دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  190027

کشور من جاییست که ریختن “کنجد” روی “بربری” برای مردمانش یک “آپشن” محسوب می شود!
کشورمن جاییست که مردمش بجای حل مشکلاتشان سعی می کنند به بهترین شکل خود را با آن تطبیق دهند.
کشور من جائیست که پایین وبسایت هایش می نویسند Best View is in Internet Explorer 6!!!
کشور من جائیست که مردم، خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند و بعد با هفت لایه پرده تمام پنجره ها را می پوشانند!
کشور من جاییست که یک دختر کنار خیابان می‌تواند عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد
کشور من جایی‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست، نکند که دل‌شان هوای شادی کند…
کشور من جاییست که همه در آن،برای هر تغییر و هر اتفاقی، به دنبال منجی‌‌اند،هر کسی غیر از خودشان!
کشور من جاییست که تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید.
کشور من جایی است که مدیرعامل بجای که به کافی بودن حقوق کارمنداش فکر کنه تو رستوران نایب به صدمقام یه افطاری میده که هزینه هر کدوم شاید هم اندازه پول گوشت چند ماه هر کارگرش بیشتر باشد.

  190006

روزی مردی از خدا دو چیز خواست..
یک پروانه ...و یک گل.
اما چیزی که خدا در عوض به او بخشید یک کاکتوس و یک کرم بود..
....مرد غمگین شد
...با خود اندیشید
خدا بندگان زیادی دارد
باید به همه ی آنها توجه کند
و
....تصمیم گرفت در این باره سوالی نپرسد.
بعد ار مدتی مرد در کمال ناباوری مشاهده کرداز آن کاکتوس زشت پر خار گلی بسیار زیبا روییده
. آن کرم زشت تبدیل به پروانه ای زیبا شده.
"راه خدا همواره بهترین راه است"..
آنچه میخواهید
همیشه آنچه نیست که احتیاج دارید..
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید
به او اعتماد کنید...
....خار های امروز
..گلهای فردایند.!

  189900

هنگام دفن حضرت حافظ گروهی متعصب به خاطر اشعارش از دفن وی در گورستان مسلمانان جلوگیری میکردند و گروهی نیز خواهان دفن وی در گورستان مسلمانان بودند.در نهایت رای بر این شد که از کتاب وی فالی بگیرند تا ببینند خود چه میگوید. این بیت آمد:
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ اگر چه غرق گناه است میرود به بهشت

  189874

دو تا خانم جوان روی یک قبر نشسته‌اند و از گل‌های خشکیده روی قبرها مشخص است کار همیشگی‌شان است که به اینجا بیایند.
یک شاخه گل گلایل تازه در دست یکی‌شان است که جوان‌تر است. از او می‌پرسم: تازه فوت کردند؟ دختر جواب می‌دهد: بله یک سال نشده.
می‌گویم: خدا بیامرزتشان. می‌شه بپرسم چرا؟ و او در پاسخم می‌گوید: پدرم هستند و به خانم دیگر اشاره می‌کند: ایشان هم مادرم هستند؛ پدرم سال گذشته درحالی که هنوز 50 سالش هم نشده بود در تصادف رانندگی فوت کرد و ما را تنها گذاشت، به مادرش نگاه می‌کند و می‌گوید: از آن موقع هر هفته کار ما همین است که به اینجا بیاییم و سر مزار پدرم ساعت‌ها بنشینیم تا هوا تاریک بشود و به خانه برویم، هر شب جمعه همین جا!
غم و اندوه در کلام دختر جوان موج می‌زند به من خرما تعارف می‌کند. وقتی به قبرهای خالی که در انتظار مرده است، نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم چقدر مرگ نزدیک است.

  189839

روزی مردی از خدا دو چیز خواست ؛
یک پروانه و یک گل...
اماچیزی که خدا در عوض به اوبخشید یک کاکتوس و یک کرم بود؛
مرد غمگین شد.با خود اندیشید: خدا بندگان زیادی دارد بایدبه همه ی آنها توجه کند
و تصمیم گرفت دراین باره سوالی نپرسد.
بعدازمدتی مرد در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت وپراز خار گلی بسیار زیبا روئیده است و آن کرم زشت تبدیل به پروانه ای زیبا شده است؛

راه خدا همواره بهترین راه است اگر چه بنظر ما غلط بیاید؛
آنچه می خواهید همیشه آنچه نیست که نیاز دارید
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید به او اعتماد کنید..
"خارهای امروز گل های فردایند"

