دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  224541

آقا چند شب پیش سر اینکه من قراره چکاره بشم بحث شد.
همینطور با داداشم بحث میکردیم که من از دهن پرید گفتم:کی کشف کرد.........تو مزه گلابی میده؟
یعنی با این حرف شخصیتمو بردم زیر سوال.تا امروز سوژه داداشم بودم که برو آزمایشگاهت(wc)کشف کن.
نکته اخلاقی:اندیشیده صحبت بنامید
لایک:عجب داداش بی جنبه ای
پست اولیم ولی چهار سالی میشه میام پستاتون رو میخونم.

  224506

با دوستم تو مترو نشسته بودیم
اینم که وراج بغل دستیشو گرفته بود به حرف که آره چقد فروشنده ها زیاد شدن تو متروع و معلوم نی از کجا میان و از این صوبتا،دختره ام با یه لبخند کج نگاش میکرد،آخر یه ایستگاه که پیاده شد یه پلاستیک گنده ام ورداشتو رفت،نگو بیچاره خودش فروشنده بوده!!
من:|
دوستم-__-
ملت رفیق دارن منم…هعی:[

  224501

یه بار حوصله نداشتم برم سرکار زنگ زدم گفتم پسرخالم فوت کرده نمیتونم بیام فرداش کرفتم دیدم بنرتسلیت زدن
.
.
.
انقدرشرمنده شدم میخاستم برم پسرخالم رو بکشم

  224476

یه روز گفتم یکم شوک وارد کنم به خانواده..خودمو زدم به بیهوشی...

ماشالله انقدم بازیگره خوبیم همه باور کردن با جیغ ویغ مرا راهی بیمارستان کردن...

چشام بسته بود صدا میشنیدم....مث اورژانسیا سریع بردن منو اتاق اورژانس...

حالا اینو داشته باشین....

دکتر بعد از معاینات دقیق و حرفه ای (!)منو به علت سکته مغزی داشت و کما داشت میفرستاد سی سی یو...


که دیدم دارم زنده به گور میشم چشامو وا کردم...

مگه میشه؟مگه داریم؟ (۰)_(۰)

وطنم پاره ی تنم :

بعد اینکه خانواده فمیدن چ غلطی خوردم بلایی سرم آوردن که مثل

سرویس هشت تیکه آگرین پاچیده شدم در و دیوار :))

  224472

يه بار رفتيم پارک واسه اينکه مجبور نشيم پياده روي کنيم رفتيم نزديکاي دستشويي نشستيم...
در همين حين ديدم يه خونواده که بچه کوچيک داشتن کنار دسشويي هم نشسته بودن همونجا وسط چمن ها زن و شوهر بچه رو سرپا کردن اونم از هر دو مدل!!! دسشويي کرد بعد هم بردنش دو مرتبه کردنش تو حوض پارک و درش آوردن که تميز بشه ....

من فکر مي کردم ملت فقط موقع آشغال ريختن تو سطل دور تا دورش مي ريزن نگو الان فهميدم اين قانون واسه همه جا جواب مي ده!

  224467


ﺑﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺳﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﺩﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﯾﻢ ﻭﺍﻟﻔﺮﺍﺭ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ . ﺭﻓﺘﯿﻢﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻨﺪﺗﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﻧﻔﺴﻤﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ، ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺗﻢ : ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟



ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ ! ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !!?

