دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  103842

13 کیفیت
درباره کیفیت محصولات و استاندارد های کیفیت در ژاپن بسیار شنیده ایم.این داستان هم که در مورد شرکت کامپیوتری"آی. بی .ام"اتقاق افتاده،در نوع خود شنیدنی است:
چند سال پیش،شرکت آی. بی .ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوتر هایش را به ژاپنی ها بسپارد.در مشخصات تولید محصول نوشته شده بود:
((سه قطعه معیوب در هزار قطعه تولیدی قابل قبول است.))
هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی . بی .ام فرستاده شدند،نامه ای همراه آن ها بود با این مضمون:
"مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید،خط تولید جداگانه ای درست کرده ایم و آنها را هم ساختیم!امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد"
کار خوب کردن،بهتر از حرف زدن است. بنجامین فرانکین
.
.
.
شنیدم می خوای لایک کنی!!!

  103808

گلوله های تیربار یک طرف صورتش را دریده و بخشی از دهان و فکش را برده بود.یک دستش هم به تار مویی بند بود.
خون با فشار از محل بریدگی ها بیرون میزد و دیگر توان همراهی با ما را نداشت.
برای اینکه صدایش توجه دشمن را جلب نکند از بچه ها خواست سرش را زیر آب کنن اما کسی این کار را نکرد خودش زیر آب رفت ما بچه ها او را بیرون کشیدند.گفتم حسن جان چه کنم؟میخواهی لباست را به سیم خاردار وصل کنم تا تو را آب نبرد.سرش را آرام جنباندپیکر خون آلودش را به کنار آب کشانده و لباسش را به سیم خاردار ها گره زدمتا به هنگام بازگشت بتوانیم او را به عقب انتقال دهیم.
اما پس از رفتن ما آب بر اثر مد بالا آمده بود و او را با خود برده بود. . . .
شهید حسن پام از غواصان گردان ولیعصر زنجان بود که کربلای 4عاقبت او را به فرشته ها پیوند داده بود. . . .

منبع:مجله یاد حماسه ها

  103761

دیروزرفتم دکتر،سرما خوردم (ایشالا بلا به دوره)دو تا پیرمر حدود 75-70ساله اونجا بودن داشتن باهم حرف میزدنو شوخی میکردن. یکیشون به اون دیگری میگفت من نه "بابا "دارم نه "مامان". تو داری؟ اولش خندم گرفت .ولی بعدش خیلی دلم گرفت.باور کن گریه ام گرفت.بنظرم فرقی نمیکنه آدم چن سالش باشه،بابا و مامان همیشه جای خودشونو توقلب و دل آدم دارن.
به سلامتی خودتونو همه کسایی که هیچوقت باباو ماماناشونو فراموش نمیکنن بزن اون لایک قشنگه رو

  103570

بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم. کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده و به من نشان داد و گفت: آبی که کف دستم جای گرفته میبینی؟این نشانه عشق من است!
و به راستی چنین بود...مادامیکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی میماند.اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانیم و و سعی کنیم که آبها را به اجبار در دستهایمان نگه داریم یک قطره آب هم در کف دستهایمان باقی نمی ماند.
اینست بزرگترین اشتباهی که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب میشوند...آنها میخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود میکنن...
بدینگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین میرود و نابود میشود..
عشق باید آزاد باشد ...شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید...
اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد...او را زندانی افکار و عقاید خود نکنید...
بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید....
متقاعد کنید اما امر نکنید...
حفظ کنید اما اسیر نکنید...
خواهش کنید اما دستور ندهید...

  103562

در دهکده ای،یکی از کشاورز ها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند.به محض این که ماشینی سر می رسید،سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد،سعی می کرد تا از ماشین جلو بزند!
روزی،همسایه آن کشاورز از او پرسید:فکر می کنی بالاخره روزی سگت موفق می شود که از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد؟
کشاورز پاسخ داد:این موضوع مهم نیست.آنچه مهم است،این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد،چه چیزی به دست خواهد آورد؟!
نتیجه:داستان زندگی بعضی از آدم ها چقدر شبیه رفتار این حیوان دست آموز است!
همیشه عظمت یک شخص را با بزرگی و کوچکی اهدافش اندازه گیری کنید. روبرت شولر

  103560

پرسید:به خاطر کی زنده هستی؟؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو گفتم :به خاطر هیچکس.
پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟؟
با اینکه دلم میخواست داد بزنم به خاطر دل تو گفتم:به خاطر هیچ چیز.
در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود پرسیدم:تو به خاطر چی زنده هستی؟؟
گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است...

  103387

آقا جاتون خالی...
یه روز با دوستم تو خونه تنها نشسته بودیم... پای کامپیوتر.. .
یهو یکی از اقواممون اومد خونمون.. منم باهاش رودرباسی داشتم...
خلاصه اومد نشست پای کامپیوتر...
من دیدم اوضاع خیلی خیته...
گفتم بذار سرگرمش کنم..
گفتم بلدی بازی آی جی آی رو برام رد کنی ؟؟
گفت آره...
گفتم صبر کن بیارمش.. .
از شانس بد ما... بازی تو همون پوشه ای بود که چندتا فایل مخفی کرده بودم...
گفتم خدایا چه کنم؟؟؟
اوضاع خوب که نشد هیچی بدترم شد...
حلاصه اول رفتم فایلهای مخفی رو dont sho کردم.... اونم گفت چرا اینجوری میکنی ؟؟؟؟؟
مگه چیه ؟
گفتم هیچی .. این بازی.. بیا یادم بده..
گفت نه!!! بذار ببینم چی داری...
آقا منو میگی هرچی گفتم بابا عکس خانوادگیه.... فایل شخصیه....
بابا اصلا نمیخوام تو ببینی...
گوش نمیکرد...
رفت داخل پوشه فایلها رو ببینه...
من کامپیوتر رو ریست کردم...
دوباره رفت داخل پوشه...
اینبار خاموش کردم..
دوباره روشن کرد..
منم با دکمه ی پشت پاور خاموش کردم.. بازم روشن کرد..
من دوشاخه رو از پریز کشیدم.. باز روشنش کرد.. لامصب ول کن نبود..
پا شدم یواشکی رفتم کنتور برق رو زدم...
لامصب اینبار هم فهمید...
هیچی دیگه.. دیدم راهی نیست...
از خونه زدم بیرون... :) :) :)

