دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  59425

أون موقع ها وقتي توي گرگم به هوا ميباختيم دقيقا لجمون ميگرفت تو گويي مورچه گازمون گرفته بود!!!! خخخخخ!!!

  59424

یبار سرزنگ انشا معلم یکی از بچه هارو صدا کرد گفت انشاروبخوننگوننوشته بعداز خودش انشا گفت یکهو مدیر امد سرکلاس با معلم حرف زدو رفت بعد معلم گفت انشات رو دوباره بخون.......................................بزن لایکو

  59411

میگن سبزه گره بزنی زوج پیدا میکنی من که سبزه به کنار چون به جز سبزه عید هرجا علف ممیدیدم گره میزدم برا محکم کاریم چند تا درخت گره زدم دریغ از یه نیم زوج تا شعاع 2 کیلو متری من خبری از دختر همسن نبود ولی خداروشکر تا دلتون بخواد پیرزن بود شماره هم دادن زنگ بزنم:دی فک کنم ازم خوششون اومده بود :((( به نظرتون زنگ بزنم یه گزینه بود که خیلی خب بود پولدار اصلا یه پا برا خودش ترانه 15 ساله بود والا...خَدا آخه چَرا؟؟؟همسنای من با 10 تا زوج که نه توان میگردن من چی نه زوجی نه فردی نه رادیکالی نه جزری اصلا شانس در حد آقای شانس بودا کارتنشو میداد....

  59406

تفریحات سالم دوران طیفولیت ما:
این بود که پشت چرخ دوچرخه لیوان خالیه بستنی لیوانیرو میزاشتیم صدای موتور میداد یک حالی میداد در حد موتور 1000 نه بابا در حد 4000 ای یادش بخیر خَدا آخه چَرا؟؟امروزیا از این تفریحات ندارن

  59396

ی پسر دهه هشتادی دارم که بیشفعالم هست.دیگه ببین ماچی میکشیم
پنج شیش سالش که بود عاشق پله برقی بود(بقول خودش پله بوقی)
وقتی از مترو پیاده میشدیم بدوبدو میرفت سوار پله برقی میشد.به بالا که میرسید اون دکمه قرمز زیر پله رو میزد،سیستم خاموش میشد.بعد وامیستاد اون بالا دیویس سیصد نفر که داشتن کارمندان زحمتکش مترو رو فحشای . . . آبدار میدادن تماشا میکرد وکرکر میخندید.د منی که بین اونهمه آدم خشمگین گیر کرده بودم چکار میتونستم بکنم ای خداااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  59367

کلاس احتمال 1 بود فک کنم و همین طور که استاد درس میداد از همین بحث های اتفاقی که سر کلاس پیش میاد رسیدیم به سن پترزبورگ و پیتر کبیر و داستان نویس مشهور چالزدیکنز....
تا اینکه استاد پرسید این نویسنده معروفو میشناسین؟!
ما: بله!!
استاد: خب! آثار معروفی هم دارن کتاباشونو خوندین؟!
ما: نهههههه!
استاد: داستان دو شهر و (بقیه اشو گفتا اما الان یادم نیست).... کتابای ایشونن!!!!!!
یکی از دانشجوهای فرهیخته کلاس: ها استاد همونه که بینوایان رو نوشت نه؟؟؟؟,
حالا ما رو دیگه خودتون میدونین چی میگن!(:(:(:(:(;(:(00:):):):):):)
استاد0O و ویکتور هوگو و چارلز دیکنز ): ): ): ):

  59361

اقا ما کلاس اول دبیرستان بودیم تازه رفته بودیم تکواندو خیلیم ادعا داشتم،ی بار با یکی دعوام شد طرفم خیلی شاسکول بود ماهم ی لگد انداختیم برای طرف ولی در عین نا باوری پامو گرفت منم یه لنگ در هوا موندم داشتم بال بال میزدم شانس اووردم معلم اومد ولی از شانس گندم چشمش فقط منو دیده بود اومد مثه گرگ زخمی بهم حمله کرد و با تیپا و لگد تو گوشی پرتم کرد بیرون،تنها چیزایی که از اون لحظه ها یادمه ناله های خودمهD:
من!!
معلم!
بچه ها00000000

