اعتراف میکنم مامانم همیشه ازترس اینکه مبادا من سردم بشه وسرما بخورم اتاقمو گرم نگه میداره ولی خودش کناربخاری «خاموش» اتاقش دراز میکشه و روی خودش پتو میکشه
.
.
.
.
فقط بخاطر اینکه نمیتونه قبض 16 هزاری گازو بده
.
.
.
.
بیخیال خودم درس میخونم میرم سرکار یه عالمه پولدار میشم از مامانم تو پر قو مواظبت میکنم
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم وقتی کلاس اول رفته بودم معلم مون گفته بود هر کاری که تو خونه بکنید من میبینم ما هم زود باور،باور کردیم دیگه. اقا تا اخر سال تحصیلی خجالت میکشیدم برم حموم و دستشویی یه وضعی بودا.وقتی رفتیم کارنامه ی اخر سالو گرفتیم به جای اینکه از معدل بیستم خوشحال باشم از اینکه معلم مون دیگه منو نمی بینه خوشحال بودم.
اعتراف میکنم هر وقت میخوام یه بازی کامپیوتری یا بازی موبایل رو انجام بدم هیچ وقت نمیرم دستورالعمل بازی رو بخونم ببینم چه جوری باید بازی کرد انقدر دکمه ها رو میزنم و وَر میرم تا آخر بفهمم قانون بازی چیه !
ینی بهترین گلاسه ها و دسرها رو تو تاپ ترین کافی شاپا بخوری ، هیچکدوم به اون آب پرتقالی نمیرسه که مامانت موقع سرماخوردگیات برات میگیره!!قبول دارین؟
یکی از تفریحات سالمم اینه که وقتی دارم چایی میخورم توش ها میکنم شیشه ی عینکم بخار میگیره خرکیف میشم!!! لایک=خدا شفات بده
اعتراف می کنم تا 2دبیرستان که بودم از طرف مدرسه ک می رفتم خونه زنگ در همه ی خونه هارو میزدم تا 1روز موقعه امتحانا تا زنگ و زدم 1کی از پشت 1 پس کله ای محکم زد بهم هیچی دیگه با سرعت نور در رفتم فقط الان 2سال دیگه زنگ در هیچ خونه ای رو نزدم ..میریم جایی هم 1کی دیگه زنگ و میزنه :D
اعتراف میکنم وقتی بعد از 10 تا مطلب ارسالی برا سایت موفق به کسب 5 امتیاز شدم،
از ترس اینکه امتیازم کم نشه دیگه مطلب نمی فرستادم و هر روز میومد امتیازمو نگاه میکردم
خب حاصل دست رنجمه...
ندید بدید هم خودتی
:)
:)
رفتم بانک که کارتمو بگیرم.... مکالمه ی ما و متصدی امور بانکی در حالی که بانک ساکته ساکته و همه صدامونو میشنون
اون:بفرمایید
من:کارتمو دستگاه خورد
اون:کی خورد
من:پریشب خورد
اون:چه ساعتی خورد
من:حدود هفت بود خورد
یلحظه برگشتم دیدم بله همه شیکماشونو گرفتن دارن از خنده توُر توُری میخورن
من:0-o
اون: :))))
اعتراف میکنم مامانم شبا تا صبح نمیخوابه
.
.
.
.
همش تو فکر اینه که چه جوری جهاز من رو جور کنه...
خدایا اینم زندگیه؟؟؟؟؟؟؟
اعتراف میکنم وقتی میبینم نوشتن (بکوب لایکووو) بامشت میکوبم رو موس.
همین دیروز یکیو شکوندم^ــ~
اعتراف میکنم هر روز میام فور جوک و هیچ وقت هیچی به ذهنم نمیرسه که پست بزارم و فقط پستای بچه هارو لایک میکنم....
ولی از وقتی باخودم عهد بستم تو ماه محرم پست خنده دار نزارم انگاری سازمان جاسوسی آمریکا به ذهنم حمله کرده....
انگار خدا میخواد منو آزمایش کنه
سوژه ها کنارم رژه میرند ولی من میییییییییتونم ...
اعتراف میکنم وقتی نمازامو مرتب و با عشق خوندم که تو فورجوک یه پستی رو خوندم که نوشته بود:
"اگه بدونی چند نفر دوست دارن برگردن تو دنیا تا فقط بتونن نمازاشونو بخونن تو خوندن نمازت تعلل نمیکردی"
دوست عزیز ممنونم...
اعتراف میکنم با این سنم هنوز نمیتونم ساعت کوک کنم و از خواب بیدا بشم... حتما باید بهم فحش بدن تا بیدار بشم :D:D
اعتراف میکنم کلاس سوم ابتدایی بودم،خالم صبحا بچه اشو ک 1 سالش بود بعضی وقتا میاورد پیش مامانم چون خودش میرفت سرکار...
آقا ی روز مامان من باید یکم زودتر میرفت مدرسشون(تو روستا بود)،خالم هم نیم ساعت بعدش میومد،واسه همین منم چون تایم ظهر بودم و البته فوق العاده مسئولیت پذیر!!!!!!بچه رو ب من سپرد تا خالم بیاد..
تو همون نیم ساعت،دختر خاله وقت نشناس من پی پی کرد...
منم خعلی شیک و مجلسی اونو تو سینک ظرفشویی(دقت کنین:تو سینک ظرفشویی!!!!!!!!!!!!)شستم....تازه چون قدم ب سینک نمیرسید،ی صندلی هم گذاشتم زیر پام!!!!!!!!!!!خخخخخخخخخخخخ
اعتراف میکنم وقتی ک 5 سالم بود،مادربزرگم ب من و دخترخالم ک 1سال از من بزگتره،گفت هروقت نان خشکی اومد این نون خشکا و ی پلاستیک پر از قوطی خالی ریکا و اینجور چیزا ک جمع شده بود رو بهش بدیم و پولشو بگیریم برا خودمون....
منم ک همیشه مغز اقتصادیم فعال!ب دخترخالم گفتم بیا یکم خاک بریزیم تو این قوطی ریکا تا یکم سنگین تر بشه،پول بیشتری بگیریم!!!اونم گفت باشه...آقا خاک توشون ریختیم ک دخترخالم طمع کرد گفت چرا همشو پر نکنیم؟؟اینجوری ک بهتره!!!
من احمق هم عقلمو دادم دست احمق تر از خودم و گفتم باشه..حالا تصور کنین ک مثلا ی قوطی ریکا ک مثلا خالیه،وزنش شده بود 2 کیلو...کلی هم ذوق نبوغ خودمونو میکردیم.
نون خشکیه اومد،نونارو ک دادیم بهش،هیچ...آقا این پلاستیکارو ک دادیم بهش گفت مگه چی توشه؟؟؟گفتیم فقط قوطیای پلاستیکی..اونم تا در یکیشونو باز کرد،فهمید!!!!!!کلی دعوامون کرد.
بعد هم اومد زنگ خونه رو زد ب مامان بزرگم گفت اونم مارو دعوا کرد ولی ب مامانامون چیزی نگفت...
بعد ک اومدیم تو خونه،مامان بزرگم گفت خوب چرا از این کارا میکنین؟؟اگه پول میخواین ب خودم میگفتین...و ما هیچوقت نفهمیدیم ک چرا؟؟؟
ولی من از اونموقع تصمیم جدی گرفتم ک با دخترخالم هیچوقت نریم دزدی!!!نامرد ب کم قانع نیست....
فقط وای ب حال بچه های من...اونا دیگه چی میخوان بشن؟؟
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 34746
کل بازدید: 533983047










