زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....
زن که در تمام این مدت با تعجب به او زل زده بود ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: چرا می دونم ولی فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه احساسی دارم!
داستان کوتاه
روانپزشک معروفى در یک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمانها دور هم نشسته بودند و صحبت مى کردند، صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسید:دکتر! شما از کجا مى فهمید که یکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست یا نه؟
دکتر گفت: کار سختى نیست. یک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسیم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنیم که ممکن است از نظر ذهنى مشکل داشته باشد.
صاحب خانه پرسید: چه جور سوالی؟
روانپزشک گفت: مثلاً ازش مى پرسیم کاپیتان کوک سه بار با کشتى به دور دنیا مسافرت کرد و در یکى از این سفرها مرد. در سفر چندم این اتفاق افتاد؟
صاحب خانه کمى فکر کرد و در حالى که لبخندى عصبى بر لب داشت گفت: دکتر! میشه یک سوال دیگه مثال بزنید؟ من اصلاً اطلاعات تاریخى ام خوب نیست.
استاد روپوش سفید وتمیزی پوشیده بود تا گرد گچ روی لباسش ننشیند.
صدایش سخت به ما که ته کلاس بودیم میرسید.میگفت:
تمام عضلات بدن از مغز دستور میگیرند.اگر ارتباط مغز با اعضای بدن قطع شود.اعضا هیچ حرکتی نخواهد داشت.اگر هم داشته باشد کاملا غیر ارادی و نامنظم خواهد بود.
حرف استاد که به اینجا رسید.یکی از دانشجوهاکه مسن تر از بقیه بود و همیشه ساکت بلند شد و گفت:
ببخشید استاد ولی وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشمهاش برد تا یک دقیقه بعد الله اکبر میگفت. . . .
منبع:کتاب روزگاری جنگی بود-صفحه7
در زمان های گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم اینشهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جادهبرداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود :
هرسد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد
پدرروزنامه میخواند وپسرکوچکش پشت سرهم مزاحم می شد حوصله پدرکه سررفت صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان رانمایش میداد جداوتکه تکه کرد وبه پسرداد وگفت : یک نقشه دنیابه تو می دهم ببینم می توانی به شکل اول دربیاوری...
پدرسراغ روزنامه اش رفت با این خیال که پسرش حالا حالاسرگرم است امایک ربع بعد پسربانقشه کامل برگشت .
پدرباتعجب پرسید :مادرت به توجغرافی یادداده ؟ پسرجواب داد: جغرافی چیه؟
پدرپرسید:چطورتوانستی این نقشه دنیارابچینی؟ پسرگفت:پشت صفحه تصویری ازیک آدم بود وقتی توانستم آدم رادوباره بسازم دنیاهم ساخته شد.
پيرمرد و پيرزني بسيار سالخورده روبروي تلويزيون و بر روي كاناپه قديمي اي نشسته اند. در تاريكي نسبي اتاق، نور آبي رنگ لرزان تلويزيون بر روي صورتشان بازي مي كند. در پشت سرشان چندين عكس قديمي و جديد به چشم مي خورد. عكس قهوه اي رنگي كه آن دو را در جواني و لباس عروس و داماد نشان مي دهد. عكس بعدي متعلق به اين زوج جوان و نوزاديست كه در آغوش زن جوان جا خوش كرده. عكسي ديگر، زني جوان را نشان مي دهد با لباس سفيد عروسي كه بر خلاف عكس اول بسيار خوش رنگ و لعاب است.
پيرزن و پيرمرد محو تماشاي برنامه اند. گويي حتي پلك نمي زنند. پيرزن هر از چند گاهي بلند بلند مي خندد و نگاهي به ساعت قديمي آويزان شده بر روي ديوار مي اندازد. پيرمرد در سكوت تلويزيون را نگاه مي كند. پس از چند دقيقه، پيرزن دوباره به ساعت نگاه مي كند. حال عقربه متوسط ،عدد 30 را نشان مي دهد. سمعك را از گوشش خارج مي كند و به سمت پيرمرد دراز مي كند. پيرمرد سمعك را گرفته، نگاهي به ساعت مي اندازد و سمعك را در گوشش فرو مي كند. پيرمرد گه گاهي قهقه اي سر مي دهد و پير زن در سكوت به تماشاي تلويزيون ادامه ميدهد!
دو سه سال پیش توی دانشگاه با سعید آشنا شدم. هر دقیقه با هم بودیم. چهار سال دانشگاهو طولش دادیم و هی تنظیم خانواده و معارف و وصایا رو می افتادیم تا بیشتر پیش همدیگه باشیم. خلاصه علیرغم میل باطنی مون و اسرار خونواده ها مجبور شدیم دانشگاه رو تموم کنیم. سعید همین که درسش تموم شد سعی کرد یه کاری پیدا کنه تا بیاد خواستگاریمو منو ببره خونه بخت. اما مگه کار پیدا می شد؟
خلاصه به هر دری که زد هیچ پخی نشد تا اینکه دیگه داشت از گرسنگی می مرد. دیگه حتی مامانشم باهاش قهر کرده بود. این شد که پاشد رفت دبی و شد خواننده.
چند ماه بعد یه نامه برام فرستاد به شرح زیر:
سلام دختر حاضر جواب
خوبی؟ از اونجا که من از این وضعییت خیلی خسته شدم و دوریتو نتونستم تحمل کنم، مجبور شدم بهت خیانت کنم. اونم نه یه بار، سه بار. هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم با تو حتی واسه چند ثانیه زندگی کنم. پس خیلی آروم و منطقی باش و دست به کار خطرناکی هم نزن. آدرس من پشت پاکت هست. خواهشا عکس هامو برام بفرست.
