دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  115458

جان این ببعیه طنز واقعیه ، تو بچگیام یه بازی میکردیم به اسم (نرمش ، چرخش ، پرش) که دوست دارم یادتون بدم...

به این صورت که انگشتتونو میکنید تو دماغتون و بصورت 360 درجه تاب میدید این میشه (نرمش)
بعد آشغاله دماغتونو درمیارید تو دستتون و میچرخونیدش میشه(چرخش)
و بعد با انگشت اشاره شوتش میکنید تو در و دیوار اینم میشه (پرش)

ممنون از توجهتون !

  115455

حدودا۱۳،۱۴ سالمداشتم اون زمان به کاراته زیاد علاقه داشتم بلد هم نبودم الکی از خودم ادا اصول در می آوردم یه داداشت دارم اون زمان ۸ سالش بود بهش گفتم میخوای بهت کاراته یاد بدم اونم از خدا خواسته گفت اره بهش گفتم برو خودتو گرم کن من الان میام خوب یادمه زمستون بود و هوا سرد ،بعدچند دقیقه رفتم دیدم داداشم رفته کنار بخاری دستاشو گرفته رو بخاری و گرمشون میکنه بهش گفتم داری چی کار میکنی بر گشت گفت خودت گفتی برو خودتو گرم کن منم دارم خودمو گرم میکنم وای یادم میاد از خنده داشتم میمردم فکرشو بکنید بهش گفته بودم برو نرمش کن اون رفته بود سر بخاری

  115454

چند وقت قبل سر کلاس، یه پسره تو هپروت سیر میکرد، استاد: آقای فلانی؟ خوبی؟ چند چندی؟ نگات این طرفه(اشاره به تخته!) دلت اون طرفه(اشاره به دخترا) =)) یعنی مدیونین اگه فکر کنین صندلی ای باقی موند تو کلاس خخخخخ

  115442

مکالمه ی دو تا دختر رشته ی میکرب شناسی در دانشگاه ما:
اولی : الان چی داری؟
دومی: میکرب دارم.
اولی : عه؟ منم میکرب دارم. با همون استاده که خیلی چرکه.
ینی آدم جرات نمیکنه از کنارشون رد بشه.
والللللا
یه موقع واگیر نداشته باشن.

  115439

عاقا یعنی این تحریما بدجور به ملت فشار آورده
توی دانشگاه ما روی میز استاد با خط درشت نوشتن:"جا استادی دارا و سارا"
روی در استاد سرا هم با یه خط درشت تر نوشتن:" استاد دونی"
ینی هیش کی نیس پاکش کنه
بعله یه همچین بچه های با تربیتی داره دانشگاه ما!

  115429

بچه تر ک بود با مامان اینا رفته بودیم بیرون
موقع ناهار رفتم قیمت کباب و ساندیچ بگیرم
با اعتماد به نفس کامل رفتم تو کبابی گفتم:آقاببخشین ساندویچ سیخی چنده؟؟؟؟؟؟
مرده ک فکرکنم هنوز داره زمین مغازشو گاز میزنه گفت: ساندویچ دونه ایه سیخی نیست بعدم اینجا کبابیه

  115409

اون قدیم ندیما که لیسانس میخوندم {هم اکنون ترم یک فوق لیسانس هستم.} یه استادی داشتیم هعی یه سوالایی می کرد...مثلا می گفت لمبورگینی جدیدا رو که دیدین فلانه؟ همه میگفتن نه والا...یا مثلا فلان دستگاهو که حالا یکیش بیشتر تو ایران نیستو که حتما رفتین دیدین دیگه؟؟ ما هم هاجو واج می گفتیم نع یه کم توضیح بدین...
یه بارم پرسید شیره توالتو که دیدین فلانه؟ منم زیر لبی گفتم نعع...همه زدن زیره خنده. استادمون طفلکی از اون به بعد دیگه از این سوالا نپرسید.

  115397

..و آبی...
.
.. الــان یــه مـــوش اومـــده بــود تــــوی مغـــازه , خـــــواستــــم
..... بگیـــــــرمش ,, مثــــــلِ بـــــاد از دستـــم فـــرار کـــرد
.منــــم افتــــادم دنبـــالش تـــا بگــــیرمــــش ولـــــی ســـرعتـــــش
..... خیـــــلی بــالا بـــود..
.................. فکــــر کنـــم کثــافــط قهـــرمـــانِ دوی ســــرعتــــِ
..... بـــامــانــع جــهـان بـــود....
... والآآآآآآآآآ ..!!!!!!!............مـــوش هــم موشــای قــــدیم...
........ مسؤولیـــــن جــــوابـــ گـــو بــاشن لطـــــــفا.......!!!!!

