دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  235061

یبارم رفیقای بابام واسه عیادتش با دسته گل اومدن .ما تا دو هفته بعدش به همسایه ها میگفتیم اینا خواستگار بودن ما جواب رد دادیم=)

  235060

دخترخالم خونمونه..مانتوش افتاده وسط خونه!برگشته ميگه کدوم لاشيي اينو انداخته وسط خونه؟!
سه ثانيه به من نگا ميکنه بعد با خنده ميگه واااااي خودم انداختمش :)))))
من:|
بازم من:|
من تا ابد:|
کامران داداش اسيد نياوردي
يه ليوان ميخواسم بزنم به افتخار دخمل خالمD:

  235048

دوستم تعریف کرد : پارتی بودیم مامورا ریختن تو خونه یکیشون عکس داریوش رو میبینه میگه: از این شهید خجالت بکشید!!!!!!!
همه از خنده پخش زمین بودن
:))))))

  235035

آغا ما یه روز سر کلاس نشسته بودیم (پ چی می خواستین وایسیم) یکی از دوستان میخواست کاملا جدی یه خاطره رو تعریف که به جای اینکه بگه روم به دیوار گلاب به روتون برگشت گفت روم به روت گلاب به دیوار هیچی دیگه بنده خدا تا خواست سوتی شو درست کنه در یک حرکت آنی(عانی،ءانی...) کلاس منفجر شد .
راستی بچه ها پست اولمه نا امیدم نکنید مخسی

  235002

دقت کردین وختی میگن نخند ادم بی هوا خندش میگیره؟
یه بار عید بود خونه ماهم عیدا پر مهمون میشه بابا و عمم به خوابشون خیلی حساسن منو دختر عمم و خاهرم الهه داشتیم میخندیدم ک عمم عصبی شد مارو انداخت بیرون
مام رفتیم تو انباری دیدیم پره میوه و شیرینی و اجیله تا صب به دل و جیگر خود صفا دادیم
صبم که هممون مسموم شده بودیم استفراغ میکردیم
حالا بماند از اون شب به بعد هر چقد میخندیدیم که مارو بندازن بیرون نمینداختن نامردا

  235000

با دوستم بحثم شد یهو اومد ضرب‌المثل بگه گفت:فلانی اگه بیل زن بود کلاه خودشو میدوخت...
من :)))
دوست :(((
ایران باستان :///

  234992

عاغا چشمتون روز بد نبینه...
رسیدم دم در خونه کلیدم رو از جیبم درآوردم ولی طبق عادت همیشگی خواستم آیفون بزنم،که یهو هول شدم کلیدو کردم تو آیفون حالا اینا به کنار.......پسر همسایمون که این اتفاق رو دید چیکار کنم؟؟ :///
چیه خوووو؟میخوای تو این گرما که خر تب میکنه هواس واسم بمونه؟(اهوازیم)

  234991

آقا ما یه بار رفتیم مسجد مثلا ثواب کنیم... یه پسره بود تکبیر اذانو میگفت خیلیم صداش زاقارت بود،منو ابجیم داشتیم اداشو در میاوردیم یهو یه خانومه دقیقااااا بغل دستیم برگشت گفت: این پسره منه :) و من اونجا خودمو منهدم کردم

  234969

ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭﯾﺎ ﺷﻨﺎ ﮐﻨﻢ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺍﺏ ﻣﺎﯾﻮمو ﺑﺮﺩ!!


ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﻠﻮﺗﻪ ﺗﺎ ﭘﻼﮊ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻃﺮﻑ ﭘﻼﮊ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ

ﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﺳﻄﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﻼﮊ که یهو ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻨﻮﺩﯾﺪ

ﮔﻔﺘﻢ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﻢ
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﯿﺪ؟
ﮔﻔﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ
ﮔﻔﺘﻢ فلسفه ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺰ ﻫﺎیی ﮐﻪ ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻣﺜﺎﻟﯽ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻄﻠﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﺪ ، ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﺳﻄﻞ ﺗﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭد !!!
هنوز کمرم صاف نشده


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  234968

دیروز با دوستام رفته بودم هیئت گردی رسیدیم یجا ایستگاه صلواتی بود مرده داش پارج تکون میداد منم فکر کردم شربته رفتم بگیرم،لیوان اولو پر کرد خوردم دیدم شیرین نیست...لیوان دومو خوردم دیدم باز شیرین نیست،یهو مرده با یه لبخند ملیح گفت شربت نمیدیم ملت تشنشون میشه،ما میخوایم عطش رفع شه :/
ترجیح دادم محو شم
اخه آب نذری؟؟؟لااقل یکم شیکر قاطی کن دلمون نسوزه ناموسن

  234935

وای بعد از مدت ها اومدم فورجوک...
تو راهرو مدرسمون یه تابلو هست مطالب انگیزشی،مشاوره ای و...روش مینویسن.یه بار نوشته بود وقتی کسی گریه میکند لازم نیست زیاد با او حرف بزنید.سه کلمه کافیست تا آرام شود:*من اینجا کنارتم*(دقیقشو یادم نمیاد)
ما هم رفتیم با ماژِیک روش خط زدیم نوشتیم خدا با توست...

  234921

دیشب داشتم زیر پتو رمان می خوندم بعد یه جاش خنده دار بود حالا منم زیر پتو داشتم می پکیدم یه صدا های ی مثل / اِه اِه اِه.اینجوری ازم میومد حالا بابا مم جَو گرفتَسِش اومده سرمو بقل کرده می گه / عیب نداره یه تابلو با دوتا استکان بود دیگ تموم شد( صبح با لانچیکو جو گرفتم زَدم تابلو عکسو با استکان چایارو زدم شکستم) من/ بابا ......خخخخخخ...... اینجا رمانه خی.خخخخ.لی ...خخخخ خنده داره . بعدم عینهو خر شرک نگاش کردم هیچی با همون لانچیکوم پکوندم
والا عصاب مصاب ندارن مردم^____^

  234823

رفتیم حسینیه...
ساعت 11.12گفتیم بلندشیم دیروقت شده دیگه...
خواهر زاده4سالم با داد_نه پانشین هنو شیرینی شربت ندادن...چلو کبابم نخوردیم شامو کی میدن پَ )<_>(...
باباش که جلو صورتشوگرفت رفت تو جمعیت شروع کردسنگین سینه زدن...
من در حال دور شدن ازصحنه_این بچه کیه؟
خطاب به آبجیم
من_خانوم این آبرو بَرِ بچه شوماس؟
آبجیم_اِاِ محمد حسین؟؟؟ مگه اومدیم عروسی مامان؟؟؟
ممد حسین_نه...من شیرینی شربت میخوام...نمیام...نمیام
پاشم میزد رو زمین و عر میزد
حقم داشتااز یه 10روز جلو محرم همش عروسی بودیم بچه فک میکرد اومدیم عروسی...
خلاصه با دردسر و بی حیثیت شدن بردیمش. سعیدم(باباش) جو گیرشده بود زده بود خودشو سیا وکبود کرده بود اونم آش و لاش شده بردیم...
برگشتنی ام کیک گرفتیم رفتیم خونه جاشوما سبزی سبز کیک و شربت زدیم...
تازه فک کنین میخواست ببرتش همایش شیرخوارگان خرس گنده ی آبرو بَرُ...
حیثیت و آبرو نداریم که...^_^

(^_<)F:M:Z(>_^)

  234812

‏اول مهر شد، یادی کنم از آقای اسدی معلم پرورشی کلاس سوم دبستانمون که نوار سیاحت غرب رو برامون پخش کرد و من تا یک هفته شب‌ها میشاشیدم تو خودم.^_^

  234770

A.H.Y
دیشب بابام داشت میگفت


قدر زمان رو بدون چون هیچوقت به عقب برنمیگرده

که یهو ساعت از ٢٣:۵٩ رفت رو ٢٣:٠٠ و گَند زد به نصیحت پدرانه