چند سال پیش داشتم میرفتم خونه یهو چندتا زورگیر خفتم کردم یکیشون چاقو گذاشت زیر گلوم گفت هرچی داری رد کن بیاد :((
لوازم داخل جیب من عبارت بودن از:
یک عدد گوشی نوکیا 1100
یه 50 تومنی پاره پوره
کلیدهام
یه دستمال کاغذی که توش فین کرده بودم :))
دیدم دزده اشک تو چشاش حلقه زد و نامردا یکیشون با زنجیر زد تو کمرم گفت برو کار کن بی عار که ایقد جیبت خالی نباشه )":
ینی ایقد حالیشون نبود که جورابمو بگردن D:
خاطرات خنده دار
بچــــه ها دیــــرو ســـوتــی دادم در حـــد چــــی!!!
ســرجلســه امتحان نیشستــه بودیــم(( تستی بـــود امتحان ِ )) اواخر امتحان یهو 6-7 نفــر تو ســالن بلــند شــدن بــرن برگــه شــونو بــدن!!!!
حالا ایــنم باعــث شــد یه کــم شاـــوغ پلـــوغ شـــه و صـــرو صـــدا همــه داشتــن از این فـــرصتــ سوءاستفــاده میکـــردن و از هــم جــوابا رو میپــرسیــدن بعــد تـــو همـــی احوالاتـــ بووودیــم و 2-3 نفر دیگــه هــم پاشــدن برن برگــه بــدن!!!!
یکــی داشــت از کنــار مــن رد میشــد بهــش گفتــم : 8 چـــی میــشه؟ 8 چــی میـــشــه؟؟؟؟؟
جـواب نداد و رفـــ (پیــش خــودم گفــتم چــه آدمیــه هااااااااااا ! خوووو بگـــو دیگــه بـــی مرفتــ :(
حــالا شـایـدم نشــنیــده ؟؟؟؟
عـــــه دوباره بـــرگشتـــ ((ذوق مـــرگ شـــدماااا )) رسید کنارم که رد شه گوشـــه پیـــرنشـــو خعـــلی مِلــو کشــیدم دوبــاره گفتــم : 8 چــی میشــه؟ 8 چــی میـــشــه؟
برگشــت بهــم یــه لبخـــند ژوکــند تحــویل داد و رفـــت!!!!!
کلــی پیـش خــودم از دستــش شــاکی شــدم کــه بدبخــت عقــده ای خووووو میگفــــتی دیگــه :(
یــــه مدتــ کـــه گذشتــ منــم منتظــــر امداد غیبــــــی بودم دیدم یارو هنــو داره بیــن صنــدلیا میــچرخه، برگه هــم دستـــش نبــود!
بعــد چند دقیـــقه که دوباره از کنــارم رد شــد یه نیـــگاه بـــم کــرد، جفتــمون خنــده مــون گــرفــت در حــــــد چــی
ولـــــــی خدایش دمـــش گــرم، مـــراقب ! باحـــالی بــــود !!! =))
یکماه بود عقد کرده بودیم
دنبال راهی بودم که با خانواده ی خانمم صمیمی بشم
مادر خانمم سر سفره ناهار گفت آقا مهدی بفرمایید پلو بکشید
منم با حالتی دوستانه گفتم مرسی سیریدم!!
خانمم بعد از چهار سال هنوز دستم میندازه سر سفره…
کلاس مون تو دانشگاه دوتا در داشت یکی جلوی کلاس و یکی هم انتهای کلاس.یه روز که استادتخته رو حسابی پر کرده بود متوجه شد تخته پاکن نیست با یکی از بچه ها که انتهای کلاس نزدیک در بود گفت برو از یه کلاس دیگه تخته پاکن بگیر اونم رفت و از در جلوی کلاس اومد تو و با اعتماد به نفس پرسید ببخشید تخته پاکن داریدکلاس از خنده ترکید.
۷ ســـــالم بــود
اون موقع ویــدیــو اُبهتـــی بــود بــرا خــودش
یـه شــب مــا نیشــســتیم فیــلم (( ســوپر مــن )) و نیگــا کــردیــم
بعـد از تماشــای فیلــم حال عجــیــب غـریـبــی داشتــم هــم سنــو ســالای مــن درک میــکنــن حــالمــو !!!
احســاس قــدرت میکـــردم احســاس مــی کــردم کــه منـتــخــب بــودم و خبـــر نداشــتم :دی
هیچــی دیگــه رفتیــم تو حیــاط تاب ســواری تـاب و رونــدیم و رونــدیم تــا ســرعت رسیــد بــه ۱۴۰ بلنــد شــدم ایســتادم
و مــدل ســوپرمن کــه دســتاشو مـشـت مــی کــرد و پــرواز میــکرد
چشــمامــو بســتم و پـــریدم!!!!
چشــمامو کــه وا کـــردم خــودم و رو تخــت بیــمارستــان دیــدم و خــانواده محـــترم به همــراه بچـــه های محـــل و تعــداد کثــیری از هـــواداراااااا هــمه دورم حلــقه زده بــودن
ســـرتون و درد نیــارم واســه اینــکه بــه زندگـــی عادی برگـــردم ۱ مـاه تحــت مراقبت هــای ویــژه بودم و بعــد از اون تا ســالها تو محــل و در و همســـایه و فامیــل ملقــب بــه (( مانــــــــی سوپر من )) بـــودم!!!
