ز

زهرا

@::z.s:: · ۱۰ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

:
::z.s:: ۱۱ سال پیش
پیام

از دلت بپرس مال کيست ؟
تو مال منی
خودم کشفت کرده ا�
تو با من می خندي
با من گريه می کنی
درد دلت را به من می گويی
ديوانه
دلت برايِ من تنگ می شود
ضربان قلبت با من بالا می رود
با سکوتم ، با صداي�
با حضورم ، با غيبت�
تو مال منی
اين بلاها را خودم سرت آورده ا�
به من می گويی دوستت دار�
و دوست داری
آن را از زبان من
فقط من بشنوی
برای که می توانی خودت را لوس کنی ؟
نازت را بخرد
و به تو دست نزند ؟
چه کسی با يک کلمه
با يک نگاه
دلت را می ريزد ؟
بعد خودش آن را جمع می کند و سرِ جايش می گذارد ؟
چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟
اشکت را درمي آورد
بعد پاک می کند ؟
چه کسی پيش از آن که حرفت را شروع کنی
تا ته آن را نفس می کشد ؟
ديوانه
من زحمتت را کشيده ام ، تا بفهمی هنوز می تواني
شيطنت کنی ، انتظار بِکشی ، تپش قلب بگيری ، عاشق شوی
تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگيری
تو حق نداری ، " خودت " را از " خودت " بگيری
من شکايت می کنم از طرف هر دويمان
از تو
به تو
چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند ، دانه می پاشد
تا کلمات مثل کبوتر
از سر و کول من بالا بروند ؟
چه کسی همان بلاهايی را که من سرِ تو آورد�
سرِ من آورده ؟
من مال توا�
ديوانه
زحمتم را کشيده ای
کشفم کرده ای
نترس
چند سوال می پرسم و می رو�
يک : چند سال پيرت کرده اند ؟
دو : چند سال جوانت کرده ام ؟
سه : از دلت بپرس مال کيست ؟
چهار : اگر جايی خدا بودي ، با ما چه مي کردي ؟
پنج : کجا برويم ؟
دستت را به من بده ..
{ افشين يداللهی }

:
::z.s:: ۱۱ سال پیش
پیام

چرخید شمر تعزیه، شاعر دلش شــــکـست
یک قطره اشک آمد و پـــــــــای غزل نشـست
مردم گریســـتند و « لب تشنه » روی خــاک
دور امــــــــــــــام نعره زد و خنجری به دســت
این بار کاش حرف روایـــــــــــت عوض شـــود
این بار کاش... کاش ببینــــــــیم آب هــست
باران برای تشنگی عشــــــــق گــل کنـــــــد
یا کاش بشنویم کســــــــــی آب را نبــست
چرخید شمر، مردم محـــــــــــزون گریســـتند
انگار بند از دل «یــک طفـــل» میگــســـست
دیدند دختــــــری که به غم گــــریه میــــــکند
دارد برای اهـــــــل حــــــرم گریــــــــه میکـــند
در دســــــــت قمقمه ودر آغوش عروســــکی
از پله ها قدم به قدم... گریـــــــــــــه میــــکند
مولای من نبود پدر این چنــــــــین! ببخــــش
آقا ببخش تاج ســــــــرم... گریه میکـــــــــــند
آورده ام بـــــــرای شـــــــما آب را، بنــــــــوش
یکباره مشک ودست و علم گریــــه میکـــــند
پس روبروی شــــمر چنـــــــــین داد میـــــزند:
« بابای بد! »... نگــــــــاه قلم گریه میـــکند
این بار جمعیت همه بر ســـــــــینه میــــــزنند
این بار شمر تــــــــــــــعزیه هم گریه میـــکند..