حالتون خوبه؟-مسیحا: بله خوبم مچکر شبتون خوش، ماشینو روشن میکنه یه بوق برا پسره میزنه و به سرعت از اونجا میره...- پسره: مردم ديوونه شدن بخدا! شونه هاشو میندازه بالا و منتظر می مونه تا برادرش واسش بنزین بياره!!!
ادامه دارد...