دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  235428

امروز یه مشاور اومد سرکلاسمون برای کنکورو این چیزا حرف بزنه بعدداشت میگف باید هدف داشته باشین که میخاین چه رشته ای درکدوم دانشگاه بخونین،مثلا شما هدفتون چیه؟ بعد اون پسره گفت: هدفم پزشکیِ دانشگاه شریفه!
مشاور : 0_0
بعد جالب اینجا بود که ما اصلا رشتمون انسانیه...

  235422

تو خاکسپاری بابابزرگم بودیم دقیقا وقتی جنازه رو گذاشتن تو قبر همه در حال گریه کردن بودن که آخرین دائیم که کوچکترین بچه بابابزرگم هم هست در همون حال گریه و زاری برگشت گفت بابا چرا رفتی ؟ من فقط همین یه بابا رو داشتم ...هیچکی نفهمید چی گفت ولی من که فهمیده بودم همون لحظه ترکیدم از خنده هم اشکم یکم در اومده بود هم میخندیدم گفتم که مگه چند تا بابا میخاستی داشته باشی؟
آقا گفتن همانا و یه فصل کتک مشتی از کل فامیل خوردن همان
سر هفتم و چهلم بابابزرگم راهم ندادن :(

  235415

‏شمام بچه بودید تلاش کردید حمومو پر آب کنید و توش شنا کنید یا من فقط یه تنه ری.دم به ذخایر آبی کشور؟

  235396

آقایون خانوم...وجدانن همه یه لحظه با "لبخند" تو "دوربین" نیگا کنین یه عکس یادگاری بگیریم...

وحالا قیافه هاشون تو عکس همراه با حرفایی که درحین عکس گرفتن میزنن...
بابام_(>_<)...بگیر زود سوسول لوس این بوق بازیا چیه دیگه اه (کلا از عکس خوشش نمیاد)

مامانم_(؟_؟) روسری لامصب من دوباره خرابه؟؟(دستش تو عکس رو سرشه واسه درست کردن روسریش)

آبجی اولی_گمشو من بد عکسم... (پشت به دوربین در حال دویدن)

آبجی دومیم_(o_O)...حسین؟؟؟(شوهرش)...این علی بزغاله(بچه اش)نیس داره خاکارو میریزه روسرش؟؟(در حالی با دست به نقطه ای اشاره میکند)

دوماداولی_(¥_¥) خاک تو سر مرغامون...سوییچ ماشین نی(درحال گشتن جیب پشتیش)

دوماد دومی_(@_@)...ها؟؟؟چرا خوده بزغالشه...علی نکن همچین(درحال دویدن به همون نقطه ای که آبجیم اشاره کرده بود)

وبالاخره من_(^_____^)...(من آبگوشت بخورم یه بار دیگه اسم عکس بیارم)


(^_<)F:M:Z(>_^)

  235389

دوستم سربازیش افتاده تو شهر خودش صبح میره ظهر برمی گرده اون وقت تموم کرد پدرش برای اینکه خستگی از بدنش بره یه تور یه هفته به استانبول براش گرفت یه ۴۰۵ هم کادو اتمام سربازیش بود


اون وقت به پدرم میگم تموم کردم ۵۰۰ تومن بهم میدی گوشی بخرم. میگه پسرم یه دفترچه سربازی اضاف گرفتی یادته. میخای دوباره پستش کنی بری سربازی یا از یارانت کمش کنم.