  103383

مارمولك
اين يك داستان واقعي است كه در ژاپن اتفاق4 افتاده است. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي كرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب كردن ديوار در بين آن مارمولكي را ديد كه ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يك لحظه كنجكاو شد. وقتي ميخ را بررسي كرد متعجب شد; اين ميخ چند سال پيش , هنگام ساختن خانه كوبيده شده بود! چه اتفاقي افتاده؟ در يك قسمت تاريك و بدون حركت, مارمولك چند سال در چنين موقعيتي زنده مانده! چنين چيزي امكان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله كارش را تعطيل و مارمولك را مشاهده كرد. در اين مدت چكار مي كرده؟ چگونه و چه چيز مي خورده؟ همانطور كه به مارمولك نگاه مي كرد يك دفعه مارمولكي ديگر , با غذايي در دهانش ظاهر شد! مرد شديدا منقلب شد. چند سال مراقبت , چه عشقي! چه عشق قشنگي! اگر موجود به اين كوچكي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور كنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.
آنا لوئيز د.استائل
عشق نشانه ايديت است, در مقابل آن زمان مفهومي ندارد.

  103380

پیرمرد(رضا کیانیان):دلت گرفته ؟
سرباز(هومن سیدی): آره
(رضا کیانیان):دل همه میگیره,دل داشته باشی میگیره دیگه,اصــلــا دلــي کـه نــگـيـره کــه دل نـيـسـت..یا رفیق من لا رفیق له.میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه ؟مثل من چشمات و ببند ...د ببند دیگه...چی میبنی ؟
سرباز: هیچ کس
پیرمرد:هیچ کس قشنگه دیگه ... هیچ کس همه کسه ، همه کس هیچ کسه!

یـــک تـــکه نـــان 1385
کمــال تـــبریــزی

  103379

مترسک:من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشالِ.
دوروتي:اگه مغز نداري پس چه جوري حرف ميزني؟
مترسک:نميدونم ... ولي خيلي از آدمها هم هستن که بدون مغز يه عالمه حرف ميزنن!
جادوگر شهر اُز

  103250

و به فرشتگان گفتیم : ادم را سجده کنید .
همه سجده کردند ، به جز ابلیس (شیطان ) که گفت : ایا برای کسی سجده کنم که او را از گل افریدی ؟
و گفت : به من بگو چرا این را بر من برتری دادی ؟ اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی بر فرزندانت او - جز اندکی - مهار زنم .
خدا گفت : برو و جزای تو و هرکس که پیرو تو شود جهنم است که کیفری بزرگ است .

اسراء / 61-65

  103178

نظافتچي بيمارستان
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف, بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. كسي قادر به حل اي مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهاي يكشنبه ميميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه, چند دقيقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل وساعت موعود , بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند, بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و......
دو دقيقه به ساعت 11 مانده بود كه پوكي جانسون نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دو شاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد.
انيس نين:
ما انسان ها مسائل را طوري كه مي پسنديم مي بينيم نه آنطور كه واقعا هستند.

  102856

دیگه حتی بیشتر از خودم دوستش داشتم ...
جوری ک وقتی صدا ماشینش می اومد قلبم حال می اومد
هر روزو ب ذوق اس دادن شب اون؛صبر می کردم تا شب برسه و اس بده
(در ضمن قابل ب ذکره ک من خیلی آدم مغروری هستم؛بخاطر اینکه غرورم جریحه دار نشه هیجوقت بهش نگفتم ک از ته دلم دوستش دارم ...)
هر شب با حرفای قشنگش،حتی سلام و احوال برسیشم واسم شیرین بود منا خر میکرد(نخندین،الان دارم با اشک اینارو مینویسم)
تا اینکه بعد از یک سالوهشت ماه رابطه ازم ی خواسته ای کرد ...
(فکرتونو سمت کارا و حرفای منحرف سوق ندینا )
ادامه دارد ...

  102855

زنه شوهرش رو واسه نماز صبح بیدار کرد!
شوهره گفت: ول کن بعدا قضاش رو میخونم!
زنه گفت: ولی شرع گفته باید سر وقت بخونی
مرده گفت: ولی شرع گفته ۴ تا زن هم میتونم بگیرما
زنه گفت بخواب عزیزم خدا خیلی بخشندست :) )) والا

  102853

مداد روس ها
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد با مشكل كوچكي روبه رو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند چرا كه جوهر خودكار به سمت پايين جريان نيافته و روي سطح كاغذ نمي ريزد....
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد, 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاي طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت, زير آب كار مي كرد, روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا300 درجه سانتي گراد كار مي كرد!....
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند آنها از مداد استفاده كردند!
افلاطون:
ذهن , خالق واقعيت است و براي تغيير واقعيت بايد ذهن را تغيير داد.