  59357

سلام اين اولين پستمه
آقا ديروز داداشم با ماشينش كه ٢٠٦ رفت شهرك والفجر رو جلو يه بنز e350 گاز گاز كردن آقا مسابقه دادن داداشم ميدونست جلوتر پليس هست و زد زير ترمز بنز بيشتر گاز داد و پليس گرفتش آى قيافه من و داداشم شبيه اون ترول خندون شده بود
مرده هم اين بود(•_¥)

  59351

رفته بودیم کاشان و من تو ماشین داییم بودم که دایی نیز داشت تلفنی با بابا صحبت میکردن. در این حین دایی گفت که نه دیگه ما نمیایم شما خودتون برین یه سلام احوال پرسی بکنین و برگردین!
حالا من گیج و متعجب و عصبی که اینا کجا رفتن منو نبردن!
زنگ زدم به بابام میگم کجایین؟!؟!؟! :( :( :(
میگه ما اومدیم خانه های تاریخی شمام بیاین!
بله! اینم از دایی جان ما:)):)):)):))):)):)))

  59312

اين پيام كوتاه (بريد حال كنيد ) بابام به منه سال تحويل
.
.
.
گوسفند چرا سبزه رو خوردي بعد تو جمع 40 50 نفري ميگه بلند بخون ببينم چي اومده برات
به خدا اين كارا با بچه سرراهي خوب نيست

  59297

يه دايي دارم خل و چل (بالاخره آدم بايد با واقعيت كنار بياد) اين اعجوبه تازه از سربازي برگشته بوده بابا بزرگ ماهم فكر كرده اين آدم شده برده بودتش عيادت بيمار موقع برگشتن گفته بوده غم آخرتون باشه عيدتون مبارك

  59293

سلام به بر و بچس 4جوک.خیلی خاطرتونو میخام
این اولین پست منه
عاقا یه روز با مامی رفتیم سر یه قرار یه کیس واسه ازدواج ببینیم
دختره هم با مامیش اومده بود...گفتن برین یکم با هم بحرفین آشنا شین
بعد 5مین برگشتیم.مامی بر میگرده میگه:شماره دختره رو گرفتی؟؟!!
من :ا
دختره :ا
مامانه دختره :ا
مامانم :)
عاشقشم .مامانه مخاطب یابه دارم!!

  59255

پسر خاله ی من(گودزیلا )باهاش رفته بودیم ترکیه، (الان نه دو سال پیش فک نکنین ماها مایه داریم بابا) من داشتم خریدامو میدیدم مامان گودزیلا گفت دختر دودیقه مراقب این بچه ی من باش. گفتم اوکی. بعدا دیدم صدای گودزیلا در نمیاد رفتم دیدم داره آبنبات چوبیشو میکنه تو آب توالت فرنگی هی با به به و چه چه میخوره. عاقا رفتم جداش کردم از توالت! هنوزم که هنوزه به مامانش نگفتم اون اسهال استفراغی که گود زیلا تو هواپیما گرفت به خاطر چی بود فک میکنه از غذای اونجا بود. خخخخخخخخخخخخخخخخخ انتقاممونو من قبلا گرفتم.

  59253

از این چشم بندای خواب گرفتم1
همینا که خارجیا میزنن به چشمشون که راحت بخوابن.
هر دفه که میزنم به چشمم منتظرم یکی گلومو بگیره خفم کنه.

  59244

یه روز خالم داشت تعریف میکردیکی از فامیلای شوهرش با یه دختره ازدواج کرده که دختره تک فرزنده دوروبریهای پسره مخالفن میگن شاید دختره سرراهیه...اخه این چه طرزفکریه از اون روز من همش نگرانم که یه وقت نکنه درباره ی منم یه همچین نظری داشته باشن اخه منم تک فرزندم نکنه یه وقت بمونم رو دست مامان بابام .....خدا اون روزو نیاره