  235366

رفتم خونه آبجیم پسرش علی اومد استقبالم(3سال وخورده ایشه)
من_سلام قربونعلی...مرضی خانوم کوش پ؟؟؟؟
اون_داره اوکیا میبینه...
رفتم دیدم بعله...محو سریال شده...
من_پابوساً سلام...به خدا با این استقبالت شرمنده شدم...
اون_علیک سلام...خره یه هفته اس اوکیارو ندیدم دارم دیوونه میشم بیابشین...
خلاصه مجبوری نشستم 5دیقه سریالو دیدم...
من_این دوتا زن و شوهرن؟؟؟
اون_کمال و اوکیا؟؟؟نه شوهر اوکیا اون بد جنسس...
من_هان اوکی...خب اینکه حامله اس چرا با این میپره هنو؟؟؟
اون_وا...بچه اش از کماله خب...
من_o_O...
اون_بیبین چه به هم میان...
من_اه این دختره کیه با شوهر همون اوکیا...
اون_آجی کماله...
من_این از کی حامله اس؟؟؟o_O
ابجیم_از شوهر اوکیا...
من_o_O...خاک تو سرت که نشینی این فیلمارا بیبینی...
واون همچنان محو فیلم...
وخیلیا همچنان محواین جور فیلما...
من نگران آبجیم نیستما...
نگران اون بچه ی 3،4ساله ای ام که از الان یه همچین موضوعاتی قراره براش عادی بشه...

(^_<)F:M:Z(>_^)

  235364

یروز ما تو مدرسه بودیم ریاضی داشتیم با اقای...بعد وسط درس من گفتم اقا این سوال اسونه و مسخرست اقا هم نه گذاشت نه برداشت گفت مثل شما یعنی عصن یه وعضی
یروز یکی از دوستان به یکی دیگه فوش داده بود بعد اقا به دوستم گفت بی چون و چرا گمشو بیرون!!
.

.

،

خاطره زیاده انشا... در یک فرصت دیگر در مورد ایشان خواهم گفت


امضا:@_@ssbbzz@_@

  235357

پسر خالم اول ابتدایی بود و بنده خدا تازه خوندن رو یاد گرفته بود . یه روز که رفته بودیم مسافرت تو جاده تابلوی “با دنده سنگین حرکت کنید” رو خوند: ” باد نده سنگین حرکت کنید” آقا تا چند سال ما سوژه خنده داشتیم :)

  235336

H.83
آقا یه دبیرا با من لجه هروقت چایی میخواد منو میفرسته
هالا یه روز رفتم چای بریزم چایی رو تازه دَم گذاشته بودند منم یه یک ربعی صبر کردم چایی رو ریختم گذاشتم تو سینی از راهرو گذشتم رسیدم به در کلاس .خوب گوش دادم دیدم دبیر گفت/ چرا نمیاد؟( حالا جواب بچه ها)
خانم فکر کنم از مدرسه فرار کرد
خانم داره یه چایی میزنه تورگ
خانم اگه اینه داره مواد های شیمیایی میریزه تو چاییتون شمارو مسموم کنه
( منم داشتم به این فکر می کردم که صدا کدمشونه که لَتو پارَشون کنم) درو باز کردم هرچی امدم درو تا آخر باز کنم نمیشد چند بار کوبیدم نشد بی خیال شدم دنبال دبیر گشتم دیدم نیست یه نگاه به بچها کردم همه از دَم با اینقیافه(○___○) منو نگاه میکردن
من/ خانم کوش ؟
همه اشاره کردن به پشت در یه نگاه کردم دیدم بعععله دبیر پشتر عین مگس له شده چسبیده بود به دیوار
( نصیحت من به شما اول در بزنین بعد درو واکنین) روان آدمو پریش می کنن والا^___^

  235304

به بابام میگم این کاکتوسه کمترین نگهداری و بیشترین رشد و زیبایی رو داره میگه برعکسِ تو

  235299

چند هفته پیش یه فکری به ذهنم رسید خودم خیلی باش حال کردم
برنامه ای رو که اجرا کردم این بود.
اول یک برنامه تغییر صدا دانلود کردم که صدامو تغییر بدم و باهاش صدا مجری رادیو در بیارم . خلاصه سوالارو با صدای اون یارو پرسیدم بعد خودم جواب سوالاشو با صدای خودم دادم
سوالا هم در مورد این بود که مثلا من یه اختراع مهم کردم...
خلاصه این فایل آماده شد و ریختم رو گوشیم
رفتم پیش خانواده گفتم رادیو ساعت 3/5 باهام مصاحبه کردن
بابا بزرگم هنگ کرد و می پرسید برا چی آخه؟
گفتم حالا می بینید دیگه
ساعت 3/5 شد با FM transmitter اجراش کردم
رادیو آوردم و گذاشتم رو اون موج
آقا بابا بزرگم بنده خدا بدجور شوکه شد (اینم بگم از این چیزا استفاده نمی کنه سنش بالاس) آخرش اشک شوق می ریخت می گفت بابا جون فرمول این چیزیو که ساختی به کسی نیا
فداش بشم که اینقدر سادس :)

