بچه که بودم یه روز عموی مامانم اومده بود خونمون.
بعدش من آروم نشسته بودم کنارشون.(خجالتی بودم)
عموی مامانم گفت چقدر این بچه باادبه!چقدر آروم و ساکته!
منم عمدا رفتم پشتی ها رو جمع کردم رفتم روشون پریدم و بلند گفتم : پدرسگ!!!!
یعنی بیچاره ها چشمشون از حدقه در اومده بود!!!!!
خاطرات خنده دار
سال آخر دبیرستان ی معلم زبان داشتیم بنده خدا خیلی ساده بود.همش طعمه نقشه های شوم بچه ها بود.هر موقع حضور غیاب میکرد بچه ها میگفتن زارعی غایبه(حالا ما اصلا زارعی نداشتیم) اونم باور میکرد همش میگفت این چرا انقدر غییت میکنه نمرشو کم میکنم.
آخرای سال بود عملا کار خاصی تو کلاس انجام نمیدادیم چند تا از بچه ها قبل اومدنش کلاسو پیچوندن رفتن بیرون.حالا اومد تو کلاس حضور غیاب کرد فهمید اونا نیستن اسماشونو نوشت رو ی برگه بچه هام گفتن خانم زارعی ام نیست خلاصه اسم اونم نوشت بعد بلند شد با نماینده کلاس رفت پیش مدیر.واااای مدیرمون تا لیستو دیده بود گفته بود زارعی کیه؟اینا اصن زارعی ندارن خانم فلانی شما رو گذاشتن سرکار ب نمایندمونم گفته بود خیلی بیشعورید:)))
ینی میخوام بگم این همه مدت نفهمیده بود:(
آی ام بهار عزیز گفته بود از خاطراتمون پست بذاریم،به روی چشم (:
چندشب پیش میخواستیم بریم یه جایی،بعد ما آدرسو بلد نبودیم.قرار شد برادر شوهرم با ماشینش(تیبا) بندازه جلو،ماهم از پشت سرش بریم.خلاصه رسیدیم به یه دوراهی شوهرم انداخت پشت یه تیبا که پلاکش فرق میکرد .رفتیم یه سمت دیگه کلا.حالا دوربرگردونم پیدا نمیشد.یهو شوهرم جوش آورد گفت همش تقصیر این ....ه(یه فحش خیلی بد!) که من انداختم پشتش.پاشو گذاشت رو گاز و عصبانی از تیبائه سبقت گرفت یهو دید داداش خودشه.نگو برادر شوهرم پلاک ماشینشو عوض کرده تازگیا. ینی از خنده داشبوردو گاز میزدم.هی میگفتم گفتی تقصیر کیه؟!....
سلام بر همگی. ماه رمضون سال پیش افطار خونه یکی از آشناهای خانمم دعوت بودیم. این آشنا در حد خاله و عمو هست برای خانمم. طی روز خانمم دوبار سر کار زنگیده بود که تأکید کنه زود بیام، دیر نریم خونشون. قرار بود صبح ناظر آب بیاد برای تست لوله های آب و فاضلاب. (بله، من مهندس ساختمونم) آقا، ایشون گذاشت ساعت 3 بعدازظهر اومد. تست لوله های شش طبقه تا نزدیک غروب طول کشید. دیگه سریع ماشین گرفتم رسیدم خونه. حالا خانمم خشمگین، فحش و بد بیراه نثارم می کرد. گفتم: لباسام رو آماده کن، ماشین هم از پارکینگ بیار بیرون، من یه دوش بگیرم، لباس عوض کنم، بریم. وقتی رفت، من به سرعت نور آماده شدم، دویدم پایین از راه پله. از شیشه کنار در ورودی ساختمون ماشینمون رو دیدم که جلوی در پارک شده. در ساختمون رو که باز کردم دیدم خانمم توی ماشین اون طرف رو نگاه می کنه (قاعدتا باید با نگاه غضب آلودی به در خیره شده باشه!) در ماشین رو باز کردم تا بشینم داخل، یه دفعه خانم پشت فرمون برگشت نگام کرد، 0_0 چرا خانمم ده بیست سال پیر شده؟ تا دهنشو باز کرد حرفی بزنه، خانمم از اون طرف کوچه توی ماشین صدام زد. تازه فهمیدم چه سوتی وحشتناکی دادم!!!!! یه ببخشید کوچیک و الفرار! حالا سوار ماشین خودمون شدم (رنگ و نوعش با اون ماشینه یکی بود، خب، حتی خانمه مثل خانمم چادر مشکی داشت.)
