دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 124471

تاریخ انتشار : آبان 1392

اعتراف میکنم وقتی ک 5 سالم بود،مادربزرگم ب من و دخترخالم ک 1سال از من بزگتره،گفت هروقت نان خشکی اومد این نون خشکا و ی پلاستیک پر از قوطی خالی ریکا و اینجور چیزا ک جمع شده بود رو بهش بدیم و پولشو بگیریم برا خودمون....
منم ک همیشه مغز اقتصادیم فعال!ب دخترخالم گفتم بیا یکم خاک بریزیم تو این قوطی ریکا تا یکم سنگین تر بشه،پول بیشتری بگیریم!!!اونم گفت باشه...آقا خاک توشون ریختیم ک دخترخالم طمع کرد گفت چرا همشو پر نکنیم؟؟اینجوری ک بهتره!!!
من احمق هم عقلمو دادم دست احمق تر از خودم و گفتم باشه..حالا تصور کنین ک مثلا ی قوطی ریکا ک مثلا خالیه،وزنش شده بود 2 کیلو...کلی هم ذوق نبوغ خودمونو میکردیم.
نون خشکیه اومد،نونارو ک دادیم بهش،هیچ...آقا این پلاستیکارو ک دادیم بهش گفت مگه چی توشه؟؟؟گفتیم فقط قوطیای پلاستیکی..اونم تا در یکیشونو باز کرد،فهمید!!!!!!کلی دعوامون کرد.
بعد هم اومد زنگ خونه رو زد ب مامان بزرگم گفت اونم مارو دعوا کرد ولی ب مامانامون چیزی نگفت...
بعد ک اومدیم تو خونه،مامان بزرگم گفت خوب چرا از این کارا میکنین؟؟اگه پول میخواین ب خودم میگفتین...و ما هیچوقت نفهمیدیم ک چرا؟؟؟
ولی من از اونموقع تصمیم جدی گرفتم ک با دخترخالم هیچوقت نریم دزدی!!!نامرد ب کم قانع نیست....
فقط وای ب حال بچه های من...اونا دیگه چی میخوان بشن؟؟