  189774

یکی ار عدد های مرموز جهان عدد طلایی است که این عدد از تقسیم اعداد بزرگ فرمول فیبونانچی بر عدد قبلیب خود میباشد و عجیبی این عدد بهاین است که منحنی بودن مسیر چرخش کهکشان به دور خود برابر با عدد طلایی است و در صدف حلزون هم منحنی با عدد طلایی دارد این عدد هزاران رقم اعشاری دارد و هیچگاه منحنی تو در تو به پایان نمیرسد و همیشه ادامه دارد و این نظم عجیب تنها نشان دهنده ی یک چیز است :


وجود خدای یکتا

  189709

مقام معظم رهبری: من سجده شکر به جا آوردم که شما با چادر روی سکو رفتید.
خانم سمیه حیدری اولین بانوی مدال آور در رقابت های جهانی در رشته جودو:
موقع اهدای جوایز مسابقات آسیایی کره جنوبی به من گفتند گرمکن ب÷وش و روی سکو برو. من همانجا گفتم چادرم را بیاورید؛ من با چادر روی سکو میروم. گفتند نه باید گرمکن بپوشی من هم گفتم برای من مهم نیست روی سن بروم یا نروم؛ مهم این است که با چادر بروم. 20 دقیقه ای طول کشید و چون همه منتظر بودند و نگران که چه اتفاقی افتاده گفند که هر چه میخواهد به او بدهید که برود روی سکو. البته در نهایت چادرم را آوردند و من با چادر رفتم روی سکو.

  189604

دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم
آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند
و با ژست صمیمیت
داشته هایت را می شمارند
احساساتت را خط کشی می کنند
اشتباهاتت را سرزنش می کنند
به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنند و هر کاری که لازم باشد می کنند
تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند
این آدمها ” آینه ” نیستند ، ” خورده شیشه اند ”

  189593

پدر بودن یعنی اخرش هم حاضر باشی هزار بار بمیری ولی بچه هات یه خار تو پاشون نره !
پدر بودن یعنی خودت لباس عید نخری ولی واسه بچه و زنت هرچی بخوان قرض کنی و بخری !
پدر بودن یعنی یه روز گوشت و مرغ تو خونه نباشه باید خجالت بکشی و هزار جور تیکه بشنوی !
پدر بودن یعنی بابا کلاس خصوصی میخوام بابا شهریه ی دانشگاهم بابا ماشین میخوام بابا ….!
پدر بودن یعنی یه عمر از جون مایه بذاری تا بچه هات بزرگ شن ولی هنگام ازدواجشون که شد واسه نظرت تره هم خرد نکنن !
پدر بودن یعنی کلیه ات رو بفروش ولی نذار جهیزیه دخترت ناقص باشه !
پدر بودن یعنی خودتو از کار بنداز تا شاید پسرت از خدمت معاف بشه !
پدر بودن یعنی دخترت بهت میگه بابا شوهرم بدهی بالا اورده فرش زیر پاتو بفروش بده شوهرم قرض هاشو بده !
پدر بودن یعنی پسرت بهت بگه بابا اخه واسه تو یه اپارتمان 45 متری هم کافیه خونتو بفروش ارث منو بده !
پدر بودن یعنی وقتی بخوای یه مسافرت بری بچه هات میگن بابا دیگه سنی از شما گذشته تو خونه بمونید استراحت کنید !
پدر بودن یعنی وقتی مریض شدی بچه هات سر اینکه خونشون نری دعوا میکنن !
پدر بودن یعنی مرور همه ی جون کندن هات توی زندگی کنج خونه سالمندان تو یه روز برفی و اشک ریختن !
پدر بودن یعنی حسرت اینکه بچه هات نوه ات رو بیارن ببینی !
پدر بودن یعنی اخرش هم حاضر باشی هزار بار بمیری ولی بچه هات یه خار تو پاشون نره !
پدر بودن یعنی اوج فداکاری و معرفت و انسانیت !
قدر بدونید تا کنارمون هستن …

  189558

دلم میسوزد برای نامـ ه هاے پست نشده ام که گوشـ ه ے طاقچـ ه بوے کهنگے گرفـتـنـد .

برای گلهاے سرخے که روے میز آرام آرام خشک شدند .

براے حرفهاے ناگفتـ ه اے که گوشـ ه ے یک سینـ ه تـلـنـبـار شدن

بغض هاے فرو خورده اے کـ ه هـرگـز فرصت شکستن نیافتن

اشک هایے کـ ه در قاب دو چـشـم مـنـتـظـر یخ زدن
و
قلب تنهایے کـ ه غریبانـ ه شکست و برای سکوت سنگین خانـ ه اے کـ ه هرگز سـلام را تـجـربــ ه نـکـرد .

