دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  125034

اعتراف میکنم مامانم همیشه ازترس اینکه مبادا من سردم بشه وسرما بخورم اتاقمو گرم نگه میداره ولی خودش کناربخاری «خاموش» اتاقش دراز میکشه و روی خودش پتو میکشه
.
.
.
.
فقط بخاطر اینکه نمیتونه قبض 16 هزاری گازو بده
.
.
.
.
بیخیال خودم درس میخونم میرم سرکار یه عالمه پولدار میشم از مامانم تو پر قو مواظبت میکنم

  125033

اعتراف میکنم وقتی کلاس اول رفته بودم معلم مون گفته بود هر کاری که تو خونه بکنید من میبینم ما هم زود باور،باور کردیم دیگه. اقا تا اخر سال تحصیلی خجالت میکشیدم برم حموم و دستشویی یه وضعی بودا.وقتی رفتیم کارنامه ی اخر سالو گرفتیم به جای اینکه از معدل بیستم خوشحال باشم از اینکه معلم مون دیگه منو نمی بینه خوشحال بودم.

  125021

اعتراف میکنم هر وقت میخوام یه بازی کامپیوتری یا بازی موبایل رو انجام بدم هیچ وقت نمیرم دستورالعمل بازی رو بخونم ببینم چه جوری باید بازی کرد انقدر دکمه ها رو میزنم و وَر میرم تا آخر بفهمم قانون بازی چیه !


  124879

ینی بهترین گلاسه ها و دسرها رو تو تاپ ترین کافی شاپا بخوری ، هیچکدوم به اون آب پرتقالی نمیرسه که مامانت موقع سرماخوردگیات برات میگیره!!قبول دارین؟

  124877

یکی از تفریحات سالمم اینه که وقتی دارم چایی میخورم توش ها میکنم شیشه ی عینکم بخار میگیره خرکیف میشم!!! لایک=خدا شفات بده

  124868

اعتراف می کنم تا 2دبیرستان که بودم از طرف مدرسه ک می رفتم خونه زنگ در همه ی خونه هارو میزدم تا 1روز موقعه امتحانا تا زنگ و زدم 1کی از پشت 1 پس کله ای محکم زد بهم هیچی دیگه با سرعت نور در رفتم فقط الان 2سال دیگه زنگ در هیچ خونه ای رو نزدم ..میریم جایی هم 1کی دیگه زنگ و میزنه :D

  124849

اعتراف میکنم وقتی بعد از 10 تا مطلب ارسالی برا سایت موفق به کسب 5 امتیاز شدم،
از ترس اینکه امتیازم کم نشه دیگه مطلب نمی فرستادم و هر روز میومد امتیازمو نگاه میکردم
خب حاصل دست رنجمه...
ندید بدید هم خودتی
:)
:)

  124848

رفتم بانک که کارتمو بگیرم.... مکالمه ی ما و متصدی امور بانکی در حالی که بانک ساکته ساکته و همه صدامونو میشنون
اون:بفرمایید
من:کارتمو دستگاه خورد
اون:کی خورد
من:پریشب خورد
اون:چه ساعتی خورد
من:حدود هفت بود خورد
یلحظه برگشتم دیدم بله همه شیکماشونو گرفتن دارن از خنده توُر توُری میخورن
من:0-o
اون: :))))

  124846

اعتراف میکنم مامانم شبا تا صبح نمیخوابه
.
.
.
.
همش تو فکر اینه که چه جوری جهاز من رو جور کنه...
خدایا اینم زندگیه؟؟؟؟؟؟؟

  124845

اعتراف میکنم وقتی میبینم نوشتن (بکوب لایکووو) بامشت میکوبم رو موس.
همین دیروز یکیو شکوندم^ــ~

  124821

اعتراف میکنم هر روز میام فور جوک و هیچ وقت هیچی به ذهنم نمیرسه که پست بزارم و فقط پستای بچه هارو لایک میکنم....
ولی از وقتی باخودم عهد بستم تو ماه محرم پست خنده دار نزارم انگاری سازمان جاسوسی آمریکا به ذهنم حمله کرده....
انگار خدا میخواد منو آزمایش کنه
سوژه ها کنارم رژه میرند ولی من میییییییییتونم ...

