دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 48032

تاریخ انتشار : بهمن 1391

روز اول مدرسه بود، دیدم چند تا از دانش آموزا که بازوبند “انتظامات” بسته بودند، یکی یکی بچه ها رو می گرفتند و از صف پرت می کردند بیرون .
منم همینجوری هاج و واج نیگا می کردم که داستان چیه . تا بالاخره به من رسیدند و کشون کشون منو هم بردند اون جلو. حدود بیست – سی نفر بودیم که ما رو بردند بالای سکو. مدیر بداخلاق مدرسه هم از سر صف شروع کرد.
شلنگ رو می برد بالا و می زد تو سر و کله بچه ها. گریه کنان از بغل دستیم پرسیدم داستان چیه . برا چی می زنه .گفت : باید به یقه روپوشمون پارچه سفید می دوختیم . من که یادم رفته بود به مامانم بگم، تو چی؟
چرا پارچه سفید ندوخته ای ؟راستی چرا رنگ روپوشت زرشکیه ؟ مگه نمی دونستی که رنگ روپوش باید طوسی باشه. گفتم: سفید؟زرشکی؟طوسی؟