دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 224443

تاریخ انتشار : شهريور 1395

۹ سالم بود با خانواده رفتیم پارک یه پارک درن دشت گگگنننددددده
بعد پسرعمم هم توپ آورده بود بازی کنه اومد با منو یکی از پسرای فامیل بازی کرد خیلی هم حال داد^_^
اماااااااا
منم ک حسسووود با خودم گفتم چرا اون توپ داره من ندارم (خوبه دخترم)
بعد توپ اینم یجا بود ک اگه قلش میدادی از یه سرپایینی چمنی میرفت تو اتوبان خیلی سرپایینی درازی بود
منم توپشو شوت کردم پایین^_^
داشتیم میرفتیم یهو گفت عهههه توپم نیس
منم برگشتم دیدم قیافش اینجوری شد !_!
منم گفتم وا اینجا بود ک
پسرعمم هم بیشتر موقع ها با یکی از پسرای فامیل (همون ک باهاش بازی کرد)
دشمنی داره فک کرد اونو یه گوشه برد ۴ تا فوش خوار مادر داد و ولش کرد حالا اونم قسم میخورد من ورنداشتم *_*
الان هفففت سال از این ماجرا میگذره
ومن تازه بهش واقعیتو گفتم^_^
و اون الان ۱۹ سالشه
بببععععله من همچین بچه ای بودم ^_^