دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  230314

*بوممم*


مامانم:اون دیگه چی بود???
-هیچی تیشرتم از تخت افتاد.
مامانم:ولی اون به نظر خیلی سنگین تر از یه تیشرت میومد!
-آره میدونم منم توش بودم.

  230307

دوم دبیرستان بودم که یه دختر همیشه در ایستگاه قیافش خیلی داغون بود و خیلی بهم علاقه داشت(پس چی فکری کردی من خیلی معروفم محلمون^_^)چندسال بعدکه دانشگاه قبول شدم رفتم اهواز. یروزکه امتحان خیلی سختی داشتم وتمام نیروگذاشتم روی فوش دادن به عمه ی استاد^_^(خب کیصافط مگه من کچلت کردم یادوستام که اینجورسوال دادی.) خلاصه خسته کوفته منتظر تاکسی شدم که یه پرادروجلوم وایستاد گفت سوار نمیشی خوشتیپ منم ذوق مرگ خواستم سوارشم که فهمیدم بامن نبودباپشت سریم بودواین فوش هایی که داریدبه من میدیدبه خودش وعمش دادم. (نکنه فکرکردین اون دختره زشته بود!؟نه بابااون قیافش باجراحی پلاستیک. عمل کردن دماغ که سهل بافتوشاپم درست نمیشه^_^)
لایک یادت نره.

  230271

دوست دخترم بهم میگه چندتا موزیک دانلود کن
میگم فلش بده بزنم
میگه با تلگرام بفرستش
کاملا واقعی

  230251

مادربزرگم یه متکای گنده برمیداشت روش چادر مینداخت بهش عینک میزد میذاشت گوشه خونه میگفت این خانم فتحیه بد باشی میخوردت. منم دست به سینه تا شب :)))))))

  230242

4-5سالم بود ی روز خونه عمم بودیم ظهر بود همه خواب بودن
یهودخترعمم باخوشحالی اومد گفت بدو بیایه بسته بادکنک پیداکردم!!!
خلاصه باخوشحالی همشوبادکردیم ونخ بستیم ورفتیم توکوچه بازی میکردیم .....
عاقا هرکی مارو میدید میزد زیرخنده و یجوری میپرسید اینارو از کجا آوردین؟؟
دختر عمم میگفت از تو کمد مامان بابام!
.
.
آخرش بعد کلی آبروریزی یکی ازهمسایہ ها جمعمون کرد سپردمون دست عمم....
.
.
تو بچگیامون خیلی مردمون پاکی بودیم خداحفظمون کنه! :))

  230211

دیروز داشتیم راجب وسواس حرف میزدیم،
گفتم من وقتی درس میخونم هر صفحه رو چندبارمیخونم نکنه وسواس مطالعه دارم؟؟؟؟
مامانم خیلی ریلکس برگشته میگه:
ن بابا همینجوری نفهمی!وسواس نیس خدانکنه....!!!!
خواهر کوچیکه درحال گاززدن مبل :))))

من همچنان خیره ب افق .... :|

  230205

خخخ امروز خواستم خودکار یکی از بچه هارو پرت کنم به دوستم
سر امتحان
بعد خانوممون پشت سرش بود
هیچی دیگه خورد تو @-* پشت خانوممون
حالا ما خندمون جمع نمی شد
خوب شد نفهمید فقط@....@

  230192

به معلم ادبیاتمون میگم اصن تو کتم نمیره یه خونواده...یه پدرو مادر...اینکارو با بچه شون کنن که اسمشو بذارن "وحشی"

میگه نه وحشی بافقی اسمش نبوده که...لقبش بوده ~_~

کلی هم ازدفاعش راضیه:/
خب دیگه بدتر خانــــــــــوم دیگه بدتر
لقبش وحشیه دیگه حتما یه چیزیش میشده خبــــــــــ...!
افتخارادبی مملکتم هست تازه"__"

زهرا ام کهـ:)

  230177

قصه های من و بابام:
یه روز مثلا خواستم بابامو بترسونم!!
جلوتلویزیون خوابش برده بودرفتم یه قابلمه ویه قاشق آوردم ک یهووووبکوبونم ب هم تق صدابده بترسہ مثلا!
بعد گوشیمم گذاشته بودم رو ضبط فیلم ک سوژش کنم بعدا!
خیلی آروم رفتم کنارگوشش باتمام قوا قاشقو زدم ب قابلمه...
بابای من لحظه اول (-_-) (همچنان چشم بسته)
لحظه دوم (-_·) (یه چشمشو بازکرد)
لحظه سوم (-_-) (بزا ی کم بخوابم!)
ینی از عن شدن خودم فیییییلم گرفته بودما!
حالا خودم شدم سوژه!
فیلمو تو دورهمی های خانوادگی باعنوان ((ضایع شده ی بدبخت)) نگاش میکنن میخندن...!

