دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 43455

تاریخ انتشار : بهمن 1391

اقا یه روز زن همسایه با بچه کوچیکش اومدن خونمون /بعد/ از اونجایی که ما شاالله میل زیادی به حرف زدنو غیبت داره و بچه ی دلبندش مزاحم این تفریحش میشد منو صدا کردو گفت که صورج بیا امیرحسامو ببر باهاش بازی کن منم که کلا بچه هارو خعلی دوس میدارم قبول کردمو اوردمش تو اتاق خودم بعد اقا وقتی بغلش کردم دیدم خعلی سبکه بزا چندتا حرکت بزنیم باهاش اقا این بچه رو در تمام جهات چرخوندیم دو سه بار تا نزدیک لامپ پرتش کردیم گرفتیمش ودو سه تا تکونه مشتی شوک مانند بهش وارد کردیم و بچهه که دیگه جونش به لبش رسیده بود زد زیرگریه که من بردم دادم به مامان جونش بچهه دیگه نا نداشت زار بزن یهو دیدم ساکت شد قرمز شد و یهو اوووووووووووق هرچی مادرجان به زحمت بهش داده بود رو خعلی شیک رو مامان جونش بالا اورد که بسیار موجبات فحش خوردن خودشو فراهم کرد که مادرش در حین فحش دادنو فحاشی به فکو فامیل بابای بچه منزل مارو ترک کردو رفت منزل خودشون .......اره همچین ادم کودک دوستی هستم من......ولی اگه خواستین از دست بچه های دلبنده فکو فامیل به راحتی خلاصی پیدا کنید این بلا رو سرشون درارین کلا دیگه سمتتون نمیان تضمینی به جان خودم