پروفسور حسابی از خاطرات خود چنین نقل می کرد که :
در دوره ی تحصیلاتم در خارج از کشور در یک کار گروهی،
با یک دختر خانم به نام کاترینا و همینطور با پسری به نام فیلیپ که نمی شناختمش هم گروه شدم.
از کاترینا پرسیدم : فیلیپ را می شناسی؟
کاترینا گفت : آره همان پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می نشینه.
گفتم نمی دونم کدومو میگی.
گفت همون پسر خوش تیپی که معمولاً پیراهن و شلوار روشن و شیکی تنش می کنه.
گفتم بازم نفهمیدم منظورت کیه؟
گفت : همون پسری که کیف و کفشش را باهم ست می کنه.
بازم نفهمیدم که منظورش کی بود.
(چون راستش خیلی دقت به قیافه ها و افراد نداشتم بیشتر غرق درسها بودم)
کاترینا تُن صدایش را پائین آورد و آهسته گفت همون پسر مهربانی که روی ویلچر میشینه.
این بار دقیقاً فهمیدم کدوم رو میگه،
امّا به طرز غیر باوری رفتم توی فکر! آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگیهای منفی و نقص ها، چشم پوشی کنه؟!
چقدر خوبه مثبت دیدن،
با خودم گفتم: اگر کاترینا از من در مورد فیلیپ می پرسید من چه می گفتم؟
حتماً سریع می گفتم: همون معلوله دیگه.
وقتی نگاه کاترینا را با نگاه خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم.
حالا ما به آقای پروفسور اقتدا کنیم و ببینیم ما چگونه به اطراف خودمان نگاه می کنیم و درباره افراد چه دیدگاهی داریم !!!
( مطلب رو از سایت بغلی کپی کردم ببخشید اگه طولانی شد )
داستان کوتاه
جٓك ﺍﺯ ﻳﮏ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺩﺭ ﺗﮑﺰﺍﺱ ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ 100 ﺩﻻﺭ خريد و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺳﺮﺍﻍ جك ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: « ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﺟﻮﻭﻥ, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!»
ﺟﻚ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : « ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. »
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ . ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: «مگر ميشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ميشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ.»
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺟﻚ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟»
قرعه کشی همراه اول و ایرانسل از کجا سر چشمه میگیرد؟
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ و اعلام كردم فقط با پرداخت 2$ در قرعه كشي شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شويد . به 500 نفر 500ﺑﻠﻴﺖ 2 ﺩﻻﺭﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ ﻭ 998 ﺩﻻﺭ ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ2$ ﺩﻻﺭﺵ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.
و این شد كه همراه اول و ايرانسل جریان پیامک های شرکت در مسابقات و ... راه انداخت
دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...
اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟
دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟
اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد....
* گفت وگوی همسران این دو زن :
شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟
شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟
شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...
نتیجه اخلاقی :
این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه .
ﺭﻭﺯﯼ ﻋﻤﺮبه حضرت على(ع)گفت:
ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﺍﮔﺮ ﺣﻖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ بگو من امروزﻧﻬﺎﺭ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ...
ﺍﻣﺎﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ
ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﯿﺮﺑﺮﻧﺞ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ.
ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ. ﺩﯾﺪ ﻧﻬﺎﺭ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﺍﺳﺖ،
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺪ ﻧﻬﺎﺭ ﺷﯿﺮﺑﺮﻧﺞ ﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ،
ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻧﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪ ﻣﻄﺒﺦ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ،
ﻋﻤﺮ ﻭﻗﺖ ﻧﻬﺎﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﻏﺬﺍ ﺷﯿﺮﺑﺮﻧﺞ ﺍﺳﺖ،ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﺩﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺷﮏ ﺑﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺳﻢ ﻧﺮﯾﺨﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻭﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻭﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯼ
ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﮐﺘﮏ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺧﻮﺭﺩ،ﻭ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ....
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ...
ﺍﻣﺎﻡ ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻔﺖ: بلاخره برای ﻧاهارﭼﻪ ﺧﻮﺭﺩی؟
ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ....
ﺍﻣﺎﻡ ﮔﻔﺖ:ﭼﺮﺍ هم ﻧﻬﺎﺭ را ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﻫﻢ ﮐﺘﮏ.
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﻦ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ. ﮐﺘﮏ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻧﻬﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩی
مستدرک الوسائل ج1ص159وص162،کنزالفوائ
السلام علی امیرالمومنین(ع)
(به مفهوم داستان فكر كن )
خوب داستانه تولده زیبا و رویایی من در دو روز پیش...