  230162

رفتم خونه یکی از آشناهامون...
دخترش چایی اورد ولی قندون تو سینی نبود...
من_هانی قندون کو پَ؟
هانیه_اِ...چوسُ میدا
من_ (o_O)...بله؟به خودت
اون_چی؟ چوسُ میدا؟
من_دِهَ...حالا هی نگو ...
اون_چیه مگه کره ای ازت معذرت خواهی کردم...
من_الله اکبر...
عیدم رفتیم خونه دختر عموم بس که دخترش(خرم اباد دانشجواِس) به لری بهم فحش داد شخصیتمو زیر سئوال برد...
اونوخ من یه بار ازدهنم در اومد گفتم شِت...
از بس فامیل مسخره ام کردن کم مونده بود زبون مادریمم یادم بره...

  230156

دیشب بدجور گرسنم بود هرچی به مامانم گفتم تحویلم نگرفت....تو یخچال یه دیگ ماکارونی یافتم فک کنم واسه دو دهه پیش بود...شروع کردم به خوردن ...مامانم از اونور داد میزد:نخور موندس ...مسموم میشی میمیریا. ...
بابام ازاونور داد میزد:چیکارش داری واسا بخوره...ازگرسنگی بمیره که آبروی مامیره....مسموم بشه کلاسشم بیشتره...
.
.
منو بگو روز پدر واسش یه جفت جوراب خریدم...
آی ام سر راهی :(

  230101

قبلا که بچه ذبودیم با بچه های محلمون وقتی که برق میرفت میرفت میرفتیم تو کوچه روی همه زنگ ها به غیر خونه خودمون چسب میزدیم
وقتی برق می امد کوچه میشود عین عروسی چنین نسل مریضی بودیممم

  230065

دندون پزشکا الانو دیدین؟
بچه هه میره دندون پزشکی دکتره آی نازشو میکشه آی نازشو میکشه :|
تهشم بعد کلی قربون صدقه یه جایزه ای چیزی بهش میده و تموم :|
حالا من ک میرفتم دندون پزشکی:
طرف سیبیل داشت قد چنگیز خان مغول...اقا ما زیادی وول میخوردیم وسط دندون کشیدن(میترسیدم خو)
این اقاهه هم بابامو بیرون میکرد...
ینی ب محض اینکه بابام میرفت بیرون گردن منو با یه دست میگرفت با دست دیگش تا ارنج میرفت تو حلقم :|
صدامم ک در میومد چارتا میخابوند بیخ گوشم :|
من از شما میپرسم نسل سوخته ب چه معناست؟
حالا الان بهتر شده تهش اینه ک دندون پزشکه کل دم و دستگاهشو تا ته میکنه تو حلقم بعد شروع میکنه ب سوال پرسیدن :|
عذابش فقط روحیه :)
سهراب جان وقتی خاستی قایقو راه بندازی یه تک بزن خودمو سریع میرسونم
دمت گرم :)

  230060

با رفیقام بودم گفتم من ۲سالگیمو یادمه. یکی گفت من ۱سالگیم رو هم یادمه.
یکی دیگه گفت یادش بخیر سورمه ای بود.
گفتیم چی؟

گفت مقنعه دکتری که به دنیام آورد دیگه @_@

  229997

یادمه بچه بودم من و پسر عموم(دو سال ازم کوچیکتر)و عموم تو حیاط مادربزرگم اینا آب بازی میکردیم.این عموی ما اتقدر مارو خیس کرد که ما نشستیم گریه کردیم.عموم دید که ما گریه میکنیم گفت بیاین شمام منو خیس کنین.چون من کوچولو بودم مامانم اومد شیلنگو گرفت و شرو کرد به خیس کردن عموم.آب تو حیاط میرفت که یهو ما نگاه کردیم دیدیم رنگ آب زرد شده.مثل زرده ی تخم مرغ.همه نگاه ها به سمت عموم رفت.که یهو این پفففف زد زیر خنده و پاشد فرار کردن و زن عموی مام تو حیاط داره میدوعه سمتش.
اولین پستمه...

جهت اطلاع باید بگم که اون زمون عمو جون بنده30ساله بودن