دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 229997

تاریخ انتشار : فروردين 1396

یادمه بچه بودم من و پسر عموم(دو سال ازم کوچیکتر)و عموم تو حیاط مادربزرگم اینا آب بازی میکردیم.این عموی ما اتقدر مارو خیس کرد که ما نشستیم گریه کردیم.عموم دید که ما گریه میکنیم گفت بیاین شمام منو خیس کنین.چون من کوچولو بودم مامانم اومد شیلنگو گرفت و شرو کرد به خیس کردن عموم.آب تو حیاط میرفت که یهو ما نگاه کردیم دیدیم رنگ آب زرد شده.مثل زرده ی تخم مرغ.همه نگاه ها به سمت عموم رفت.که یهو این پفففف زد زیر خنده و پاشد فرار کردن و زن عموی مام تو حیاط داره میدوعه سمتش.
اولین پستمه...

جهت اطلاع باید بگم که اون زمون عمو جون بنده30ساله بودن