دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  102673

سید رسول(بهروز وثوقی) :نـــمـــردیـــمُ گــلولــه هــم خـــوردیـــم ...
هــمــیــشــه دوس داشــتــم یــه جــور خــوب کــلکـم کــنــده بــشــه ...
بــا گــولــه مـــردن از تــــو کـــوچه زیـــر پــل مــردن کــه بــهــتـره
گـــوزن ها 1353

  102463

روزی روزگاری سرزمینی به نام سابو حاکمی قدرتمند به نام مورو داشت . مورو مالک یک عصای سلطنتی که یک چوبدستی جادویی که صاعقه را تحت فرمان خود داشت بود . تا اینکه زمانی رسید مه مورو احساس کرد به پایان زندگی خود رسیده است بنابراین فرزندانش را بر بالین خود فرا خواند گفت :پسرانم سجاعترین شما باید جانشین من شود باید هر یک از شما عجیبترین داستان خود را برایم تعریف کند .نخستین پسر چنین گفت : پدر یادت می اید زمانی که دشمنانت به سرزمین ما حمله کردند من به تنهایی با انها جنگیدم و با دستان خالی انان را از سرزمینمان بیرون کردم .
دومین پسر گفت : پدر به یاد می اوری شیران بزرگ جنگل به مردم حمله کردند من تنهایی با انها جنگیدم و انها را به هلاکت رساندم .
این بار نوبت سومین پسر بود او گفت :درست است که ما مورد حمله دشمنان و شیران قرار گرفتیم اما من به تنهایی و با دستان خالی به جنگ با انان نرفتم . من بهترین سلاح ها را به دست گرفتم و ارتشم را فرا خواندم تا بر انان غلبه کنم .
حاکم پیر پس شنیدن سخنان پسرانش کمی فکر کرد و جانشینش را انتخاب کرد و او کسی نبود جز پسر سوم .
مورو پسرش را فرا خواند و به او گفت زمانیکه حقیقت را گفتی تو شجاعترین انسانی . من عصای سلطنتی را به تو میدهم تا سرزمین سابو را به بهترین شکل اداره کنی .

  102456

بچه مثبته رفته بوده آموزش چتربازي، قبل از اينكه بپره استادش بهش ميگه: وقتي پريدي، بايد تا بيست بشمري بعد اين طناب رو بكشي تا چترت باز شه.پسره ميپرسه: ببخشيد استاد، اگه چتر باز نشد چي؟ استادش ميگه: سوال خوبيه! در اون صورت، اين يكي طناب رو بكش، كه چتر زاپاس باز شه. باز پسره ميپرسه: شرمنده استاد، اگه دومي هم باز نشد چي؟ استاده ميگه: خوب درون حالت، يك نخ قرمز اينجا هست كه وقتي بكشيش چتر اضطراري باز ميشه. پسره دوباره ميپرسه: ببخشيد وقتتون رو ميگيرم استاد، اما اگه اينم باز نشد چي؟ استاده ميگه: درون صورت صفحة 381 دفترچه راهنما رو بازكن، اونجا توضيح داده. خلاصه پسره خيالش راحت ميشه و ميپره، تا بيست ميشمره، نخ اول رو ميكشه، اتفاقي نميافته. نخ دوم رو ميكشه، بازم چتري باز نميشه. پسره هول ميشه، نخ قرمز رو ميكشه، ولي بازم خبري از چتر نبوده. يهو ياد حرفاي استادش ميافته، خيالش راحت ميشه، دفترچه راهنما رو بازميكنة، صفحة 381 رو مياره، ميبينه نوشته: هنرجوی گرامي، دهن شما سرویس ميباشد!
-------------------------------
پست اولیم ها !

  102455

وقتی بهم میگفت:چقدر دوستم داری؟
میگفتم در حد همون فامیل بودن ...(اما تو دلم میگفتم خیلی دوستت دارم عزیزم تو بهترین منی ... اما نمی گفتم چون میدونستم چ جور ادمیه)
میگفت:من بیشتر ازین حرفا دوستت دارم ...
تو دلم کلی ذوق میکردم ...
ادامه دارد

  102432

روزي پسري بريتانيايي بايك پسرايراني برخوردو پس ازگپ زدن ازاوپرسيد:چرادختران وزنان ايراني با مردهاو پسرها دست نمي دهند؟
پسرايراني گفت:چراملكه بريتانيابه مردهاي غريبه دست نمي دهد؟
بريتانيايي گفت:آخه اويك ملكه است.
پسرايراني گفت:اگرشما يك ملكه داريد تمام دختران وزنان سرزمين من ملكه هستند.
اگر ملكه اي ياپسري كه باحرفش موافقي بكوب لايكو

  102421

یکی از اصحاب امام صادق که طبق معمول در محضر درس آن حضرت شرکت میکرد و در مجالس رفقا حاظر میشد و با انها رفت و امد میکرد مدتی بود که دیده نمیشد . یک روز امام صادق از اصحاب و دوستانش پرسید : راستی فلانی کجاست مدتی است که دیده نمیشود ؟!
مرد گفت یابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده
امام گفت پس چه میکند ؟
هیچ در خانه نشسته و یکسره عبادت میکند .
امام گفت پس زندگیش چگونه اداره میشود ؟
یکی از دوستانش عهده دار مخارج زندگی او شده .
امام گفت .. به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است .

