دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  43571

من موندم دادن یه 10 ناقابل به من چه آسیبی به جامعه میزد که استاد با 9 ای که بهم داد خواست از وقوع این فاجعه جلوگیری کنه؟
:|

  43559

آقا ما هروقت اومدیم فورجوک یه پنجره باز میشه که بازدیدکننده محترم شما برنده تصادفی پکیج ما شدین نمیدونم من شانسم انقد خوبه یا جایزه هارو دستشون مونده؟!!!!
جایزهاشم خعععلی کاربردیه مثلا ناخن انگشت کوچیکه دایناسور20000ت با تخفیف هزارتومانی!

  43551

یه روز که از دانشگاه بر میگشتم تو صف تاکسی وایستاده بودم وهنذفری تو گوشم بود که یه پسره اومد جلوی من وایستاد {گفت شما تو صف تاکسی هستی؟}یه چیزایی گفت چون من هنذفری توگوشم بود متوجه نشدم،خواستم ببینم چی میگه.به جای اینکه هنذفری رو از گوشم در بیارم عینک آفتابیمو از رو چشمم برداشتم گفتم بله؟؟؟؟؟
(جملشو بعدا فهمیدم)

  43542

آقا دوم ابتدایی بودم خیال میکردم زرنگم..
زنگ املا بود و معلم شروع کرد به املا گفتن.منم نوشتم.بعد که معلم تصحیح کرد من 3گرفتم(از همون کوچکی باهوش بودم هههههه)
املا رو باید میاوردم بابام امضا کنه.دیدم خیلی ضایعست،کتک میخورم.گفتم 3 رو درست کنم 13 تا فقط دعوام کنه.از همون جا که خیلی باهوش بودم همون 13رو هم غلط نوشتم.یک رو گذاشتم اینور شد 31
خیلی خوشحال رفتم خونه نشون بابام دادم گفتم 13گرفتم امضاش کن.حالا بابام داره با تعجب به 13نگاه میکنه..گفت 13گرفتی آره،،بلند شد دنبالم کرد گرفت منو د بزن. کلی کتک خوردم اونشب.
بعد اونشب درس عبرتی شد واسم که در گذاشتن 1دقت بیشتری کنم.

  43538

یکی از سرگرمی های باحالم شکستن قلنج(غلنج) انگشت شصت پای چپم چون هزار بار میتونم بشکونمش!!!!

  43536

ای وااااااااااااای
خواهرزادم (7سالشه)داشت در مورد شیطان پرستی و فرماسونری صحبت میکرد.ترسیدم از منم سوال بپرسه صحنه رو ترک کردم.
من هم سن این بودم ملخ شکار میکردم

  43533

ایــــن روزا هـــرکی بــه حـــبیب مـــیرســه......
یـــه آروغ دَمـــه گـــوشــش مـــیزنــه و در مــــیره!!!
آخــــه کــــثــافط!!!آخــــه انـــگــل!!!آخـــه اُلــُلــُو!!!
یـــکــم آدم بـــاش!!!
از شــــانســمم آروغ زدن بـــلد نیـــستم...
حـــالا یـــه جـــور صـــدای بـــچــه مــاهیــرو تـــقلــید مـــیکنم حـــال کُـــنیا!!!
ولــــی آروغ زدن بـــلد نـــیستم...!!!

  43512

من و دو تا از دوستام رفته بوديم تو يه پاساژ فوق العاده، هاي کلاس..!.
يه اسانسور خيلي شيک داشت هوس کرديم سوار شيم، رفتيم توو دکمه طبقه 3 روز فشار داديم.....
از اونجا که محيط خيلي باکلاس بود سعي ميکرديم خيلي متمدانه و با نجابت رفتار کنيم واسه همين هممون رو به در آسانسور منتظر بوديم که الان باز ميشه، الان باز ميشه...اما باز نشد. :| :|افتاديم به جون در. دوستم ميگفت بدبخت شديم گير کرده... :|اون يکي دوستم موبايلشو دراورد زنگ بزنه باباش .... :|يهو ديديم صداي خنده مياد!.
برگشتيم پشت سرمونو نگاه کرديم و فهميدم که اي دل غافل آسانسور دو تا در داشته و جماعتي بيرون در دارن ما رو تماشا مي کنن..
.حلا با چه خجالتي رفتيم بيرون...بماند!!