  115387

دوم دبیرستان بودم یه معلم عربی داشتیم که اعصاب مصابش صفر بود.شاید باورتون نشه روزی نبود که یکی از ماها رو اویزون نکنه .از وصف شمایل ایشون همینقدر بگم که هیتلرو تصور کنید اخموتر وسیاه تر.یه هفته با کابل اومد و تقریبا همه رو یه نوازشکی کرد.جمع شدیم با هم همفکری کردیم که چکار کنیم که هیتلر رو یه اذیتکی بکنیم.هماهنگ کردیم که هروقت اومد سر کلاس هرکس یه چشمشو باید ببنده.خلاصه اومد سرکلاس و گرفت نشست مام خیلی ریلکس شروع کردیم.داشت با دفتر حضور وغیاب می کرد یدفعه نگاش افتاد به یکی از بچه ها یواش یواش همه رو نیگا کرد .ما هم خونسرد .همچنانکه داشت نیگامون میکرد یه دفعه اونم یه یه چشمشو بست .همه با هم زدیم زیر خنده ینی اصا یه وضعی.دمش گرم نه به دفتر گفت نه برخورد فیزیکی(فقط مستمر بالا 15 رد نکرد )

  115342

یهنی هنوز هضم(حضم،حزم،هظم)نکردم!
دیروز رفتم تو آشپز خونه دیدم خواهر گودزیلام پشته اوپن قایم شده!
گفتم چیکار میکنی؟
گفت هیس هیس تو رو خدا به کسی نگو :(
نگا کردم دیدم تو یه لیوان چینی انار دون کرده و با هاون داره میزنه روش تا آبشو بگیره!
من o_O
گودزلا :(
آب انار :((((((
عادل فردوس پور O_O

  115332

دخـتـره اسـمـشـو نـوشـتـه ....... ( یـش یـش یـش )
بـش مـیـگـم یـعـنـی چـی آخـــه ؟
مـیـگـه اخـمـخ .. یـعـنـی سـتـایــش دیــگــه ... ( 3 تــا یـــش ) ؟
مــن : :((((
هــوش سـیـاه : :(((
شـمـسـی خـانـوم هـمـسـاده کـنـاریـمـون :(^_&)

  115330

یه روز که بجای بابام من مغازه بودم وقتی تشنم شد دنبال بطری آبی که بابام همیشه تو یخچال میذاشت گشت
ولی پیداش نکردم مطمئن بودم حتما گذاشته شاید یه بطری جدید باشه که من ندیدمش !
ولی خب هر دفعه که میگشتم یا مشتری میومد یا کاری پیش میومد یادم میرفت ادامه بدم !
شاید یه چند ساعتی گذشت بود که یه نفر اومد و دو تا ایستک خواست و گفت براش باز کنم
منم باز کردمو بهش دادم ولی حس کردم ایستک دومی یه جوری بود !!
طرف رفت و بعد چند لحظه دیگه دوستش برگشت گفت آقا این ایستکه چرا اینجوریه ؟
گفتم چه جوریه ؟
گفت خودت یکم بچش !
گفتم داداش خب من که ایستکو پر نکردم که من فقط میفروشم تازه درشم بسته بود جلوی دوست خودت بازش کردم !
گفتم بده ببینم حالا چطوریه !
یه لیوان آوردم و تا به کم ازش ریختم گفتم این که آبه !!!!
طرف گفت آره شانس ماست دیگه بجای ایستک, کارخونه باسه من آب معدنی زده !!
من یاده بطری آبی که دنبالش میگشتم افتادم حدس زدم کاره بابام بوده !
برگشتم به طرف گفتم اشکال داره داداش کارخونه باست زده, من باست عوضش میکنم !
(هدف ما رضایت مشتری^_^)
(عاقا مورد داشتيم لايك كرده هنوزم زندس بوخدا)

  115310

رفتم مغازه سر کوچمون بهش میگم آغا بی زحمت نیم کیلو نخود بدید میگه نخود چی میخوای؟ نخود سفید . نخود لوبیا . نخود لوبیا بزرگ.. بهش میگم نخود لوبیا چیه دیگه خودت داری میگی لوبیا بعد یه مکثی کرد فهمید چه گافی داده سریع ردم کرد رفتم......!!!!!!!!!

  115300

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----
يه شب كه فرداش هم امتحان داشتم و هيچي هم نخونده بودم داشتم درس ميخوندم كه به شدت خوابم گرفت...
ميدونستم كه اگه بخوابم فردا امتحانم رو خراب ميكنم...
يه لحظه چشمام رو بستم و تو دلم با خودم گفتم: "فكر كن كه خوابت نمياد...فكر كن كه خوابت نمياد...تو ميتوني...‏"
چشمام رو كه باز كردم ديدم كه ديگه خوابم نمياد...
بعدش يهو مامانم از تو آشپزخونه داد زد: "سعيييد...چقدر ميخوابي؟ پاشو مدرسه ت دير شد...پاشو ساعت ٧ صبحه‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏

  115279

آغا ما پيش دانشگاهي بوديم، يه روز معلم گسسته اومد سر كلاس و گفت برگه هاتونو درارين امتحان بگيرم، بچه هاي كلاس هم هيچ كدوم گوش ندادن، آغا اين معلمه هر چي گفت هيچكس گوش نداد، رفت دفتر به مدير گفت اما بازم نشد، تا آخرش افتاد گريه و شوهرش اومد سراغشو بردش، ديگه هم پاشو تو مدرسه ما نذاشت! يادش به خير