خانمم :)))))))))) از خنده اشک از چشماش میآد.
من :((((( حتی مجبور شدم خودم بشینم پشت فرمون چون نمی تونست خودش رو کنترل کنه.
اون خانمه ^_^ فرمونش کلا خورده شد.
چند ماه پیش عازم کربلا بودیم،(خدا قسمت کنه)
روز قبل حرکت تو مدرسه با رفیقم واستاده بیدیم که یک عدد حیف نان که خیلی به من کرم می ریخت (لامصب از صبر من خیلی سو استفاده می کرد -_-) از کنارمون رد شد و اوقاتم رو تلخ نمود :/
رفیقم: ولش کن حرص نخور تو فردا پرواز خارجی داری دیگه ایران نیستی :)))
من °_°
رفیقم ^-^
فرودگاه @_@
برگای آژانس های مسافربری T-T
ادمین :|
شما :/
دیروز داشتم سرکلاس چت میکردم یه لبخنده خیلی عمیقو ژکوندم رولبم بود یهو دیدم استادم هی داره سرکشی میکنه که ببینه دارم چیکار میکنم منم خیلی راحت داشتم به چت کردن ادامه میدادم با همون لبخنده ملیح رو خودمم نیاوردم بعد که دیگه کلاس تموم شد به دوستم جریانو گفتم دوستمم گفت حتما استاد فکر میکرده داشتی کتاب الکترونیک میخوندی
برگشتم بهش گفتم اخه اسکل کی به کتاب الکترونیکش لبخند میزنه
بعد بهم میگه اره راست میگیاا خدایا چیکار کنم از دست این دوستاا
دخترداییم ۴ سالش بود می گفت می خوام زن امیر علی(پسرخالش) بشم
خیلی نمک داشت می گفت خدای امیر علی گفته شبا نشسته آب بخورید *-*
حالا گودزیلاییش به کنار، خواهر بزرگش برگشت بهش گفت دیوونه ای؟ زن اون بشی خاله میشه مادر شوهرتا :/
خودش °~°
خالش -_-
من °_°
کچل خسته(یه شیرازی خسته)
یه بار سر زنگ فارسی معلم اومد یه مثال برای تضاد بگه .
اومد بگه موش گربه ،گفت گوش ومربه!