  43510

یه روز داشتم با مخاطب خاص تو خیابون خیلی شیک قدم میزدم که یهو دیدم عموم با زنش دارن میان سمت ما من خیلی شیک از سمت راستشون رد شدم مخاطب خاص هم از سمت چپشون
اونام ما رو اصن ندیدن
چند وقت پیش جمع بودیم بهش میگم چشاتون ضعیفه؟؟؟؟
عموم میگه من مگسو تو یه یه کیلومتری میبینم انقد چشام قویه....
منم گفتم فقط درشت تر از اونو تو نیم متریت نمیبینی
اخه چی بگم؟؟؟؟

  43501

یادش بخیر.
کوچیک بودیم هر روز با بچه های محل گل کوچیک بازی میکردیم.یادمه همیشه سر من تو یارکشی دعوا بود.تیم اول میگفت ما اینو نمی خوایم تیم دوم هم میگفت ما هم اینو نمی خوایم
آره یه همچین بازی کنی بودم من...

  43467

به داداشم تومدرسه گفتن کاریکاتور یکی روبکشید این داداش تعصبی ما نشسته کاریکاتور منو کشیده اومد خونه گفت پارساببین نقاشیتوچه خوب کشیدم انگارکاریکاتور نیست خودتی کلی بابچه هاخندیدیم بهت تازشم اقامعلم بهم خیلی خوب داد(قیمت افق چنده)

  43463

آجیم 3سال از من بزرگتر4-5 سالم بود ی دف دیدم با ی لیوان داره میاد سراغم..
آجیم:خاهر گلم واست شربت آوردم بیا نوش جان بفرما از اونجایی ک من بچه بودم نفهم بودم دوزاریم نیوفتاد ک نقشه شوووومی داره...
القصه...شربت و نوش جااان فرمودم و وقتی میحرفیدم حباب عین چی میزد بیرون!!
نگو این مغزمتفکر ریکای گلی (صووورتی بود)ریخته تو لیوان......
اینکه چه بلایی سرم اومد چه بلایی سرش اومدبماند..

  43457

اتفاقی با یه بنده خدایی دوست شدیم یه مدت
تازه فهمیدیم مامان من معلم اونه بابای اون استاد من:D
اونم چه درس سختی
تصمیم گرفتیم بریم برگه هامونو دست کاری کنیم
7 من تبدیل به 17 شد و 19/5 اون 20:D

  43455

اقا یه روز زن همسایه با بچه کوچیکش اومدن خونمون /بعد/ از اونجایی که ما شاالله میل زیادی به حرف زدنو غیبت داره و بچه ی دلبندش مزاحم این تفریحش میشد منو صدا کردو گفت که صورج بیا امیرحسامو ببر باهاش بازی کن منم که کلا بچه هارو خعلی دوس میدارم قبول کردمو اوردمش تو اتاق خودم بعد اقا وقتی بغلش کردم دیدم خعلی سبکه بزا چندتا حرکت بزنیم باهاش اقا این بچه رو در تمام جهات چرخوندیم دو سه بار تا نزدیک لامپ پرتش کردیم گرفتیمش ودو سه تا تکونه مشتی شوک مانند بهش وارد کردیم و بچهه که دیگه جونش به لبش رسیده بود زد زیرگریه که من بردم دادم به مامان جونش بچهه دیگه نا نداشت زار بزن یهو دیدم ساکت شد قرمز شد و یهو اوووووووووووق هرچی مادرجان به زحمت بهش داده بود رو خعلی شیک رو مامان جونش بالا اورد که بسیار موجبات فحش خوردن خودشو فراهم کرد که مادرش در حین فحش دادنو فحاشی به فکو فامیل بابای بچه منزل مارو ترک کردو رفت منزل خودشون .......اره همچین ادم کودک دوستی هستم من......ولی اگه خواستین از دست بچه های دلبنده فکو فامیل به راحتی خلاصی پیدا کنید این بلا رو سرشون درارین کلا دیگه سمتتون نمیان تضمینی به جان خودم

  43445

یادش بخیر بچه که بودیم وقتی زنای فامیل با بچه هاشون میومدن خونمون و بچه هاشون پابرهنه میرفتن تو حیات بعد با پاهای خاکیشون میومدن تو خونه و هزارتا خراب کاری میکردن تو خونمون. از اونجایی که منو برادرم خعلی زورمون میگرفت که این زنا بچه ها شون رو نمی کنترولونن نقشه میکشیدیم که چجوری تلافی کنیم مثلا وقتی میرفتیم خونشون تو جیبمون رو پره خاک میکردیم با پیچ گوشتی پیچ قفل خونه/ پیچای کولرو هرچی که پیچ داشت رو باز می کردیم و پیچاشون رو قایم میکردیم یا میرفتیم تو حموم و شامپو صابون و لیفو هرچی که بود رو به هم میرختیم. و اگه میشد یه دعوای حسابی را مینداختیمو خونه رو میترکوندیم.یادمه یه بارم سر همین قضیه تلافی کردن رفتیم خونه خالم رو در کمال ارامش و خعلی شیک اتیش زدیم و فقط چندتا پرده و لباس سوخته بود اخه زود خاموشش کردن.....یه همچین ادمایی بودیم ما