گودزیلای 6 سالمون اومده به بابابزرگش میگه:
بابایی بابایی حیییییییف:( بهش میگیم چی حیف: میگه هروقت من ازدواج کنم بابایی مامانی( بابابزرگ مامان بزرگ )دیگه مرده شدن و پیش ما نیستن (0!o)
عاقا دیگه همه دسته مبل ها رو داشتن گاز میزدن:)))
ما هم سن اینا بودیم همش فکر آدامس و پفک بودیم که اگه تموم شد چی کار کنیم؛ ) اونوقت اینا فکر چیا رو میکنند( 0!o) خدا به جمیع پدر و مادرها رحم و ما را از شر نسل 80 90 و بعد آنها حفظ فرما:) آمیییییین.
آمین گوهاش لطفا لایک رو بزنید بلکه مرحمی بر زخمهای ما باشد...والاااااااا
خاطرات خنده دار
دلم برای داییم تنگ شده بود زنگ زدم به گوشیش ازش پرسیدم کجاست گفت خونه است منم گفتم زنگ میزنم خونه دایی منم بدو بدو رفته بود گوشی برداشته بود قبل اینکه زنداییم گوشی برداره ازش پرسیدم چرا نفس نفس میزنه گفت دویدم زنداییت برنداره گوشی اونجا بود که یه فکر شیطانی به سرم زد
اولش کلی جوک و چرت و پرت گفتم داییم خندید بعدش شروع کردم
من:دایی عاشقتم پسرک
داییم:منم دوست دارم خل دختر
بعدشم یه چیزی پرسیدم داییم مجبور بشه توضیح بده
گوشیمو برداشتم زنگ زدم زن داییم
من:زن دایی با کی حرف میزنید دو ساعته اشغال تلفن خونه؟!
زن داییم:مگه تو با داییت حرف نمیزنی؟!!!!!!
من:نههههههه
هیچی بعدشم ریلکس با داییم اونور خداحافظی کردم
خخخخخخخخخخ
کلی بعدش هیجان انگیز بود
البته داییم و زن داییم برای سرم جایزه گذاشتن کاملا ارزششو داشت
من:-D
زن داییمo_O
داییم بعد قطع کردن تلفن@_@
هنوزم من:-D
سلام
آقا این خاطره واسه خیلی وقت پیشه
وقتی که ۹ ، ۱۰ ساله بودم
با مادرم و خالم رفته بودیم بازار بعد از دور زدن و خرید کردن خواستیم که
برگردیم مادرم بهم گفت برو تاکسی بگیر
مسیر مون هم انتهای همون خیابونی که تاکسی ها ابتداش ایستاده بودن بود.
آقا منم شونه هامو انداختم بالا و مثل ی مرد رفتم جلو
رفتم پیش تاکسی و به راننده گفتم آقا راسته
یهو نگاه میکنم این راننده داره منو بروبر نگا میکنه
منم با اعتماد به نفس مضاعف حرفم رو تکرار کردم و هم چنان راننده من رو با تعجب
نگاه میکرد که مادرم اومد و به راننده گفت آقا مستقیم
اینجا بود که متوجه شدم چی سوتی دادم و مثل برف آب شدم رفتم زمین.
و در اینجا طبق سنت فور جوک
من :((
مادرم :))
راننده تاکسی :]]]
خالم :))
شما : بابا چقد اُشگول بودی
ديروز با همسايمون ميخواستيم بريم پارك،گودزيلاشون هي سر و صدا ميكرد،مامانش برا اينكه ساكتش كنه،گفت:اصلن عسلو نميبريم!عسل خانومم نه گذاشت نه برداشت گفت:بهـتررررر!من اصلن دلم نبود بيامممممم!!!!
ما O___o و بازم ما O__o و بازم ما o__O
این خاطره من بر میگرده به 6 سال پیش ..اولین روزی که من با سایت 4جوک آشنا شدم یادمه 6سال پیش روزانه می تونستی 5تا پست بزاری بعد اینقدر سایت خلوت بود که طرف 5تا پست پشت سر هم گذاشته بود منم اون موقع با اینترنت دایل آپ میومدم تو سایت هی میخندیدم .یادمه اولین پستمو که میخواستم بزارم اینقدر فکر کردم که چی بزارم که داشت مخم سوت میکشید.یه چیزی از خودم در اوردم گذاشتم بعد از این که قبول شد خونرو گذاشتم رو سرم .6سال پیش کجا الان کجا .اون موقع اول راهنمایی بودم الان سوم دبیرستانم ...و بد ترین شکستمو وقتی خوردم که یکی از خاطرهام قبول نشد تا یه دو سه روزی تم افسرده بودم دی:
راستی اگه برین صفحه های آخر سایت یعنی 600 یا 700 جوک های اون موقع رو داره ...جوک هم جوکای قدیم..