خدانگهدار- سعید
من هم به دوست و آشنا و همسایه و غریبه گفتم هرچی عکس از داداش و پسر عمو و پسر خاله و دوس پسراشونو و شوهرای ماماناشون و دوستای اجتماعیشونو just friendهاشونو ... داشتن واسم آوردن.
منم همه رو گذاشتم تو یه جعبه ، با یه نامه فرستادم واسه سعید. تو نامه نوشته بودم:
ببخشید سعید جان. هرچی فکر کردم چهرتو به یاد نیاوردم. بی زحمت خودت عکستو بین عکس دوس پسرای چند ماه اخیرم پیدا کن و بقیه رو پس بفرست!
گل رز براي مادر
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتي از گل فروشي خارج شد, دختري را ديد كه روي جدول كنار خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي كرد. مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد:دختر خوب, چرا گريه مي كني؟
دختر در حالي كه گريه مي كرد, گفت: مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت:با من بيا, من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم. وقتي از گل فروشي خارج مي شدند, مرد به دختر گفت:آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت, طاقت نياورد, به گل فروشي برگشت,دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
وباهاروف:
اي مهر مادري كه مقدس ترين محبت ها هستي , از وصف عظمت آسماني تو زبان زميني ما عاجز است.
و داستان راستین دو پسر ادم را برایشان بخوان ، انگاه که قربانی ای کردند . از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد . گفت : تو را میکشم .
گفت :خدا قربانی را فقط از پرهیزگاران میپذیرد . اگر تو دست دراز کنی تا مرا بکشی ، من دست بر تو دراز نمیکنم تا تو را بکشم . من از خدا که پروردگار جهانان است میترسم . من میخواهم تو با گناه من و گناه خودت به سوی خدا بازگردی و از اهل اتش باشی و این سزای ستمگران است .
اما نفسش او را به کشتن رادر ترغیب کرد و او را کشت و از زیانکاران شد
مائده /27-30
یک روز نگهبانی به زندانیان خود گفت : باید خوشحال باشید در سلولهای خود این همه ازادی دارید
زندانیان صدایشان درامد و ابراز ناراحتی کردند . نگهبان گفت : شما فراموش کرده اید ..یک عالمه وقت دارید .. به شما لباس و غذا میدهند و سقفی بالای سرتان است .. اما من باید برگردم خانه .. انجا را مرتب کنم ، غذا درست کنم ، لباس بخرم ، بچه ها را بخوابانم .
با شنیدن این جمله زندانیان احساس بهتری کردند .
انچه باید یاد بگیریم ..
باید بدانیم راههای متفاوتی برای درک واقعیت وجود دارد . زندگی پر از انتخاب است . ما خود انتخاب میکنیم چگونه به اطرافمان نگاه کنیم و چه احساسی داشته باشیم .
گفت : "کسی دوستم ندارد،میدانی چقد سخت است اینکه کسی دوستت نداشته باشد؟
خدا هیچ نگفت.
گفت: "به پاهایم نگاه کن ببین چقد چندش اور است،من دنیارا کثیف میکنم،ادمهایت از من میترسند،مرا میکشند برای اینکه زشتم،زشتی جرم من است."
خدا هیچ نگفت.
گفت: "این دنیا فقط مال قشنگهاست،مال من نیست"
خدا گفت:چرا مال تو هم هست، دوست داشتن چیزهای قشنگ چندان سخت نیست اما دوست داشتن یک سوسک کاری دشوار است.ببخش کسی را که تورا دوست ندارد زیرا که او مؤمن نیست،مؤمن همه را دوست میدارم زیرا همه از من است و من زیبایم.
انکه بین افریده های من خط کشید شیطان بود،حالا قشنگ کوچکم نزدیکتر بیا و غمگین مباش
قشنگ کوچک نزد خدا رفت.
مستشار: برزوخان تجهيزات قشون چيه؟
برزو خان:قربان چنتا از بچا سنگ دارن چنتا چوب دارن چنتا هم فحش بلدن...
مستشار: فحححش!!!
برزو: بله قربان يک فحشايي مدن پشت گوشتان سرخ مره
قهوه تلخ
بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکتهای زنجیرهای در فرانسه خرید میکرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندقدار زنی بیحجاب و اصالتاً عرب بود.
صندوقدار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را میگرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز میانداخت.
اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمیگفت و این باعث میشد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!
بالاخره صندوقدار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه میخوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور میخوای زندگی کن!»
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندقدار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوقدار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:
«من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»
يه روز يه رشتي..........
.
.
.
.
.
.
.
بچه اي رو به دنيا مياره و تربيت ميكنه كه با سختيو فقر زياد درس ميخونه شاگرد اول ميشه بورسيه ميگيره ميره خارج... كم كم ميشه بهترين جراح مغز و اعصاب دنيا...كسي كه جرج دبليو بوش رييس جمهور آمريكا و گرهارد شرودر صدراعظم آلمان جراحياشونو به اون ميسپرن
كسي كه الان رييس جراحاي مغزو اعصاب دنياس....
پرفسور سميعي الان نه تنها افتخار گيلان كه افتخار همه ايرانيها تو دنياست
نميگم لايك كني چون بعيده ايراني باشيو اينو لايك نكني
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت؛ متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند . اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . در واقع همسرش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند . همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که: ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21046
کل بازدید: 534884623