  235270

دیروز سر کلاس بیو شیمی بودیم استاد وقت کم آورده بود گفت بچه ها یه ساعت اضافه تر بمونید تا مطلب تموم شه یه دفعه یکی از پسرا عین فنر بلند شد گفت وای نه استاد من کرم دارم :)))
بچه ها :)) :)) :)) :)) :))
استاد (+﹏+)
کلاس کرم شناسی P:

  235252

یه بار داشتم میرفتم دسشویی عروس عمم همزمان میرفت حموم به من گفت مواظب پسرم باش تا بیام من از دسشویی اومدم بیرون رفتم تو اتاق که مواظب نوه ی عمم باشم
دیدم عروس عمم جلو ایینه موهاشو خشک میکنه...
یعنی کار من از حموم اون طولانی تر بوده؟

  235248

آقا ما بچه بودیم
یه شب ما به اتفاق خانواده نشستیم فیلم (( سوپر من )) و نگاه کردیم
بعد از تماشای فیلم حال عجیب غریبی داشتم هم سنو سالای من درک میکنن حالمو !!!
احساس قدرت میکردم احساس می کردم که منتخب بودم و خبر نداشتم ...
خلاصه رفتیم تو حیاط تاب سواری تاب و روندیم و روندیم تا سرعت رسید به 140 بلند شدم ایستادم
و مدل سوپرمن که دستاشو مشت می کرد و پرواز میکرد شدم و چشمام و بستم و رفتم ........
چشمام و که باز کردم خودم و رو تخت بیمارستان دیدم و خانواده محترم به همراه بچه های محل و تعداد کثیری از هوادارا همه دورم حلقه زده بودن ....
سرتون و درد نیارم واسه اینکه به زندگی عادی برگردم 1 ماه تحت مراقبت های ویژه بودم و بعد از اون تا سالها تو محل و در و همسایه و فامیل ملقب به (( لمیا سوپر من )) بودم
:)

  235233

خب مخام براتون خاطرات بُزم رو تعریف کنم :
اغا ما یه دفه رفتیم خونه دایی بابام ک روستا بود و گله داشتن ...یه چن روز اونجا بودیم وقتی خواستیم بیاییم بم گفتن برو تو گله یه بچه بز انتخاب کن و ببر برا خودت ( اینم بگم ک نقشه داشتن منو میخواستن برا پسرشون منم ک منگل خوشحال بودم ک بهم یه بُز میدن)
خلاصه منم رفتم انتخاب کنم یکیو انتخاب کردم اندازه گاو بود بعد زن دایی بابام وقتی بزه رو آورد ک بزاریم تو ماشین یه کوچولویی بود :|
خلاصه بُز رو آوردیم خونه روزای اول حالش خوب بود ولی بعد از چن روز متاسفانه بُزم مثله خودم به یبوست دچار شدخخخ:|
منم در به در دنبال درمون براش ینی از کله زندگیم زدم برای درمونش روغن بهش دادم ،خرما دادم ،حتی صابون:|
خوب نشد حتی شبا میبردمش پیاده روی ولی بازم خوب نشد
گردنش پارچه سبز بستم بازم نه !
خلاصه دیگ خلی لاغر شد منم عاشقش بودم :| نمیزاشتم بکشنش
یه روز مامانم ب همسا یمون گف بیاد بزمو بکشه :|
من اول خبر نداشتم اما بعدش اینقدر گریه کردم ک دماغم ورم کرد بعد به مرده فوش دادم تو حیاط داد میزدم قاتلللل حالا هرکی نمیدونست فک میکرد طرف یکیو کشته .هیچی دیگ از گوشتش هم نخوردم :’(
بعد از اون بز دیگ ادم سابق نشدم
ببخشید طولانیه :-