آقو چشمتون روز بد نبینه.ما خیر سرمون مدرسه نمونه دولتی هستیم،بعد برای همین نمرمون نباید زیر ۱۴ بشه.ما یه رفیق داریم ب اسم غزال قرار شد برگه عوض کنیم.(امتحان ادبیات میان ترم بود و معلم اجتماعی مراقب بود)
معلم هم بوی خطر رو احساس مرد و اومد درس بالا سر غزال!اما من چون با مرامم برگمو دادم بهش.قرار بود رو برگه اسم ننویسیم.اما این غزال خانوم اسمشو با خط درشت و نستعلیق خوانا نوشه بود!(حالا قبل از این اصلا نمی شد خطشو خوند!)
معلم هم ما رو در حال برگه عوض کردن دید و ب هر دو مون گفت برگه هاتون رو بدین!منم ب خیال اینکه غزال هم مثل من اسم ننوشته برگمو با اعتماد ب نفس دادم به خانوم حیدری.بعد دیدم غزال داره عین ی حیوون با وفا نگام می کنه!فهمیدم چ گندی زده!آماده بودم بگم خانوم غلط کردیم که دیدم خیلی محترمانه برگه هامون رو بهمون پس داد.
دمش گرم با این که فهمید برگه عوض کردیم چیزی بهمون نگفت و تازه بلند بلند جلو چشمش من ب رفیقم جوابا رو گفتم و ما تونستیم با هزار بد بختی کاری کنیم غزال بشه ۱۸.
حالا همچین معلمی لایک نداره عایا؟
از همین تریبون جا داره بگم سر کار خانوم مریم حیدری،دبیر مطالعات اجتماعی مدرسه نمونه دولتی بهرام رزمی شیراز،دمت گرم!از طرف سارا و غزال!
^_^
آی آقا پسرایی که به رانندگی دخترا گیر میدین...
خواستم بگم کار خوبی میکنین، من خودم تو امتحان رانندگی افسره بهم گفت بپیچ چپ به جای راهنما برف پاک کن رو زدم حالا بعد که متوجه اشتباهم شدم ،خواستم اصلاحش کنم مثلا و راهنمای سمت راست رو زدم.
البته گواهینامه رو گرفتم ها. ولی چون جون خودم و شما رو دوست دارم پشت فرمون نمیشینم.
یه روز نشسته بودم دستام رو چشام بود هیجا رو نمیدیدم
یه هو داداشم از در اومد داخل یه لگد به پام زد من چیزی بهش نگفتم
دوباره یکی زود تو پیشونیم بهش گفتم خیلی خری
دوباره یکی دیگه زد گفتم مریض
دیدم یکی زده پس گردنم
دیگه شاکی شدم اومدم بهش یه چیز بگم چشامو باز کردم
بابامو بالا سرم دیدم
دیگه قیافه منو تصور کنید دیگه
در همين تعطيلات عيدي كه گذشت، منو مادربزگ و پدربزگم تنها بوديم. مادربزگم 14 ساله به خاطر پادرد از خونه بيرون نرفته، واسه همين بعضي بعد از ظهر ها دلش مي گيره.
يه روز از همين بعد از ظهرا گفت:
هي يو، يعني من، پاشو يه كاري بكن كه دلم گرفته، سريع، تند...
منم آهنگ شمالي(به به شمالي) گذاشتمو شروع كردم به انواع حركات در شأن و خارج از شأن كه فكر كنيد...
در همين بين پدربزرگ كه گوشاش سنگينه يعني بدون سمعك نمي شنوه از اتاق امد بيرونو گفت:
خب آدم نامشخص، حداقل آهنگ بذار كه نگن بچه معيوبه.
يعني داغون شدم آقو، خيلي سنگين بود، پريدم سمعكشو آوردم و گذاشت تو گوشش.
مي دونيد چي گفت،
(((( ها الان خوب شدحالا كه آهنگ گذاشتي برقص دست دست))))
يعني خدا همچين پدربزرگ ها و مادربزرگاي دوست داشتني با اين كيفيت و حفظ كنه
✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴حـــــــــــــнĀмԐĐحـــــــــــــ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴
شـمـا هـم بـچـه بـودیـد ؛ دمــاغـتـون پــایـیـن مــیـومــد ؛ مــیـخـوردیـنـش ؟!
نـــامــــوووووســا نـگـیـد نـه کـه بــا کـَـف پــا مــیـامـــاااااا
تــازه یـــادتـونــه چــقـدم شـور بــود ؟؟؟
از هـمــون آبـکــی ســبــزااااا ^______^
کــثـافـتـم عـمـتـه :|
امروز تو درمانگاه پوست نشسته بودیم منتظر بیمار(ریا نشه دانشجو پزشکیم)
یه پیرمردی با موهای کامل سفید خمیده و با عصا و خیلی ام بانمک و خوش اخلاق اومد تو.
