دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 197944

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1394

در همين تعطيلات عيدي كه گذشت، منو مادربزگ و پدربزگم تنها بوديم. مادربزگم 14 ساله به خاطر پادرد از خونه بيرون نرفته، واسه همين بعضي بعد از ظهر ها دلش مي گيره.
يه روز از همين بعد از ظهرا گفت:
هي يو، يعني من، پاشو يه كاري بكن كه دلم گرفته، سريع، تند...
منم آهنگ شمالي(به به شمالي) گذاشتمو شروع كردم به انواع حركات در شأن و خارج از شأن كه فكر كنيد...
در همين بين پدربزرگ كه گوشاش سنگينه يعني بدون سمعك نمي شنوه از اتاق امد بيرونو گفت:
خب آدم نامشخص، حداقل آهنگ بذار كه نگن بچه معيوبه.
يعني داغون شدم آقو، خيلي سنگين بود، پريدم سمعكشو آوردم و گذاشت تو گوشش.
مي دونيد چي گفت،
(((( ها الان خوب شدحالا كه آهنگ گذاشتي برقص دست دست))))

يعني خدا همچين پدربزرگ ها و مادربزرگاي دوست داشتني با اين كيفيت و حفظ كنه