از اونجا شروع شد که من غروب بیرون بودمو ساعت 8 شب اومدم خونه...چراغا خاموش بود....همه جا ساکت بود....خیلی ساکت بود....تو دلم گفتم ای بابا....اینا رو نیگاه....یه کم آخه ابتکار عمل ندارن....عینهو فیلما دارن انجامش میدن...مثلا چراغا رو خاموش کردن که منو سورپرایز کننآخه الان معلومه دیگه....خلاصه رفتم چراغا رو روشن کنم و هر لحظه آماده بودم که رو سرم کلی فشفشه و برف شادی بترکه...
رفتم سمت کلید کلیدو زدم...چراغا رو روشن کردمو...خودم سریع جیغ زدم که بهشون بفهمونم من خودم میدونستم....وسط جیغ زدن حس کردم جز صدای من صدایی نیس....دو رو ور رو نیگاه کردم....هیچکی نبود....گفتم نه بابا....مثه اینکه پیشرفته شدن....گفتم حتما تو اتاقن...رفتم تو اتاق جیغ زدم..کسی نبود...اون اتاق...آشپزخونه....حتی دستشویی....ای بابا کسی نیس که...یه نیم ساعت جلو تلویزیون لم دادم...کسی نیومد....زنگ زدم بابام...
من:سلام
بابام:بفرمایید؟؟؟
من:منم محمد
بابام:محمد کیه؟؟؟؟
من:بـــــــابا
بابام:محمد تویی؟؟؟؟فکر کردم محمد شاگرده سعید آقا مکانیکه محله قبلیمونه...
((((یعنی حافظه بابامو حال کردین؟؟؟؟پسرشو نمیشناسه...اونو شناخت...حالا اون محمده چیکار بابا من داره نمیدونم)))
من:بابا کجایین؟؟؟؟
بابام:هیچی اومدیم خونه خواهرت...بعد چون دیر اومدن از سره کار شام اومدیم رستوران...تو کجایی؟؟؟
من:خونه...
بابام:خوب تخم مرغ یخچال هست...نونم تو فریزره...
من:کدوم رستورانید بیام؟؟؟
بابام:ازت دوریم...تو بخور داریم میایم یه چیز واست میاریم...نمیتونی بیای...
من:متشکر...خداحافظ
یه نیم ساعت دیگه نشسته بودم که دیدم صدا از گوشیم میاد...رفتم نیگاه کردم...دوس دخترم بود...
متن اس:عشقم.قربونت برمتولدت مبارک نفسه من...میدونم الان تو خونه پر از مهمونه و تولدتو دارن جشن میگیرن...کاش میشد کنارت بودم گلم....امیدوارم 100 سال زنده باشی ...بوس بوس
من:{-15-}
دقایقی بعد...
اس ام اس از یه دوس دختره دیگم...
متن اس ام اس:تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک...ای قربونش برم که الان نی نی من بدنیا اومد...نبینم نی نیم بره طرفه اون دختر عموی ورپریدشاااا بری موهاتو دونه دونه میکنم....کوفتش شه که الان تو تولدت هست من نیستم....عشقم تولدت مبارک....قربونت برم....بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
حدودا تا یه ساعت بعد تعداده دیگری از دوس دخترام و دختر های دوس اجتماعیم نیز تبریک تولد گفتن....
منم تو مشاهده همه این اس ام اسا اینطوری بودم:{-15-}{-15-}
دقایقی بعد حمید رفیقم زنگید...
حمید ابتدا با تعدادی حرفایی که از بیانش در اینجا معذورم منو مورد عنایت قرار داد سپس گفت:دهنت آسفالته....گذاشتی غروب رفتی.بچه ها همه تولدتو یادشونه...دعوتشونم که نکردی امشب....گفتن فردا باید به همه شیرنی بدی..
تنها ذوق مرگم در این لحظه همین بود که دمشون گرم و در ادامه تیریپ لاوه سابقم که 4 سال تولدم با هم بودیمو ترکم کرده بود اس داد:محمد تولدت مبارک...ببخشید دیر اس دادم...تا الان با دوس پسرم بیرون بودم...نمیشد اس بدم...به هر حال مزاحم شادیه الانت نمیشم....امیدوارم همیشه مثه الان باشی...
لعنتی نفرینم کرد با این دعاش{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}
خلاصه 12 شب رفتم کم کم بخوابم که زنگو زدن در رو وا کردم بابا اینا اومدن تو چنان سورپرایزی کردن که تو تاریخ بنویسن....بابا مامانمو خواهرام و دامادا و خواهر زاده هام اومدن تو...کیک و کادو به دست....
بابام میزنه پشتم میگه چون میدونستیم شتری فکر میکنی ما چیکار میخوایم بکنیم اومدیم شدید سورپرایزت کردیم....خوبه دیگه مفت خور و بی خاصیتم که هستی مفتم واست تولد میگیریم...
