دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 234823

تاریخ انتشار : مهر 1396

رفتیم حسینیه...
ساعت 11.12گفتیم بلندشیم دیروقت شده دیگه...
خواهر زاده4سالم با داد_نه پانشین هنو شیرینی شربت ندادن...چلو کبابم نخوردیم شامو کی میدن پَ )<_>(...
باباش که جلو صورتشوگرفت رفت تو جمعیت شروع کردسنگین سینه زدن...
من در حال دور شدن ازصحنه_این بچه کیه؟
خطاب به آبجیم
من_خانوم این آبرو بَرِ بچه شوماس؟
آبجیم_اِاِ محمد حسین؟؟؟ مگه اومدیم عروسی مامان؟؟؟
ممد حسین_نه...من شیرینی شربت میخوام...نمیام...نمیام
پاشم میزد رو زمین و عر میزد
حقم داشتااز یه 10روز جلو محرم همش عروسی بودیم بچه فک میکرد اومدیم عروسی...
خلاصه با دردسر و بی حیثیت شدن بردیمش. سعیدم(باباش) جو گیرشده بود زده بود خودشو سیا وکبود کرده بود اونم آش و لاش شده بردیم...
برگشتنی ام کیک گرفتیم رفتیم خونه جاشوما سبزی سبز کیک و شربت زدیم...
تازه فک کنین میخواست ببرتش همایش شیرخوارگان خرس گنده ی آبرو بَرُ...
حیثیت و آبرو نداریم که...^_^

(^_<)F:M:Z(>_^)