بیمار ثابت استادمونه و هر چند وقت یکبار برای ریزش موهاش میاد درمونگاه(فکرشو بکنین 70 سالشه فکر ریزش موهاشه اونوقت من 22 سالمه کچل شدم از بس غذا خوابکاه خوردم عین خیالم نیس)
شکایت میکرد که داروهاتون تاثیری نداشته.استاد ازش پرسید چه طوری مصرف میکردی گفت والله نمیدونم حاج خانوم اینارو میزد به سرم.استاد بهش گفت خب پدرجان درست استفاده نکردی ، داروهاتو عوض میکنم برات.
با لهجه خوشگل یزدی گفت:غمی نیس اما دکتر داروها باکیش نیس خیلی خشه نمیشه حاج خانومو عوض کنین؟
همه حتی استاد داشتن زمینو گاز میزد...
بابام تعریف میکرد زمانی که دانش آموز بوده روز امتحانشون یکی از همکلاسیاش تقلب نوشته بوده میذاره تو چکمش،امتحان شروع میشه معلم تو کلاس قدم میزده نگه میکنه میبینه معلمشون رفته ته کلاس دست میکنه تو چکمش از بالا تا پایین پیدا نمیکنه معلم میاد یدفه دستشو از تو چکمش درمیاره و با برگش مشغول میشه دوباره معلم میره ته کلاس باز این یارو تو چکمشو میگرده پیدا نمیکنه دستشو همه جای چکمه میچرخونه تا نوک انگشتاش به امید پیدا کردن تقلب باز معلم میاد و این سریع دستشو درمیاره سری بعد که دنبال تقلب میچرخیده محو چرخیدن تو چکمش بوده یدفه معلمه میاد میزنه رو شونش میگه داداش شاید تو اون یکی چکمت باشه!!!!!
مادربزرگم گوشش مشکل داره،تازه نامزد شده بودیم رفته بودیم پیشش گفت اسم شوهرت چیه گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن ننه جون؛گفت علی؟من(با فریاد):حسسسسسسن؛بعد گفت آها علی؛با خودم گفتم چه فرقی میکنه علی یا حسن بذار بیچاره دلش خوش باشه بعد جلوش همسرمو صدا میکردم علی؛تو آشپزخونه که بودیم داشتم با حسن حرف میزدم صداش کردم حسن بعد مادربزرگم میگه اسمش که حسنه تو میگی علی
من:O:O
حسن::-D
مادربزرگم::-):-):-):-)
علی::-D:-D:-D
پدر بزرگ خدا بیامرزم از دیار باقی::-D:-D:-D:-D:-D:-D
اولین باری که میخواستم سوار تاکسی شم ; از کلاس برگشته بودم . رفتم ایستگاه تاکسی ، دیدم یه عالمه تاکسی ایستاده . بار اولم بود و نمیدونستم باید سوار کدومشون شم . یه آقایی اونجا ایستاده بود و فکر کردم رانندس.ازش پرسیدم و اونم جوری اشاره کرد و رفت سمت یه خیابون دیگه که فکر کردم میگه با من بیا . رفت و منم دنبالش رفتم.از دو تا خیابون طولانی گذشت و همینطوری تند تند میرفت و منم دنبالش میرفتم. ده دقیقه هرجا میرفت دنبالش میرفتم ... هرچی نگاه میکردم تاکسی نمی دیدم و روم نمیشد چیزی بهش بگم . بالأخره رفتم جلوتر، صداش زدم و گفتم : ببخشید آقا تاکسی کجاس ؟ اونم باتعجب گفت : تو از ایستگاه تا اینجا داشتی دنبال من میومدی ؟!! تاکسی اونجاس ، گفتم سوار کدومشون شی نگفتم با من بیا !!! بعدشم همینطوری با تعجب نگاه میکرد و منم مستقیم رفتم تو افق ...
دیشب اخبار داشت نوزاد نشون میداد منم چون از زمان نوزادیم عکس نداشتم
یهو کنجکاو شدم و از بابام پرسیدم: باباااااااااا منم تازه به دنیا اومده بودم ازین نوزاد قرمز بی ریختا بودم؟؟ :|
گفت: نه اتفاقا کوچولو و لاغر و خوشگل بودی نه مث الان...
من :|
بابام:البته خب من که با تو روراستم راستش اصن دختر نمیخواستم خیلی ناراحت بودم که تو دختری
من: خب بابا ادامه نده فهمیدم :|
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت سعی نکنید مامان بابای واقعیتونو پیدا کنید :|
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 22916
کل بازدید: 534378315










