خلوت و انزوا و تنهایی،
حیرت و رهایی و گمراهی،
پوچی و عبث و بیهودگیف
بلاهت جهان و بی دلی طبیعت
و تکرارهای بی حاصل زندگی
همه و همه را پشت سر نهاده ام و رسیده ام به "انتظار"!
@تیره و تار · ۸۵ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۸ رأی)
خلوت و انزوا و تنهایی،
حیرت و رهایی و گمراهی،
پوچی و عبث و بیهودگیف
بلاهت جهان و بی دلی طبیعت
و تکرارهای بی حاصل زندگی
همه و همه را پشت سر نهاده ام و رسیده ام به "انتظار"!
ای کشور "غیب"!
وسوسه ی تو مرا بر روی این زمین آرام نمی گذارد.
ای میهن افسانه ای من،
سرزمین همه آرزوهای بلند،
شهر خدا،
شوق تو زیستن را در زمین دشوار کرده است.
ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ا�
ای مخاطب من که هیچ گاه با تو خن نگفته ام،
بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم.
اعتراف میکن�
وقتی بابام میگه با گوشیت ببین چقدر دیگه پول به حسابمه
همیشه 2 هزار یا 5 هزار کمتر میگم که پول شارژ خطمو از حسابش بردارم :-)
لایک=کارت معرکه اس بابا
اعتراف می کن�
از وقتی عضو 4 جوک شد�
وقتی چند روز پشت سر هم پست هام تایید نشه تا حدود یک ماه نمیام پست بزار�
چون دیگه حسش نیست
لایک=آره بخدا
زمستانایان و سکوت می گرفت
و در پاره ابر از دو سوی آسمان
به حرکت آمدند.
شلاق نا پیدای نسیمی شوق زده،
آن دو را به روی هم می راند...
دو پاره ابر آرام و خوشآهنگ
به سراغ هم آمدند،
ناگهان برقی زد و قهقهه دیداری
و دو نیمه سیب سقراطی یک سیب شد
و باریدن گرفت و
نخستین بهار آغاز شد.
تو نمی دانی که فرزند خویشتن بودن،
تازه زادن،
آغاز شدن،
بی بند هیچ پیوندی بودن،
گذشته نداشتن،
سنگینی بار هیچ خاطره ای را نکشیدن،
آینه ی بی لک بودن یعنی چه.
نمی دانی اما باش!
کوزه های خالی و غبار گرفته را بر گرفت�
و به راه افتادم.
رفتم تا از سرزمین چشمه های سبز،
برای روح تشنه ی معبد،
برای کبوتران معصوم حرم،
آب برگیرم.
چشمه هایی که از دل آفتاب سر می زند.
سپیده ی صبح نهری از سرزمین است.
فلق دهانه ی ای از آن چشمه هاست.
سرزمینی در آن سوی بامدادان.
روح در برابر پنجره،
هرگز آرام نمی ماند،
نسیم تا "پنجره" را گشود.
گرفتار تنگنا،
با التهابی شعله ور،
با شوقی دیوانه،
خود را به در می رساند.
پنجره،دنیای آرام او را تنگنایی سیاه و خفقان آور می نماید.
با نخستین روزنه ای
که از "آخرت" به درون این "دنیا" باز می شود،
غربت؛
تنهایی؛
خلوت؛
تاریکی و خفقان
اتاق را پر می کند.
... در و دیوار معبد می لرزد ؛
سکوت معبد با ضربه های کوبنده ی گریه ی مرد شکست خورد
و فرو می ریزد ؛
گویی سقف بلورین گنبدی است که می شکند
تکه تکه می افتد،
بی درنگ همه چیز آرام می گیرد
و زلال آرام بر معبد سایه ای پاک می افکند
پایان یک زندگی فرا می رسد
غوغای پرهیجان و پر کشمکش یک تولد دردناک ساکت است.
"دنیای دیگر"
و "زندگی دیگر"
آغاز می گردد.
کبوتران حرم،
قاصدان خاموشی آیات غیبی
تشنه اند،
روح گرفتار معبد
که در این قرن های تهی،
در این غربت سرشار،
ندای آشنای عشق را
از قلب این جاهلیت بیگانه
سر بر آسمان برداشته است
بی تاب است.
آسمان های عرش خدا
در قطره ی اشک من غوطه می خورند...
چه آسمان هایی!
به پهنای عدم،
به جلال خدا،
به گرمای عشق،
به روشنایی امید،
به بلندی شرف،
به زلالی خلوص،
به شستگی صمیمیت،
آشنایی انس،
به پاکی شکوه زیبا و مهربان "دوست داشتن" ...!
من اکنون رسیده ام به کناره ی دریایی بی انتها،
دریایی موج زدن از درد،
دریایی از آن الهام های پاک اهورایی
که در این قرن های سکوت جاهلی
آبشخورها هیچ احساسی نبوده است،
از آن گوهر های گرانبهای غیبی،
که در این خلوت تـــــــــــــــــاریخ،
در صدف هیچ "فهمیدنی" نگنجیده اند.
... درسی که یک روح وحشی و سخت،همان اندازه بدان نیازمند است که روحی اهلی و نرم:
روحی که هم معنی دوست داشتن را می فهمد
و هم زیبایی اشک را
هم می جنگد
و هم می داند که سر بر زانوی مهربان او نهادن
و در زیر دست های نوازشگرش
که دو مسیح خاموش اند
به لذت تسلیم،رام بودن
از شکوه آدمی نمی کاهد!
ساقه ی سپید صبح بودم،
در خون سرخم زادند
و در خاک زردم نشاندند
و در زیر نور سبزم رویاندند
و نهالی شدم بی قرار روییدن
و سرشار شکفتن
آرزومند شکوفه بستن
و شور شوق صدها جوانه در من بی تاب.
خدایا!تو در آن بالا بر قله ی الوهیت،
تنها چه می کنی؟
ابدیت را بی نیازمندی،بی چشم به راهی،
بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه ی هستی از آن تو است،
تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
"وجودم" تنها یک "حرف" است و
"زیستنم" تنها "گفتن" همان یک حرف،
اما بر سه گونه:
سخن گفتن
و
معلمی کردن
و
نوشتن.
آنچه تنها مردم می پسندند:
سخن گفتن
و آنچه هم من و هم مردم:
معلمی کردن،
و آنچه خود را راضی می کند و احساس می کنم که با آن،نه کار،
که زندگی می کنم:
نوشتن!
کوه ها،
اندوه هایی که در دل خدا انبوه شد
بادها آه های اویند
خورشید،چشم راست او
ماه،چشم چپش
و افق پلک های خونینش.
من گرسنه ی مایده های این مردار نیست�
ای عشق!
من تشنه ی "این هواهای عفن و این آب های ناگوار "نیست�
ای ایمان!
من ایمانم را،عشفم را،به زندگی کردن نیز نخواهم آلود.
اخلاص!اخلاص!
یعنی فقط تو!
یکتایی!
یکتویی!
در زیر این اسمان می بین�
عین القضا در سمت راست�
و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
ما سه تن بی انکه با هم باشیم؛با هم تنهایی�
و زمان ما سه همزبان را نیز
هر یک در حصار قرنی جدا زندانی کرده است!
چه رنجیث است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بد بختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.