ابراز محبته بابام همینه عادت دارم{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
ساعت 3 تولد تموم شد و اومدم گوشی رو چک کردم...غیر از اس ام اس های دیگه...اون دوس دختر که
فته بود نری پیش دختر عموت...تو 12 تا اس ام اس منو بست به فحش که الان تو بغلشی که ج اس نمیدی؟؟؟؟تهش گفت امیدوارم بمیری امشب تو بغلش{-7-}{-7-}{-7-}{-7-}{-7-}{-7-}{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}
خلاصه که تولده من کاملا به صورته فیلم هندی برگزار شد....قراره بفرستم بالیوود تا دوسته خوبم آمیتا باچان جا من بازی کنه{-18-}{-18-}ون گرم{-7-}{-7-}{-7-}{-7-}
اگـــر ...
چند هزار سال
زودتر به دنیا آمده بودی
برایت معبدی میساختم ...
تا بزرگترین
چالش ادیان ابراهیمی
چشم پرستی باشد
الهه ی نگاه !!!
خسته ام مثل جواني که پس از سربازي / بشنود يک نفر از نامزدش دل برده
مثل يک افسر تحقيق شرافتمندي/ که به پرونده ي جرم دخترش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجاي شلوغ / بين دعواي پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضي شده به مهر طلاق / که پس از بخت بدش سوژه ي مردم شده است
خسته مثل پدري که پسر معتادش/ غرق در درد خماري شده فرياد زده
مثل يک پيرزني که شده سربار عروس/ پسرش پيش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زني حامله که ماه نهم/ دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردي که قسم خورده خيانت نکند/ زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدري گوشه ي آسايشگاه/ که کسي غير پرستار سراغش نرود
خسته ام بيشتر از پير زني تنها که / عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسي حال مرا مي فهميد/ غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مريضي که پس از قطع اميد/ در پي معجزه اي راهي مشهد شده است...
سيمين بهبهاني
پشت این پنجره ها دل میگیره غم و غصه ی دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی
هر بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی
میخوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه چشام اشک بارون میشه تو میدونی
اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه تو میدونی
---------------خدا جونم باور کن قسم به لحظه هایی که بیشتر همیشه
بهت نزدیکترم دلم واسش یه ذره شده میشه ی خبر ازش بهم برسونی-------
با هر نفس امیدم لحظه ی دیدار تو هر جا که هستی امشب خدا نگهدار نو...
برای شروع باید بگم ما یه خانواده شلوغ داریم 7 تا دایی 4 تا خاله..... یه روز که همه دور هم جمع بودیم طبق معمول با هم دعواشون شد همه افتادن به جون هم... خلاصه نشستم پیش مادربزرگم و گفتم اخه مامانی میخواستی چیکار این همه زاییدی که حالا هم زورت بشون نمیرسه.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ مادربزرگم هم با یه مظلومیت خاصی گفت: اون موقع که من می زاییدم یکی وبا میگرفت میمرد یکی سل میگرفت میمرد یکی رو آل میبرد یکی خفه میشد منم ترسیدم بدون بچه بمونم هی زاییدم اینا هم هیچ کدوم نمردن خب چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......... یعنی عاشق همین صداقتشم..
همچین : میگن زنهای امروز همش سرشون تو گوشیه و به زندگیشون نمیرسن انگار که یادمون رفته زنهای زمان کودکیمون واییرشون تو کوچه بود ... چند تایی مینشستن تو کوچه آنچنان محو غیبت و چرت و پرت میشدن که بچه هاشون یا گم میشدن یا از زیر ماشین درشون میاوردن یا رو پشت بوم تف میناختن رو سر مردم یا میشاشیدن رو مردم و تعداد زیادی هم تو حوض خفه شدن... همیشه هم یا حامله بودن یا بچه بغل بودن ولووو این خونه اون خونه یه بافتنیم میبافتن که در کنار غیبتاشون به شوهرشون بگن مثلا از صبح تا شب به فکر جیب آقاشونن...و کارهای خونه هم وظیفه بچه ها بود وگرنه یا حبس تو زیر زمین یا چغلی و کتک دست باباها و کمربند و.... بعله فکر نکنید یادمون رفته والا...... به افتخار خودمون یه دست و یه هورااااااااااااااااا
ﺩﺭ ﻣﻄﺐ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪ، ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ! ﺩﺍﺧﻞ ﺷو! ﺯﻥ ﻣﻴﺎﻧﺴﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﻭﯾﺪ:ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ، ﺩﺧﺘﺮﻡ! ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﻣﯽﺯﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺍﻟﺘﻤﺎﺱﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ، ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯾﺰﯾﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽﺭﻭﻡﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﺩﮐﺘﺮ،ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ،ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺎﯾﯿﺪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮﺷﺪ .
ﺩﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺭﺣﻢ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﺑﺮﻭد .ﺯﻥ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮد.ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺩﻫﺪ.اﻭﻃﻮﻝ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺎﻧﺪ ،ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﯽ،اﮔﺮ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯽﻣﺮﺩﯼ!
ﺩﺧـــﺘﺮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺩﮐﺘﺮ ، ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎﻻﯼ ﺗﺨﺘﺶﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ!ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻋﮑﺲ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺳﺴﺖ ﺷﺪ ،ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ!
ﺩﮐﺘﺮ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﻠــﺞ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻟﻬـﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺷﺪ و آخرش مرد!!!!
نمیدونم چرا جدیدا اینقدر گند زده میشه به داستانا!!
واقعا برام عجیبه (-_-)
امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...!
عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده...
عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می گفت:فرقی نداره معلمت توی دفترت چه یادداشتی برای من گذاشته باشه؛اگه فقط خودم حس کنم دانش آموز خوبی بودی امروز برات جایزه می خرم...دیگه ندیدم که چیزی خرید یا نه...
عاشق مرد رفتگر شدم که یه تیکه از گوشت ناهارش رو برای یه گربه کوچکی انداخت.همین وقت بود که یه گربه دیگه هم اومد و من سوار تاکسی شدم و دیگه نفهمیدم پیر مرد خودش و مهمونان ناخونده اش رو چه طوری سیر کرد...
دلم برای پیر زنی پر کشید که برای سلامتی هر جوونی که از کنارش رد می شد یه صلوات می فرستاد؛دلم می خواست منم از کنارش رد بشم اما دیگه رسیده بودم به درخونه خودمون...
حالا فکر می کنم بعضی حس ها با همه ی ناتمام موندنشون چقدر خوب اند...
آواز قو :
كمتر كساني ميدونن آواز قو يعني چي ....!!؟؟؟
قو تنها پرنده اي كه يك بار عاشق ميشه ...
و براي هميشه پاي عشقش ميشينه
و تو تمام زندگي هر كاري براي راحتي عشقش انجام ميده
قو تنها پرنده اي كه زمان مرگشو ميدونه كي هست چه زماني ميميره
قو يك هفته مانده به مرگش ميره جايي كه براي اولين بار عشقش يعني جفتشو ديده و عاشقش شده ،اونجا ميمونه تا زمان مرگش فرا برسه
و يك روز مانده به مرگش يه آوازي براي عشقش از خود سر ميده ميخونه كه بهترين زيباترين آواز ميان پرندگان ست
و بعد سرش را روي بال هاش ميزارو ميميره ،،،،،!!!!
بياييم عاشق بودن و عشق ورزيدن را از زيباترين پرنده عشق بیاموزیم
خیلے قشنگ بود حیفم اومــد نذارمـــــش
بادقت بخون وهرجمله رو توذهنت تصوركن:
يه فلج قطع نخاعى از خواب كه بيدار بشه منتظره يكنفر بيدار بشه، سرش منت بذاره و ببرتش دستشويى و حمام و كاراى ديگه شو انجام بده.ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار ديگه خودش بتونه راه بره و كاراشو انجام بده...
يه نابينا از خواب كه بيدار ميشه، روشنايى رو نميبينه، خورشيد و نميبينه،صبح رو نميبينه.ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار فقط يكروز بتونه نزديكاش و عزيزاش و آسمون و و زندگى رو با چشماش ببينه...
يه بيمار سرطانى دلش ميخواد خوب بشه و بدون شيمى درمانى و مسكن هاى قوى زندگى كنه و درد نكشه...
يه كر و لال آرزوشه بشنوه بتونه با زبونش حرف بزنه...
يه بيمار تنفسى دلش ميخواد امروز رو بتونه بدون كپسول اكسيزن نفس بكشه...
يه معتاد در عذاب آرزوى بيست و چهار ساعت پاكى رو داره...
الآن مشكلت چيه دوست من؟
دستتو بذار رو زانوت و از تمام وجودت و نعمتايى كه خدا بهت داده استفاده كن و به روزى فكركن كه شايد همين نعمتا رو از دست بدى...
پس شكرگزارى كن و ازشون استفاده كن.
تو خيلى خيلى خيلى خوشبختى، غر نزن،ناشكرى نكن. آسونا روخودت حل كن سختاشم خدا
دوست من!همیشه روبه نور بایست اگر میخواهی سایه ی زندگیت سیاه نیفتد.همیشه خود را نقد بدان تا دیگران تو را به نسیه نفروشند .همیشه استاد تغییر باش نه قربانی تقدیر وهیچ گاه برای مردم تغییر نکن؛ این جماعت هر روز تو را جور دیگری میخواهند . مردم شهری که همه در آن میلنگند به کسی که راست راه میرود میخندند.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 20608
کل بازدید: 535349308










