دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  48048

(ناشیم،آخه تازه واردم:) )
زمانای که ما میرفتیم مدرسه(منظورم ما دهه 60یا و 70یا) به همون میگفتن که کتک معلم گله هرکی نخوره خله ما هم باورمون می شد هی کتک میخوردیم تا خل نشیم رکوردی داشتم برا خودم، به جان خودم طوئطه ای بیش نبود اونا فقط میخواستن از این طریق خودشونو خالی کنن و خوب منم عاقل نشدم و هنوز همون خله موندم...حالا از اینور(منظورم دهه 80یا یعنی همون گودزیلاها) معلم که حق نداره انگشت به سمتشون اشاره بره به خدا مخین برا خودشون به جان خودم تازه دیروز سودوکو رو از آبجیم که از همین گودزیلاهاست با این سنم یاد گرفتم بی راه گودزیلا نیستن که...ای خدا من که خل شدم رفت امیدی نیست این هم دوره ای های منو نگه دار(آره میدونم بد بود خندت نگرفت خوب دیگه چه کنم)

  48036

یه روز با اعصاب خوردی از تو پاساژ زدم بیرون اومدم سوار موتورم بشم که هرکاری کردم قفلش باز نمیشد منم با لگد افتادم به جونش خلاصه راهنما و خطر و… رو شکستیم بعد که که متوجه شدم تا موتور خودم نیست یواش سوار موتورم شدم تا خونه گاز موتورو گرفتم
خخخخخخخخخخخخخخخخ

  48035

ترم اول دانشگاه بودم و هنوز توجو دانشگاه نرفته بودم و از یکی از پسرای کلاسم بدم می امد سر کلاس جامعه شناسی بودیم و یکی از بچه هاداشت کنفرانس میداد و من طبق معمول گوش نمیدادم و توی فکر بود که یه دفعه استاد یه چیزی گفت فکر کردم میپرسه ساعت چنده با صدای بلندگفتم ده و ربع برای چند ثانیه دیدم همه زل زدن به من و یه دفعه همه زدن زیر خنده کلاس رفت رو هوا .استاد که قرمز قرمز شده بود وخودم مونده بودم چه اتفاقی افتاده که استاد گف من پرسیدم سوالی ندارید نه اینکه ساعت چنده و خودمم تا دو ساعت بعدش قش خنده بودم
خخخخخخخخخخ

  48034

خواهرم عجله داشت و خیلی دیرش شده بود از قضا ماشینشم اونروز خراب بودچندتا اژانس زنگ زد ولی هیچکدوم ماشین نداشتن زنگ زد ۱۱۸که شماره ی یه اژانس دیگرو بگیره یه دفعه گفت اقا ببخشید ماشین دارین مرده قش خنده بود و ابجیم از شدت خنده نتونست حرف بزنه و گوشی وقطع کرد
:d

  48033

خالم یه بار میخواسته بره بانک از خونه در امده دیده دیرش میشه میره تو یه مغازه میشینه میگه اقا یه ماشین میخواستم یارو میگه خانوم اینجا بنگاهیه اژانس مغازه کناریه خالم میگه چنان خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و سریع از مغازه امدم بیرون خوبه باز مرده به روش نیاورده.......
خخخخخخخخخخخ

  48032

روز اول مدرسه بود، دیدم چند تا از دانش آموزا که بازوبند “انتظامات” بسته بودند، یکی یکی بچه ها رو می گرفتند و از صف پرت می کردند بیرون .
منم همینجوری هاج و واج نیگا می کردم که داستان چیه . تا بالاخره به من رسیدند و کشون کشون منو هم بردند اون جلو. حدود بیست – سی نفر بودیم که ما رو بردند بالای سکو. مدیر بداخلاق مدرسه هم از سر صف شروع کرد.
شلنگ رو می برد بالا و می زد تو سر و کله بچه ها. گریه کنان از بغل دستیم پرسیدم داستان چیه . برا چی می زنه .گفت : باید به یقه روپوشمون پارچه سفید می دوختیم . من که یادم رفته بود به مامانم بگم، تو چی؟
چرا پارچه سفید ندوخته ای ؟راستی چرا رنگ روپوشت زرشکیه ؟ مگه نمی دونستی که رنگ روپوش باید طوسی باشه. گفتم: سفید؟زرشکی؟طوسی؟

  48024

گودزیلا کوچولومون تازه دندونای جلوش درومده بود ولی بقیه دندوناش شیری بودن. یبار موقع تخمه شکوندن دیدم از دندونای کناریش استفاده میکنه. پرسیدم چرا از دندونای جلو استفاده نمیکنی؟؟ با یه نگاه حق به جانب و اشاره دست جواب داد: آخه این دندونا دائمی ان!!
ما هم سن اینا بودیم نمیدونستیم فرق چیپس با سی دی چیه!! اینا از الان مراقب دندونای دائمیشونن!!