  189543

ادبیات دوم دبیرستان یه شعرازسعدی هست که فقط ازعشق و معشوق گفته امروزم اون درسو میخوندیم دبیرادبیاتمون خیلی حرفای قشنگی زد یکیش این بودکه عشق ادمو به تکامل میرسونه البته اضافه کرد ک این عشق ب پسرای کله روغنی عشق نیست ک ازالکی یهگوشی بگیری دستت اوندبگه دوست دارم تو بگی دوست دارم یهوچشم واکنی ببینی درست مونده شب شده تازه میخوای شروع کنی هرورقی ازکتاب ک میزنی اون کله روغنی فقط میاد توذهنت متنفرم ازپسرای ...که دخترای زیر20سالو اونا ک عقلشونو کامل نیست واسه اینکه خودشون کارندارن نمیذارن اون دختربیچارم پیشرفت کنه فکرنکنم این پستم تاییدشه اما حسین ازسربازی برگشتی حتمااینوبخونو مانع پیشرفتت من نشو

  189518

یادتونه سری قبل داشتم از خواهر زاده هام میگفتم دیشب گل کاشتن :|
این خواهر زادم (آیهان) از من خیلی بدش میاد چون خیلی دعواش میکنم بعدش خیر سرم شام خونشون مهمون بودیم منم زود رفتم که به آبجیم کمک کنم بعدش تازه رسیده بودم که دیدم آیهان داره واسم آب پرتغال میاره :| (اصن سابقه نداشت اینقد مهربون باشه) آورد منم برداشتم تا تهش خوردم بعدش وختی من داشتم آب میوه رو میخوردم این هی میخندید تمومش ک کردم داشتن با خواهرش قش قش میخندیدن :|
گفتم: چی شده بد جنسا؟
اونا: هیچی خاله جونی فقط آیهان تف کرده بود تو آبمیوه :::::::::|||||||||| %_#
+ خدا شاهده تا 2 ساعت فقط بالا میاوردم :|

  189496

اصن روایت داریم :
.
.
.
.
.
.
پسری که فوتبال نگاه نکنه
پسر نیس که منم
(ینی در حدی که شاهزاده سوار بر پورشه سفید پیش من باید لنگ بندازه(همه چی که پول نیس) اخه زندگی بدون فوتبال یعنی یک عمر آرامش)
.
.
.
.
.
.
.
فقط دخترا لپم کمی حساسه رعایت کنین
.
.
.
.
.
راستی ولنتاینم کادو میخرم ترجیحا از اون شاسخین بزرگا که قرمزم هست
.
.
.
.
دیگه چی میخوای آخه

  189472

تونل هابه ما آموختندکه حتی دردل سنگ هم

راهی برای عبورهست

تونل ها راست ميگويند ؛ راه است ، حتي از دلِ سنگ!

" آنجا كه راه نيست ، خداوند راه را مي گشايد... "
دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گذارد...
چه اتفاقی می افتد؟! خمیر به سنگها می چسبد!
اما نان هرچه پخته تر می شود، از سنگها جدا می شود...

حکایت آدم ها همین است؛
سختیهای این دنیا، حرارت تنور است...و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند...
و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری بخود می گیرد...سنگها تعلقات دنیایی هستند...
ماشین من، خانه من، کارخانه من....
آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!

خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی نمی چسبد!
تو در زندگی به چه چسبیده ای؟! سنگ وجود تو کدام است؟
زندگی درست مثل نقاشی کردن است;
خطوط را با امید بکشید, اشتباهات را با آرامش پاک کنید, قلم مو را در صبر غوطه ور کنید... وبا عشق رنگ بزنيد...

  189461

من از این تریبون میخوام یه اعترافی بکنم
سوم راهنمایی که بودم یه معلم حرفه و فن داشتم که از همون روز اول با من لج افتاد منم دانش آموز زرنگی بودم ولی شیطون در حد تیم ملی خیلی اذیت میکرد یه روز همینطوری من و ازکلاس انداخت بیرون منم برای جبران هفته بعدش با اینکه از جک و جونور خیلی میترسدم شب قبلش یه مارمولک گرفتم و گذاشتم تو پلاستیک بردم مدرسه زنگ اولم کلاس حرفه داشتیم منم مارمولک گذاشتم روی صندلی معلم و رفتم نشستم سرجام
آقا این اومد تو کلاس خواست بشینه که به صندلیش نگاه کردو یه دفعه جیغ کشید و پاهاش لیز خورد و افتاد شکست آی دلم خنک شد و تا یه ماه نیومد ولی نامردا نفهمیدم کی من و لو داد وسه روز اخراجی گرفتم
ولی خدایش ارزش داشت اصلا هم عذاب وجدان ندارم خیلی هم خوشحالم خخخخخخخخخ^________^
(^__^)
<( (>
_/ /_
چیه مشکلیه