#اعتراف میکنم

پ
پسرک تنها ۷ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم خودمم دیگه باورم شده که مسئول 4جوک باهام رفیقه لامصب هرچی جوک میزارم تایید میکنه دیگه نمیدونم عاشق چشم و آبروم شده یا من شب تو آب نمک خوابیدم . پسرک تنها= خوشبخالت.=کاش من جات بودم.=ای پارتی کلفت
ادمین فورجوک: همون قسمت چشم و ابرو

پ
پسرک تنها ۷ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم هروقت حالم بد میشه میرم تو 4جوک چهارتا بدبخت تر از خودمو پیدا کنم حالم خوب شه ولی هرچی میگردم کسی رو پیدا نمیکنم ونتیجه میگیرم خودم از همه بد بخت ترم و یک بلیط یک طرفه به افق رزرو میکنم.(در ضمن دهه هشتادیم )ههههههه #پسرک تنها= نگران نباش ما از تو بدخت تریم = اخه گودزیلا من همسن تو بودم هیچی ولش کن نگم بهتره......

پ
پسرک تنها ۷ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم من بودم که روی صندلی معلم آدامس گذاشتم شلوارش پاره شد اعتراف میکنم من بودم وقتی شام پیراشکی داشتیم جای پودر پیراشکی رو با پودر پا عوض کردم اعتراف میکنم من بودم با قیچی افتادم بجون خشتک شلوارای بابام نه داداش کوچیکم اعتراف میکنم من هر روز صبح پا میشدم میرفتم توکوچه شیشه همسایه هارو میشکوندم اعتراف میکنم من تو درسته که ده هشتادیم ولی گودزیلا هم خودتونید

پ
پسرک تنها ۷ سال پیش
جوک

اول از همه بگم پست اولمه. اعتراف میکنم یبار با خوانواده مامانم اینا رفته بودیم پارک دختر خالم دستشو گذاشته بود زیر یه وسیله بازی من از دور داشتم میومدم حواسم نبود اهرم بازی رو از درجه آخر ول کردم اومد کوبید رو دست دختر خاله ما انگشتش شکست کسی حواسش نبود که کار منه و همه اطرافیان گفتن کار یه پسری در رفت . منم میخواستم از صحنه جرم دور شیم گفتم ول کنین حالا اون پسره که رفت بیان ببریمش بیمارستان همین دیگه عذاب وجدان داشت منو میکشت

ف
فاطمه ام؟؟؟ ۷ سال پیش
جوک

فاطمه ام؟؟؟
بیاین هممون اعتراف کنیم یه عده ادم تو زندگی هممون هستن که وقتی نیستن دلمون میخواد بیان پیشمون.
وقتیم میان دلمون میخواد زودتر برن!:/
کفاصتا اصن ثبات شخصیت ندارن:/
من کلا مشکل دارم میدونم^^
ولی قبول کن باهام موافقی:|

u
unlucky ۷ سال پیش
جوک

سال آخری که عربی داشتیم 9 شدم و پدرم شدیدا روی زبان خارجه حساس بود
منم طی ی عملیات نمره رو با انواع خودکار و مداد تغییر داد�
و هیشکی که کارنامم خوشبختانه نفهمید ولی هنوزم که مدرک زبان انگلیسیم گرفت�
جرات ندارم بگ�
شاید ی زمانی به بچم بگم که به بابام بگه و حلالم کنه

M
Mana ۷ سال پیش
جوک

يه دفعه رفته بوديم دنبال مامانم ، بابام گفت شمارشو بگير بگو كجا بياي�
منم تا گرفتم ديدم بوق اشغال ميزنه ... گفتم مشغوله
يكم بعد دوباره زنگ زدم باز مشغول بود
گفتم حتما منو داره ميگيره ... منتظر موندم ديدم نه... باز من زنگ زدم باز مشغول... باز زنگ باز مشغول...
به بابام گفتم همين كه من ميگيرمش اونم همون لحظه به من زنگ ميزنه انگار ...
خلاصه نيم ساعت ما ميچرخيديم و من همچنان زنگ و مشغول...
بابام گفت مگه ميشه تا تو زنگ ميزني اون زنگ بزنه همون موقع ؟
گفتم اينا ديگه ... نگاه كردم ديدم يه ساعته دارم به خودم زنگ ميزنم ...