  224453

ببینیداز بچگیم تاالان چ بلاهایی سرم اومده....خدایاعجب قدرتی داری ک تاالان منوزنده نگه داشتی.....
-قبل ازاینکه دنیابیام بندناف پیچیده بود دورگردنمو داشتم خفه میشدم ولی بخیر گذشت
2سالگی:سکه قورت دادم ولی زود رسیدیم بیمارستان
5سالگی:ازپله هاافتادمو سرم زخم شدوگوشه پیشونیم بخیه خورد
7سالگی:تومدرسه دعواکردمو دماغم شکست ( لامصب انقدخوب جوش خورده همه فکرمیکنن عملش کردم.منم با تواضع میگم خدادادیه!! )
12سالگی:وسط بازی پریدم توخیابون.ماشین زدبهمو جفت پاهام شکست....
14سالگی:بخاری کلاسمون آتیش گرفت.من موندم زیر میزو دنده هام شکست.
17سالگی:با ماشین تصادف کردم.دو هفته توکمابودم( خدا واقعابهم رحم کرد اینجا وگرنه ره ته ته )
18سالگی:چیه؟ هنوز داری میخونی؟ نه خیر.من اگه میخواستم بمیرم تاالان مرده بودم...قراره زمستون بادوستام بریم اسکی!!!! خدارحم کنه.....

  224443

۹ سالم بود با خانواده رفتیم پارک یه پارک درن دشت گگگنننددددده
بعد پسرعمم هم توپ آورده بود بازی کنه اومد با منو یکی از پسرای فامیل بازی کرد خیلی هم حال داد^_^
اماااااااا
منم ک حسسووود با خودم گفتم چرا اون توپ داره من ندارم (خوبه دخترم)
بعد توپ اینم یجا بود ک اگه قلش میدادی از یه سرپایینی چمنی میرفت تو اتوبان خیلی سرپایینی درازی بود
منم توپشو شوت کردم پایین^_^
داشتیم میرفتیم یهو گفت عهههه توپم نیس
منم برگشتم دیدم قیافش اینجوری شد !_!
منم گفتم وا اینجا بود ک
پسرعمم هم بیشتر موقع ها با یکی از پسرای فامیل (همون ک باهاش بازی کرد)
دشمنی داره فک کرد اونو یه گوشه برد ۴ تا فوش خوار مادر داد و ولش کرد حالا اونم قسم میخورد من ورنداشتم *_*
الان هفففت سال از این ماجرا میگذره
ومن تازه بهش واقعیتو گفتم^_^
و اون الان ۱۹ سالشه
بببععععله من همچین بچه ای بودم ^_^

  224427

آقا خدا نكــنه معلمت اددليستت باشه پست گذاشتم با اين مضنون
"پسر بچه ايي رو ديدم كه زمين خورده بود رفتم پيشش گفتم درد داري؟ گف: انقد درد تو زندگيم دارم ك اينا هيچي نيســت،،
ولا من همسن اين بودم فكـ ميكردم يكي تو يخچاله داره لامپو خاموش ميكنه :| "
اونوقت دبير بنده كامنت گذاشته: هنوزم غضنفري بيش نيستي :| (پوكرفيس) :|||


خاطره ايي برا ٤ سال پيش

  224408

♥ــــــ♥خـانـوم هـمـسـاده♥ــــــ♥

یـِیْ دَفَـم مـا بـا آقـوبـزرگمـون بـحـث کِردیـم،بـعـد دو روزم آشـتـیـمـون شـد

مـام گـفـتـیـم بـزرگـتـره،بُـیـَد احـتـرامـش دُشـتـه بُشـیـم رفـتـیـم ازِش مـعـذرت خـواسـتـیـم و گـفـتـیـم حـالـمـون خـوش نـبـود او روزو یِیْ چـیـزی گـفـتـیـم
آقـوبـزرگـُمـم گ‍ـفـت:اشـکـالـی ندَره عـزیـز گـلـُم

هـمـیـن مـوقـع ک ای م‍ـحـبـتـور ب مـا کِـرد یـِیْ وَرقِیْ سـفـیـد ک اسـم عـجیـبـی ت‍ـوش بـود دُد ب م‍ـا گـفـت:
بـرو ای دوا اور از دواخـونـه بـوسـون ک چـاره یْ دردتـه