  124817

اعتراف میکنم وقتی نمازامو مرتب و با عشق خوندم که تو فورجوک یه پستی رو خوندم که نوشته بود:
"اگه بدونی چند نفر دوست دارن برگردن تو دنیا تا فقط بتونن نمازاشونو بخونن تو خوندن نمازت تعلل نمیکردی"
دوست عزیز ممنونم...

  124476

اعتراف میکنم با این سنم هنوز نمیتونم ساعت کوک کنم و از خواب بیدا بشم... حتما باید بهم فحش بدن تا بیدار بشم :D:D

  124473

اعتراف میکنم کلاس سوم ابتدایی بودم،خالم صبحا بچه اشو ک 1 سالش بود بعضی وقتا میاورد پیش مامانم چون خودش میرفت سرکار...
آقا ی روز مامان من باید یکم زودتر میرفت مدرسشون(تو روستا بود)،خالم هم نیم ساعت بعدش میومد،واسه همین منم چون تایم ظهر بودم و البته فوق العاده مسئولیت پذیر!!!!!!بچه رو ب من سپرد تا خالم بیاد..
تو همون نیم ساعت،دختر خاله وقت نشناس من پی پی کرد...
منم خعلی شیک و مجلسی اونو تو سینک ظرفشویی(دقت کنین:تو سینک ظرفشویی!!!!!!!!!!!!)شستم....تازه چون قدم ب سینک نمیرسید،ی صندلی هم گذاشتم زیر پام!!!!!!!!!!!خخخخخخخخخخخخ

  124471

اعتراف میکنم وقتی ک 5 سالم بود،مادربزرگم ب من و دخترخالم ک 1سال از من بزگتره،گفت هروقت نان خشکی اومد این نون خشکا و ی پلاستیک پر از قوطی خالی ریکا و اینجور چیزا ک جمع شده بود رو بهش بدیم و پولشو بگیریم برا خودمون....
منم ک همیشه مغز اقتصادیم فعال!ب دخترخالم گفتم بیا یکم خاک بریزیم تو این قوطی ریکا تا یکم سنگین تر بشه،پول بیشتری بگیریم!!!اونم گفت باشه...آقا خاک توشون ریختیم ک دخترخالم طمع کرد گفت چرا همشو پر نکنیم؟؟اینجوری ک بهتره!!!
من احمق هم عقلمو دادم دست احمق تر از خودم و گفتم باشه..حالا تصور کنین ک مثلا ی قوطی ریکا ک مثلا خالیه،وزنش شده بود 2 کیلو...کلی هم ذوق نبوغ خودمونو میکردیم.
نون خشکیه اومد،نونارو ک دادیم بهش،هیچ...آقا این پلاستیکارو ک دادیم بهش گفت مگه چی توشه؟؟؟گفتیم فقط قوطیای پلاستیکی..اونم تا در یکیشونو باز کرد،فهمید!!!!!!کلی دعوامون کرد.
بعد هم اومد زنگ خونه رو زد ب مامان بزرگم گفت اونم مارو دعوا کرد ولی ب مامانامون چیزی نگفت...
بعد ک اومدیم تو خونه،مامان بزرگم گفت خوب چرا از این کارا میکنین؟؟اگه پول میخواین ب خودم میگفتین...و ما هیچوقت نفهمیدیم ک چرا؟؟؟
ولی من از اونموقع تصمیم جدی گرفتم ک با دخترخالم هیچوقت نریم دزدی!!!نامرد ب کم قانع نیست....
فقط وای ب حال بچه های من...اونا دیگه چی میخوان بشن؟؟