دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 235233

تاریخ انتشار : مهر 1396

خب مخام براتون خاطرات بُزم رو تعریف کنم :
اغا ما یه دفه رفتیم خونه دایی بابام ک روستا بود و گله داشتن ...یه چن روز اونجا بودیم وقتی خواستیم بیاییم بم گفتن برو تو گله یه بچه بز انتخاب کن و ببر برا خودت ( اینم بگم ک نقشه داشتن منو میخواستن برا پسرشون منم ک منگل خوشحال بودم ک بهم یه بُز میدن)
خلاصه منم رفتم انتخاب کنم یکیو انتخاب کردم اندازه گاو بود بعد زن دایی بابام وقتی بزه رو آورد ک بزاریم تو ماشین یه کوچولویی بود :|
خلاصه بُز رو آوردیم خونه روزای اول حالش خوب بود ولی بعد از چن روز متاسفانه بُزم مثله خودم به یبوست دچار شدخخخ:|
منم در به در دنبال درمون براش ینی از کله زندگیم زدم برای درمونش روغن بهش دادم ،خرما دادم ،حتی صابون:|
خوب نشد حتی شبا میبردمش پیاده روی ولی بازم خوب نشد
گردنش پارچه سبز بستم بازم نه !
خلاصه دیگ خلی لاغر شد منم عاشقش بودم :| نمیزاشتم بکشنش
یه روز مامانم ب همسا یمون گف بیاد بزمو بکشه :|
من اول خبر نداشتم اما بعدش اینقدر گریه کردم ک دماغم ورم کرد بعد به مرده فوش دادم تو حیاط داد میزدم قاتلللل حالا هرکی نمیدونست فک میکرد طرف یکیو کشته .هیچی دیگ از گوشتش هم نخوردم :’(
بعد از اون بز دیگ ادم سابق نشدم
ببخشید طولانیه :-