  48017

بالاخره مامانم به آرزوش رسید و پسرش شد آغ مهندس (فهمیدین که منم مهندس شدم).. ( اول برو یه ماچ خوشگل از صورت مامانت بردار بعد بیا ادامه شو بخون)
امروز سرکار که بودم همه مهندس صدام میکردم بعد از چند بار صدا کردن جوابشونو میدادم آخه باید مطمئن میشدم که آره واقعا من مهندسم.
ای خدا همه اونایی که بیکارن رو یه سروسامونی بده آمین
این مطلب واسه خندیدن نبود آ فقط خواستم شما رو هم تو خوشحالی خودم سهیم کنم

  48014

مهمون داشتیم سر سفره از مامانم پرسید این ترشی رو چطور درست کردی اینقدر خوشمزه شده. مامانم هم کلی براش توضیح داد. یک 10 دقیقه بعد بابام که تازه از راه رسیده بود اومد سر سفره. مهمونمون دوباره گفت عجب ترشی خوشمزه ای که بابام گفت آره اون فقط این مغازه سر کوچه ما ازینا داره. خودم انتخابش کردم. من و مامانم :|

  48013

مسافرت بودیم،دوربین دست مامان و بابام بود. رفتم تو اتافشون میبینم 2تایی نشستن خوشحال و خندون دارن عکسارو نگاه میکنن،رفتم پیششون تا منم باهاشون چندتا عکس نگاه کنم.میبینم دکمه ی nextرو پیدا نکردن،یکی یکی دارن عکسارو پاک میکنن تا بره عکس بعدی! :|
یعنی اگه یکم دیرتر رسیده بودم کل عکسامون به فنا رفته بود!

  48004

چند روز پیشا کنفرانس الکترونیک داشتیم. بعد من لب تاپ( لپ تاپ، لب تاب)رو برده بودم.
بعد همه چی رو چک کردیم. لب تاپ به ویدئو پروژکتور وصل بود.( الآن فهمیدین ما ویدئو پروژکتور داریم یا بیشتر توضیح بدم) بعد معلم اومد. حالا از 1 ساعت زنگ ما حدود 50 دقیقه وقت میخواستیم. بچه ها گفتن که آقا کوییز نگیرین و ...( قرار کوییز بود).بعد یه ربع بالاخره گفت برین شروع کنین. مام رفتیم حالا این ویدئو پروژکتور فقط بکگراند لپ تاپ رو نشون میداد.. نه آیکون ها نه حتی پاور پوینت باز شده رو‍!!! خلاصه ویدئو رو خاموش کردیم که دوباره روشن کنیم. این ویدئو هنگ کرده بود.. بعد دو دقیقه روشن شد اما همونجوری.
ایندفعه لب تاپ رو خاموش روشن کردیم درست شد. بعد پاورپوینت 2 تا اسلایدش لود نشده رفت. بعد ما رفتیم اونو درست کردیم. حالا خنده امون هم گرفته بود یهو معلم داد زد:
شما خراب کاری کردین،، خودتون نباید بخندین باید بچه ها بخندن.
امّا به لطف خدا بقیه سمینار به خوبی گذشت

  47994

دوست خواهرم زنگ زده میگم خواهرم خونه نیست میگه پس چرا گوشیشو جواب نمیده؟
هول شدم گفتم گوشیش خونه ست نرفته
یعنی باید میگفتم گوشیشو نبرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  47990

عاقا من بچه بودیم یه جوجه خوشگل زرد داشتم یه روز تو باغچه داشت کرم می خورد که من فک کردم داره اشغال میخوره دمپایی رو ور داشتم رفتم رو سرش یکی محکم کوبیدم تو سرش ان چنان محکم بود که جوجه بیچاره پرس شد الانم شددددید عذاب وجدان دارم مطمئنم الان جلو پل صراط منتظر تا من برم ...الان جا داره برم افق یا نه!؟؟؟؟

  47986

دوم سوم ابتدایی بودم یه معلم داشتیم فامیلش اقای روان پرور بود داشت یه مسئله ساده ریاضی رو پای تخته حل میکرد یه اشتباه کرد مثلا باید مینوشت32نوشت23منم اومدم بگم اشتباه کردین گفتم *اقا شما غلط کردین*چشتون روز بد نبینه مرتیکه روانی گوشمو گرفت همچین لگدی بم زد پهن زمین شدم،تازه بازم بیخیال نشد ناظمو صداکرد یه کتکم ازاون خوردم.
دیگه ازاون روز یاد گرفتم هرکی هرغلـــطـی کرد بمن ربطی نداره.
بنظرتون اون معلم روانیه کودک آزار(آذار عاذار عاضار) غلط کرد یا اشتباه کرد؟

  47984

یه روز برگشتم خونه در رو که باز کردم دیدم بچه برادرم ( مبینا ) که از گودزیلاهای معرفه نشسسته تو راه پله ها به مظلومانه ترین حالت ممکن گریه میکنه .
گفتم چیه عمو چرا گریه میکنی .
مامانم دعوام کرده انداختتم بیرون . گفتم عیب نداره عمو بیا بریم خونه ما
گریش شدیدتر شد گفت مامان توهم دعوام کرده انداخته بیرون .
شاید شما بگین طفلک یا بگین اینا فرهنگ تربیت بچه رو نمیدونن .
ولی اینو نمیشناسین یک مارمولکیه خدا میدونه چه آتیشی سوزونده که اینجوری تردش کردن