جاتون خالی کلی خندیدیم
خب بحث سمپاد یه مدت داغ بود بزارین منم یه خاطره تعریف کنم از روزای اول مدرسه *-*
یه هفته مونده بود به مهر ولی ما یه چنتا کلاس داشتیمو هنو شروع نشده یه اردو درون مدرسه ای داشتیم بعد من بغیر از مهسا ) اطا( هیچکیو نمیشناختم:(
قرار شد مهسا ) اطا( گیتار بیاره با هم بترکونیم خلاصه که ما شروع کردیم گیتار زدنو اینا حالا اطا هم با ته چهره استاد قمیشی و صدای معین داره اهنگ میخونه همه توجه شون به ما جلب شده بعد من یهو جوگیر شدم جلد گیتاررو برداشتم مث اسکولا شروع کردم اهنگ خوندن*-* حالا من با یه قیافه ی جدی: یا منو ببر بخونتون یا بیا به خونه ی ما بلا خانوم چه نازه گوشاش خیلی درازه تو خر ترینی خر تر ترینی دسته خودت نیس اخ که به دل میبینی ... و دوتا از دخترا دهنشون باز مونده بود اومدن پیش ما بعد یکیشون گف تو دیگع کی هستی از بابای فاطمه هم خل تری خلاصه اینجوری بود که ما با فاطمه و فاطمه دوست شدیم خلاصه که پنج تایی شروع کردیم بحث کردن درباره سمپاد یه مد که رقیب ماعه مدرسه ی پسرونه ی کردیه بعد داداش فاطمه اونجاس ما هر چی میگفتیم فاطمه ربطش میداد به حامد داداشش بعد من یهو عصبی شدم خاستم بگم حامد بره تو سوراخ دماغم بابا یهو بلند گفتم حاااااممممددد سرمو اوردن بالا دیدم خانوم راستان ملقب به ننه بروسلی با یه مانتو صورتی وایساده و با تعجب نگامون میکنه منم دیدم وضعیت قهوه ایه متمایل به ابیه اومدم درستش کنم گفتم:حامد پهلانهههههه:/ بهله و یکساعت مثه اوسکلا دیش دیری دیرین میخوندیم خانم هم برگشت که بره یهو ما مثه کاملا هماهنگ : پیرهن صورتی دل منو بردی سکته دادی تو منو فاطی رو نخوردی نشون به اون نشون یادته مثه خل مارو تو یه نماز خونه نشوندی گفتی من میرم نمره تونو صفر میزارم صفر میزارم ....
(اندر احوالات کنکوری ها)
با دوستم رفته بودیم کتابفروشی به فروشنده میگم کتاب تست تک فلسفه دوازدهم خیلی سبز دارید میگه نه جامع (دهم.یازدهم.دوازدهم)داریم
دوستم میگه کتاب جامع فلسفه قلمچی رو دارید میگه نه تکشو داریم
:||||
ممنون از تمامی انتشارات برای اینکه انقدر با ما کنکوری ها همراهی میکنن
داشتیم آنزیم هارو می خوندیم.
دبیر گفت بعله، اینا در دمای پایین چیزیشون نمیشه ولی در دمای بالا چطور میشن؟
من: گشاد میشن :)
کچل خسته(یه شیرازی خسته)
یه بار تلویزیون نگاه میکردم که تلفن یارو زنگ زد گفت باز این گوساله زنگ زد
همون موقع مامان بزرگم زنگ زد
چهارم ابتدایی بودیم، معلم می گفت بنویسید اینو
ما می گفتیم با خودکار بنویسیم؟(تازه از مداد گرفته بودنمون)
اونم می گفت نه با ذغال بنویسید :/
یه روز ذغال بردم مدرسه که با اون بنویسم نمدونم چرا ناراحت شد :)
دیروز به بابام میگم بابا جون از محل کارت برام چک نویس بیار
میگه یعنی میخوای درس بخونی؟؟
میگم:دِ. ..نه... د میخوام موشک درست کنم
اونم نه گذاشت نه ور داشت آنچنان خوابوند تو گوشم که فیل فور جوک دور سرم میچرخید
بهش میگم د چرا میزنی؟؟
میگه تا تو باشی دیگه جواب منو بد ندی تازشم این قدر نری فور جوک
میگم تو از کجا میدونی مال فور جوکه
میییگه یادت رفته اونوقت که تو سطل ماست بودی ما عضو فور جوک بودیییییم!!
من خود به چشم خویشتن ، دیدم که برگاهام می رود....
تو اینستاگرام داشتم میگشتم
دیدم یکی پست گذاشته خیلی جمعه را دوست دارم چون باعث نشاطم میشه
بعد افغانیه زیرش کامنت گذاشته بود جیگرت را خوردن بکنم من
منم تو را دوست بدارم
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531574841