  102415

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »
"دکترشریعتی"

  102414

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟
گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید :
آشغالی رفته تو چشمتون ؟

  102237

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی!
چند دقیقه میگذره… باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی!
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه.
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!
نکته مدیریتی: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

  102227

آیا میدانید به همراه يك صندلي اجكت(صندلی نجات خلبان هواپیمای جنگنده) چه چيزهايي وجود دارد؟
1- غذا به اندازه ي سه روز.
2- شكلات.
3-يك كلت.
4-يك كلت منور.
5- يك قايق بادي مخصوص دراپ در آب.
6-يك قلاب ماهي گيري.
7-يك دستگاه شبيه كباب پز براي طبخ غذا.
8-يك پودر مخصوص كه اگر خلبان در آب دراپ كند با آن ريختن آن پودر كوسه ها دور مي شوند.
9-بسته ي كمك هاي اوليه.
10-چاقوي معروف و بسيار تيز MC 1 كه حتي قادر به بريدن مفتول فلزي مي باشد.
11-آينه براي علامت دادن در روز.
12-يك تشك بادي كه اگر خلبان بالاي جنگل دراپ كند.اين تشك اطراف بدن او را مي پوشاند تا به خلبان آسيبي نرسد.
13-قرص تصفيه آب

  102016

قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : “از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! “
قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد!
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :
“حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!
سلامتی همه عاشقا.......

  102005

ميتوني منو ببوسي
خانم هريس نويسنده كتاب ماندن در وضعيت آخر مي گويد. وقتي دخترم بچه بود , يك روز به دليل شيطنتي كه كرده بود , شروع كردم به نصيحتهاي مادرانه و بلاخره گفتم:"نمي دونم با تو چيكار كنم."
و دخترم در پاسخ گفت:"مي توني منو ببوسي."
خانم هريس مي نويسد, امروز يادم نيست موضوع چه بود , اما آن بوسه هنوز يادم مانده است!
براون:
هرگز فرصت گفتن "دوستت دارم " را از دست مده.

  102003

اقيانوس كجاست؟
ماهي كوچكي در اقيانوس به ماهي بزرگ ديگري گفت: ببخشيد آقا, شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستيد و احتمالا مي توانيد به من كمك كنيد تا چيزي را كه مدت ها در همه جا در جست و جوي آن بوده ام و نيافته ام را پيدا كنم; ممكن است به من بگوييد, اقيانوس كجاست؟!
ماهي بزرگتر پاسخ داد:اقيانوس همين جاست كه شما هم اكنون در آن شنا مي كنيد. ماهي كوچك پاسخ داد:نه! اين كه من در آن شنا مي كنم آب است نه اقيانوس. من به دنبال يافتن اقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهي كوچولوي غافل , در نعمت و بركت نامتناهي غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن كوشش كنيم و به هر دري بزنيم; فقط كافي است با دقت بيشتري نگاه كنيم.
اندرومتيوس:
فقر نتيجه تفكر فقيرانه است اگر ثروت مي خواهيد نوع تفكر خود را عوض كنيد.

  101970

تو مسیر دانشگاه سر ایستگاه اتوبوسس
هروز با یه دختره هم مسیر میشدم.
یه روز رفتم شماره دادم قبول کرد.
بعد هرچی منتظر موندم تماس نگرفت.
روز بعدش رفتم اروم بهش گفتم چرا نزنگیدی سر تکون میداد منم بهش هیچی نگفتم گفتم شاید روش نمیشه.
روز دوم شد تماس نگرفت.روز سوم.چهارم.پنجم...
چندوقت بعدش که دیدمش با عصبانیت گفتم شماره رو ندادم ترشی بندازی.بزنگ دیگه...
ی کاغذ در آوردم روش نوشت من کر و لالم متوجه نمیشم چی میگی.
منم مبهوت موندم.اما ول کنش نبودم که. الانم این متنو کنار هم نشستیمو نوشتیم.خلاصه کلام...ادمای ناشنوا از ما چیزی کم ندارن گاهی اوقاتم از ماها که ادا میکنیم سالمیم بیشتر میفهمن....
سلامتی همشون بزن لایک قشنگرو فکر نکنن ما که سالمیم از اونا بیشتریم

  101966

حكايت لباس انيشتين
انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟
انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد؟
انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.