اعتراف ميكنم فقط يه بار سوزن رو صندلي معلم رياضيمون كزاشتم اون دفه كه شيشه خالم اينا شيكستم كاره من بود دوجرخه علي همسايمون هم من بنجر كردم سيم تلفن هم من قيجي كردم ورقه امتاحاني مريم هم من اتيش زدم كتاب زهرا رو هم من انداختم بشت بوم دفتر نمره علوم رو هم من دستكاري كردم اون شروار صورتي اجيم هم من انداختم اشتباهي تو اشغالا دك كاره خاصي نكردم!
فاطيما دختري از جنس شعور و ادب^__^
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم رنگ مرود علاقه ی من قهوه ایه
.
.
.
.
.
.
.
.
البته میشه اینو از روی اتفاقات مهم زندگی فهمید!!!
سلام دوستان میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم فقط قول بدید بهم نخندید!
اعتراف میکنم بچه که بودم فک میکردم زولبیا رو با ماکارونی درست میکنن یه همچین نابغه ای بودم در دوران طفولیت!!!
در ضمن این اولین ارسالم بعد چند ماهه فقط خواستم بگم نسل اونایی که میگن اولین ارسالمه هنوز منقرض نشده:))) شاد باشید.
اعتراف ميكنم تا همين چند روز پيش مرام نامه رو هرچي ميخوندم الا مرام نامه همشم درگير بودم خدايا اين چي نوشته!بعله دانشجو هم هستم!!!!!ميدونم نابغه ام!
اعتراف ميكنم همراه بابام رفته بوديم دكتر ، بعد من كُتم رو گرفته بودم دستم
بابامم فيش دكتر رو كه براى ورود به اتاقش بايد ميداديم به منشيش داده بود دست من
خلاصه نوبتمون شد .
از جام بلند شدم برم تو منشيه دستش ُ دراز كرد طرفم
منم يه لحظه احساس كردم اومدم مهمونى و اينم دم در وايستاده كت بگيره
در نتيجه كتم رو گذاشتم تو دستش ...
بنده خدا زد زير خنده گفت كتت رو ميخوام چيكار فيش رو بده به من . ..
ديگه روم نشد ببينم قيافه ى حضار از خنده چه طورى شده :|
اعتراف ميكنم ....
پيش دانشگاهي كه بوديم،من ودوستم ته كلاس مينشستيم،هركسي كه ميرفت درس جواب بده،يواشكي گوشيشو ورميداشتيم و به دوست پسرش اس ميداديم كه (ماديگه به دردهم نميخوريم،بهتره زودتر تمومش كنيم،ديگه هم به من اس نده...)
اين حركتو چند بار اومديم و بنده خداهارو انداختيم به جون هم...به جون خودم سر همين حركت يكي از دوستامون تا چند روز ديگه باهامون حرف نميزد...
همچين دانش اموزايي بوديم ما...
اعتراف میکنم اولین باری که روزه گرفتم فکر میکردم آب دهن روزه رو باطل میکنه هی میرفتم تُف میکردم بعد چون طاقت نمیووردم بعضی وقتا آب دهنمو یواشی قورت میدادم فکر میکردم چون هیچکس نیست خدا هم نمیبینه دیگه
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...
ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ...
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ...
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...
ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ...
ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ...
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...
+ اعـتراف میکـنم دبیرسـتان
انـقد معـاون ها میگـفتن عکس
3 در 4 بـیارید به مـن و 2 تا از رفیـقام،مـنم از 3 در 4 متــنفر هعـی میپـیچـوندم .. یه روز توراهــرو داشتم راه میرفـتم 1دفـه یـکی از مغـنقه کشید منو تو نمازخونه،دیـدم معاونـه همراه با 1عــکاس ،هیـچی دیـگه به حسـاب خودشـون عکـسو به زور انداختـن از ما ...زشـت تـرین عکسـمم اون بـود +
اعتراف میکنم تو جمع نشسته بودیم به دختر خالم فلان آهنگو شنیدی؟گفت نه؟منم براش زدم زیر آواز تا بشنودش
دیدم داییم از اون طرف بدو بدو با یه سیب اومد طرفم
سیبو کرد تو دهنم!!!!!!
منو میگی!!!:(
دختر خالم:0
هی روزگارررر یعنی صدام انقد بده؟؟؟
افق ک بلیطی شد...من برم تو عمود محو بشم.....
ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﻴﮑﻨﻢ : ﻣﻦ ﻳﻪ ﺯمانی ﺟﺰﺀ ﺍﻗﻠﻴﺖ ﻫﺎی ﻫﻨﺪی ﺑﻮﺩﻡ !
ﺁﺧﻪ ﻳﻪ ﮔﺎﻭی ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻋﺸﻖ می ﭘﺮﺳﺘﻴﺪﻡ :|
اعتراف میکنم دبستان که بودم یه بار که درس نخونده بودم معلمم منو صدا کرد که ازم درس بپرسه.منم دستمو گرفتم رو دلم یه حالت اضطراب خوفناکی هم تو چهرم انداختمو گفتم خانوم میشه برم دستشویی زود بیام؟ طفلک معلمم چنان خوفی برش داشت که انگار با سلاح گرم دارم تهدیدش میکنم گفت بدو بدو بدو برو! دویدم بیرون و چند قدمی که از کلاس فاصله گرفتم آسته آسته واسه خودم شروع به هواخوری کردم تا اینکه زنگ خورد بعد با خیال راحت به کلاس برگشتم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه.هیییییییییی یه احساس خوب موفقیتی بهم دست داده بود که به ده تا نمره بیست می ارزید
اعتراف می کنم که: رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای اینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!
دیروزکل خانواده(بابام وداداشامو وآبجیام)سریه موضوعی باهام بدجوری دعواکردن جوری که خیلی بغض کردم.رفتم تویه اتاقم لباس بپوشم بزنم بیرون دیدم یکی ازپشت بغلم کرد صورتم بوس کردگفت دنیافدای تارموت خیالت نباشه من باهاتم.سلامتی مادرای مهربونی که صدتای مخاطب خاص دردمون میدونن.
اعتراف میکنم تا 10سال پیش بخاری نفتی داشتیم که چدنی بود. آقا من گوگرد کبریت رو بین دوتا انگشتام پودر میکردم میریختم رو درب بخاری دونه دونه میترکید کلی خر کیف میشدم.
تازه شم بخاری برقی هم داشتیم نون رو میگرفتم روی میله هاش میکشیدم سبوسش میریخت روش میسوخت اون موقع هم کلی خر کیف میشدم.
***بزن لایک رو به افتخار ما بچه شهرستانی ها***
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 160599
کل بازدید: 533975512










