دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  122441

اعتراف ميكنم فقط يه بار سوزن رو صندلي معلم رياضيمون كزاشتم اون دفه كه شيشه خالم اينا شيكستم كاره من بود دوجرخه علي همسايمون هم من بنجر كردم سيم تلفن هم من قيجي كردم ورقه امتاحاني مريم هم من اتيش زدم كتاب زهرا رو هم من انداختم بشت بوم دفتر نمره علوم رو هم من دستكاري كردم اون شروار صورتي اجيم هم من انداختم اشتباهي تو اشغالا دك كاره خاصي نكردم!
فاطيما دختري از جنس شعور و ادب^__^

  122440

اعتراف میکنم رنگ مرود علاقه ی من قهوه ایه
.
.
.
.
.
.
.
.
البته میشه اینو از روی اتفاقات مهم زندگی فهمید!!!

  122433

سلام دوستان میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم فقط قول بدید بهم نخندید!
اعتراف میکنم بچه که بودم فک میکردم زولبیا رو با ماکارونی درست میکنن یه همچین نابغه ای بودم در دوران طفولیت!!!
در ضمن این اولین ارسالم بعد چند ماهه فقط خواستم بگم نسل اونایی که میگن اولین ارسالمه هنوز منقرض نشده:))) شاد باشید.

  122424

اعتراف ميكنم تا همين چند روز پيش مرام نامه رو هرچي ميخوندم الا مرام نامه همشم درگير بودم خدايا اين چي نوشته!بعله دانشجو هم هستم!!!!!ميدونم نابغه ام!

  122397

اعتراف ميكنم همراه بابام رفته بوديم دكتر ، بعد من كُتم رو گرفته بودم دستم 
بابامم فيش دكتر رو كه براى ورود به اتاقش  بايد ميداديم به منشيش داده بود دست من 
خلاصه نوبتمون شد . 
از جام بلند شدم برم تو منشيه دستش ُ دراز كرد طرفم 
منم يه لحظه احساس كردم اومدم مهمونى و اينم دم در وايستاده كت بگيره
 در نتيجه كتم رو گذاشتم تو دستش  ... 
بنده خدا زد زير خنده گفت كتت رو ميخوام چيكار فيش رو بده به من . .. 
ديگه روم نشد ببينم قيافه ى حضار از خنده چه طورى شده :| 

  122395

اعتراف ميكنم ....
پيش دانشگاهي كه بوديم،من ودوستم ته كلاس مينشستيم،هركسي كه ميرفت درس جواب بده،يواشكي گوشيشو ورميداشتيم و به دوست پسرش اس ميداديم كه (ماديگه به دردهم نميخوريم،بهتره زودتر تمومش كنيم،ديگه هم به من اس نده...)
اين حركتو چند بار اومديم و بنده خداهارو انداختيم به جون هم...به جون خودم سر همين حركت يكي از دوستامون تا چند روز ديگه باهامون حرف نميزد...
همچين دانش اموزايي بوديم ما...

  122362

اعتراف میکنم اولین باری که روزه گرفتم فکر میکردم آب دهن روزه رو باطل میکنه هی میرفتم تُف میکردم بعد چون طاقت نمیووردم بعضی وقتا آب دهنمو یواشی قورت میدادم فکر میکردم چون هیچکس نیست خدا هم نمیبینه دیگه

  122358

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ

ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...

ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ

ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!

ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ...

ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ...

ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...

ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...

ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟

ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...

ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ...

ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!

ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ...

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...

  122210

+ اعـتراف میکـنم دبیرسـتان
انـقد معـاون ها میگـفتن عکس
3 در 4 بـیارید به مـن و 2 تا از رفیـقام،مـنم از 3 در 4 متــنفر هعـی میپـیچـوندم .. یه روز توراهــرو داشتم راه میرفـتم 1دفـه یـکی از مغـنقه کشید منو تو نمازخونه،دیـدم معاونـه همراه با 1عــکاس ،هیـچی دیـگه به حسـاب خودشـون عکـسو به زور انداختـن از ما ...زشـت تـرین عکسـمم اون بـود +

  122205

اعتراف میکنم تو جمع نشسته بودیم به دختر خالم فلان آهنگو شنیدی؟گفت نه؟منم براش زدم زیر آواز تا بشنودش
دیدم داییم از اون طرف بدو بدو با یه سیب اومد طرفم
سیبو کرد تو دهنم!!!!!!
منو میگی!!!:(
دختر خالم:0
هی روزگارررر یعنی صدام انقد بده؟؟؟
افق ک بلیطی شد...من برم تو عمود محو بشم.....

  122204

ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﻴﮑﻨﻢ : ﻣﻦ ﻳﻪ ﺯمانی ﺟﺰﺀ ﺍﻗﻠﻴﺖ ﻫﺎی ﻫﻨﺪی ﺑﻮﺩﻡ !
ﺁﺧﻪ ﻳﻪ ﮔﺎﻭی ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻋﺸﻖ می ﭘﺮﺳﺘﻴﺪﻡ :|

  122203

اعتراف میکنم دبستان که بودم یه بار که درس نخونده بودم معلمم منو صدا کرد که ازم درس بپرسه.منم دستمو گرفتم رو دلم یه حالت اضطراب خوفناکی هم تو چهرم انداختمو گفتم خانوم میشه برم دستشویی زود بیام؟ طفلک معلمم چنان خوفی برش داشت که انگار با سلاح گرم دارم تهدیدش میکنم گفت بدو بدو بدو برو! دویدم بیرون و چند قدمی که از کلاس فاصله گرفتم آسته آسته واسه خودم شروع به هواخوری کردم تا اینکه زنگ خورد بعد با خیال راحت به کلاس برگشتم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه.هیییییییییی یه احساس خوب موفقیتی بهم دست داده بود که به ده تا نمره بیست می ارزید

  122200

اعتراف می کنم که: رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای اینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!

  121971

دیروزکل خانواده(بابام وداداشامو وآبجیام)سریه موضوعی باهام بدجوری دعواکردن جوری که خیلی بغض کردم.رفتم تویه اتاقم لباس بپوشم بزنم بیرون دیدم یکی ازپشت بغلم کرد صورتم بوس کردگفت دنیافدای تارموت خیالت نباشه من باهاتم.سلامتی مادرای مهربونی که صدتای مخاطب خاص دردمون میدونن.

  121970

اعتراف میکنم تا 10سال پیش بخاری نفتی داشتیم که چدنی بود. آقا من گوگرد کبریت رو بین دوتا انگشتام پودر میکردم میریختم رو درب بخاری دونه دونه میترکید کلی خر کیف میشدم.
تازه شم بخاری برقی هم داشتیم نون رو میگرفتم روی میله هاش میکشیدم سبوسش میریخت روش میسوخت اون موقع هم کلی خر کیف میشدم.
***بزن لایک رو به افتخار ما بچه شهرستانی ها***