مـام رفـتـیـم دوا خـونـه ب دکترو گـفـتـیـم فـلـان ق‍ـرس بـیـار بـرِی مـا

او هـم بـا تـعـجـب نـیـگُـیْ مـا کِـرد گـف:جـسـارتـاً ای قُـرسـور بِرِیْ خـُدتـون مـیـخـایـد؟؟؟؟
گـفـتـم:بـعـلـه :)،فـقـد کِیـا بـایـد قـرصـور بـنـدازم بـالـو؟؟؟؟؛اصـن بِرِیْ چـی خـوب‍ـه ای قـرصـو؟؟؟؟
گـفـت:
.
.
.
ای قـرصـو قـرصِ ضـد انـگـلـه
جـویـدنـی هـم هـس
دو روز تـو هـفـتـه بـخـوریـن کـفـای‍ـت مـیـکـنـه؛؛؛؛
.
.
فـکـر کـنـم آغـو بُـزرگُ‍ـم مـیـخـواسـتـه ب مـن بـگـه انـگـل اجـتـمـاع،روش نـَمشُده مـحـسـوس بـگـه،نـامـحـسـوس گ‍ـفـتـه!!!!

  224403

اقا یه روزی دوست خواهرم خواهر
کوچیکترشو (که ۶سالشه) اورد خونمون که ما نگهش داریم خودش بیرون کار داشت؛ حالا بگذریم که لاکای خوشگل منو غارت کرد و مدادرنگیای بیچارمو کن فیکون کرد،خواهرم بردش پارک؛ بعد اینکه برگشتن مامانم گفت شیوا جان چطور بود خوش گذشت؟؟
شیواجانم:) گفت بد نبود پدر خاله سارارو (خواهرم)دراوردم
سارا-_-
بابامo:
مامانم :)
من:))))))))))
شیواجان :-P

  224394

آقاااا یه چیز باحال
دیشب تصمیم گرفتیم با مامانم و بابامو داداش گودزیلام منچ بازی کنیم بعد من ب جایی رسیدم ک شیش نمیومد هی یک و دو میومد بعد یه ورد من درآوردی خوندم ب این شکل اللهم و الاجمعین و الششیییییش
۶ اومد0_0
رفتم جلو خب جایزه داشتم دیگ دوباره خوندم اللهم و الاجمین و ال شییییششش
باز ۶ اومد^_^
همین حرکتونزدیک ۴ بار انجام دادم ۶ اومد 0_0
و ب سرعت نور ۴ تامو بردم تو
دییییی
اصن خانواده گرام چشاشون از حدقه زده بود بیرون

  224386

یادش بخیر قدیما ما یه معلم داشتیم که وقتی می خواست با ماشینش از زیر تور فوتبال رد بشه سرشو خم میکرد.><
0

  224345

عاغا یه بارم معلم ادبیاتمون برگشت به یکی از دوستام گف:
بافعل برد سوم شخص مفردجمله بساز.
اونم نه برداشت نه گذاشت گف:
سعید آبرویم را برد !
ینی کل زندگیشو روکرد عابروخودشو برد..همه مونم از خنده سیاه و کبودشده بودیم اون لحظه..
والابوخودا بااین سوتیاشون..

#پردیصم

  224337

zhrw
فك كنم پارسال بود با اقامون رفته بوديم بيرون،بعد يدفه مامانم زنگيد گف سرراه دارين مياين نون باگتم بخرين،اقو مام رفتيم يه مغازه اي،منم هوس گوجه سبز كرده بودم همش تو ذهنم بود،ولي نميخريدم چون تازه اومده بود هنو گرون بود باس منتظر ميموندي يكم ارزون شه،بگذريم،رفتم به پسره(جوون بود تقريبا همسن من بود) گفتم:اغا بي زحمت ٤اسلايس گوجه سبز بدين،حالا بماند ك اقامون و اون پسره داشتن قفسه هارو گاز ميزدن،از خنده جان ب جان افرين صد افرين هزار و صيصد افرين تسليم ميكردن،منم كم نياوردم گفتم رو اب بخندين خودتون كم سوتي ميدين