ط

طاهره

@tata &hassan · ۶ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۴ رأی)

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

"بچه بشین پای درس و مخشاااات!"
.
.
.
(الکی مثلا من بابامم از طبقه پائین اینو فرستادم واسه ۴جک که بچم که الکی مثلا بالا نشسته داره تستای کنکورشو مرور میکنه یهو بخونه شرمنده شه راست راستکی بشینه پای مخشاش!
اینم (الکی مثلا) بچس داریم، هم بچگی هرچی عذاب بود واس ما بود هم بزرگ شدیم،انگار هرچی عذابه توی دنیا کلا واسسس ماس! ؛)

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

عروسی یکی از آشناها بود من و دخترداییمم که افسرده از اینکه خواهرامون ازدواج کردن و عروس همسن ما بود ولی ما مجرد بودیم(دختریم دیگه چه میشه کرد)کلی به خودمون رسیده بودیم و رفتیم قسمتی که فامیلای مادری نشسته بودن سر میز اونا،یه خودی نشون خاله ها و زنداییا بدیم.شاید فرجی بشه واسه پسراشون بیان خاستگاری ما(آخه پسرای فامیل مادری لامصبا همه آدم حسابی اما مادرا سختگیر) خلاصه ما انقد خودمونو کشتیم که به چشم بیایم ،از تیپ و رفتار گرفته تا خوردن غذاها با صدتا گاز و نیم کلاج،محو بودیما همش هم به هم میگفتیم فلان کارو کنیم یا نکنیم که به چشم بیایم;-)چیه خودتو مسخره کنا!!!بقیشو نمیگما تا نیشتو نبندی!!!
عروسی یه تالار داغون با صندلیای باور کنید از حلب روغن ساخته شده بود؛
آقا انقد به خودمون فشار آوردیم که ولو نباشیم و محکم بشینیم یه دفعه زارت من افتادم تو صندلی عین سوسک دست و پا میزدم با کمک خواهرم اومدم بیرون و دختر داییم پهن شده بود از خنده که دیگه تو رو نمیگیرن واسه پسراشون،آقا انقد گفت که ناامید شدم و گفتم به جهنم حالا که اینطور شد بذار پرخوری کنم حداقل از عروسی لذت ببرم اما همیشه میگن تو اوج نا امیدی یه نقطه امید هست که یدفه زورت!
این بار دختر داییم افتاد تو صندلی که من انقد خندیدم نفسم بند اومده بود حالا اومدیم دخترداییمو دربیاریم آقا در نمیومد که مثل کتاب شده بود تا خورده بود تو صندلی،ماهم فقط میخندیدیم؛به زور در آوردیمش بعد که دوتایی میخندیدیم فامیلا گفتن عرضه هیچی نداریم ماهم در حین خندیدن تمام غذاها میوه ها و شیرینی رو در عرض چند لحظه نابود کردیم که بگیم آقا عرضه خوردن که داریم،الانم هردومون ازدواج کردیم:-D:-D
یادش بخیر.....چه روزی بود!

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

امروز با پسرم رفته بودیم بیرون،جلومون دو تا پسر نوجوان بودن با این تیپای عجیب غریب ،یکیشون شلوارش تا کشکک زانوش پایین بود انقد لامصب شلوارش پایین بود که پاهاشو به عرض شونش باز کرده بود راه میرفت من همش استرس داشتم الآنه که این شلوار بریزه کف خیابون!!!
همش تو ذهنم این بود که برم پشتش دسته کالسکه پسرمو بچسبونم به پشت شلوارش که اگه یه وقت اتفاقی افتاد در طی یک عملیات کالسکه ای جون آبروشو نجات بدم ;-)
من با پدر مادر این بچه ها زیاد قهرم زیاد!

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

بابام تعریف میکرد زمانی که دانش آموز بوده روز امتحانشون یکی از همکلاسیاش تقلب نوشته بوده میذاره تو چکمش،امتحان شروع میشه معلم تو کلاس قدم میزده نگه میکنه میبینه معلمشون رفته ته کلاس دست میکنه تو چکمش از بالا تا پایین پیدا نمیکنه معلم میاد یدفه دستشو از تو چکمش درمیاره و با برگش مشغول میشه دوباره معلم میره ته کلاس باز این یارو تو چکمشو میگرده پیدا نمیکنه دستشو همه جای چکمه میچرخونه تا نوک انگشتاش به امید پیدا کردن تقلب باز معلم میاد و این سریع دستشو درمیاره سری بعد که دنبال تقلب میچرخیده محو چرخیدن تو چکمش بوده یدفه معلمه میاد میزنه رو شونش میگه داداش شاید تو اون یکی چکمت باشه!!!!!

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم بچه که بودم آرزو داشتم وقتی بزرگ میشم با یدونه از این کیسه برنج 50کیلویا بود برم آفریقا توش موز پر کنم برگردم ایران،همیشه هم با خودم میگفتم اول اونجا یه دل سیر بخورم چندتا هم تو جیبم جا بدم،انقد بهش فکر میکردم شبا خاب میدیدم آفریقام و دورم پر از موز؛لامصب با اینکه موز انقد زیاد شده گاهی هنوزم این حسو دارم الان دیگه نسیم میوزه با خودش چند تا موز میاره دم درمون؛اما موزهای آفریقا یه چیز دیگست;-);-)

ع
عشقم پسرم حسام ۱۱ سال پیش
جوک

مادربزرگم گوشش مشکل داره،تازه نامزد شده بودیم رفته بودیم پیشش گفت اسم شوهرت چیه گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن ننه جون؛گفت علی؟من(با فریاد):حسسسسسسن؛بعد گفت آها علی؛با خودم گفتم چه فرقی میکنه علی یا حسن بذار بیچاره دلش خوش باشه بعد جلوش همسرمو صدا میکردم علی؛تو آشپزخونه که بودیم داشتم با حسن حرف میزدم صداش کردم حسن بعد مادربزرگم میگه اسمش که حسنه تو میگی علی
من:O:O
حسن::-D
مادربزرگم::-):-):-):-)
علی::-D:-D:-D
پدر بزرگ خدا بیامرزم از دیار باقی::-D:-D:-D:-D:-D:-D