کیا اون موقع نمره زیره 10 میگرفتن واسه اینکه خانواده نفهمه زیره نمره میزدن از 10 تمره می باشد....
دوتا دختر نشسته بودن تو سالن ـــ
یکیشون مث کف گیر بود اون یکی مث ملاقه
اولی: این خانمه اصلا خشگل نبودا آرایش خوب رو صورتش نشون میداد!
دومی: آره بعضیا کلا این طورین!!!.
آخه یکی نیست بگه نادان حداقل پیش نیازش اینه که یه چیزی باید باشه که آرایش بهش بیاد دیگه
دقیقا مث اینه که مورچه خوار دم از حقوق بشر بزنه ...به همین سادگی
داشتم تو ۴جوک پست میذاشتم. اصلا هم حواسم به ساعت نبود. اومدم تو بخش کاربری دیدم میتونم پنج تا جوک بفرستم. پنج تا رو نوشتم و فرستادم که در عین ناباوری دیدم پنج تا دیگه هم دارم. و تازه اون موقع بود که متوجه شدم بعد از پست پنجمم ساعت دوازده شب شده و حالا فرداست!
یعنی چنان شوقی در وجودم پدیدار شد که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا رو بهم میدادن، چنان شعفی به وجود مبارک دست نمیداد!
جشن عقد یکی از دوستام بود. ما هم کنار سفره ی عقد بودیم. منتظر بودیم که عاقد خطبه رو بخونه. عاقد قبل از اینکه شروع کنه داشت یه چیزی رو یه تیکه کاغذ مینوشت و حواسش به دور و برش نبود. یکی از مهمونا صدا زد حاجی، خطبه رو شروع نمیکنین؟ عاقد جواب نداد (غرق در نوشتن بود!). یه دو سه بار دیگه صداش کردیم دیدیم متوجه نشد. دفعه ی آخر که طرف صداش کرد و جواب نداد، من گفتم حاجی رفته گل بچینه!!
از شدت خنده و ترکیدن مهمونا فقط همینو بگم که یکیشون که داشت شیرینی میخورد چنان پـــــــــــخ کرد و خندید که شیرینی های تو دهنش پخش شد رفت قاطی اون خاکه قندای تو پارچه ی بالاسر عروس و داماد شد. یکی از کوچولوها هم که تو بغل مامانش بود از خنده ی یهویی ملت زد زیر گریه. عروس هم که داشت قرآن میخوند هی قرمز و قرمزتر شد تا جایی که دیگه نتونست تحمل کنه و اونم زد زیر خنده. به قول بچه ها اصن یه وضی شد!!!
و اینجا بود که موفق شدم کاری کنم که حاجی سرشو بالا کنه!
یه بار خونه مامان بزرگم اینا رفتیم قرار شد منو خواهرم شب خونه مامان بزرگم بخوابیم با خاله هام تقریبا تا ساعت ۳ بیدار بودیم و حرف می زدیم !یه فیلم سینمایی داشت نشون میداد در مورد دایناسورها بود که وحشتناک هم بود……….آخرش رفتیم خوابیدیم من خواب بودم دیدم یه چیزی داره رو دستم راه میره سوسک بود! چنان جیغی زدم که نگو از تو اتاق زدم بیرون بعد همه بیدار شدن خالم تو خواب و بیداری داشت می گفت فرار کنید دایناسورا حمله کردن!!!!!!
ما رو میگی از خنده چسبیدیم به زمین !
خوب خاله ی من مجبوری شب فیلم وحشتناک ببینی آخه؟
یه روز عصر تا شب ، بیرون از خونه بودم و خیلی بد جور دستشویی داشتم . همین که رسیدم خونه خودمو انداختم تو توالت با کلی سروصدا. بعد که از توالت اومدم بیرون دیدم همه ، از جمله مهمونا سرشونو انداختن پاییین و دارن آروم می خندن. تازه یادم افتاد که اون شب قرار بود برای خواهرم بیان خواستگاری
ترم اول بودم بهم گفتن کارشناسی هستی یا ارشد؟؟؟ باخودم فکر کردم دیدم ارشد از کارشناسی بالاتره گفتم ارشد . بعد مدارکمو دادم خانومه کلی خندیدگفت یه جارفتی بگو کارشناسی هستی برو اتاق بغلی انقد زیرلب گفتم کارشناسی هستم که وقتی رفتم اتاق بغلی به جای سلام گفتم کارشناسی هستم!! بازم ضایع شدم
یه سری فیلم آموزشی دانلود کرده بودم که اشتباهی ریختم توی فلشی که داخلش یکی دوتا فیلم زبان اصلی تقریبا اونجوری بود. حواسم نبود فلشو عوض کنم و اونرو با کل مایحتوی دادم به استادم!! از اون موقع هر وقت منو میبینه میگه فلش نداری بهم قرض بدی!
آقا صبح زود این رفیقمون زنگ زده بود ول نمیکرد که...هیچی منم تو خواب الودگی این گوشیو برداشتم....رفیقم گفت:سلام احسان نمیای سرکار؟؟؟
منم تو خواب وبیداری گفتم نه من الان جایی ام کار دارم...دیدم طرف یه چند لحظه سکوت معنادار کرد بعد گفت باشه خدافظ...منم گوشیو گذاشتم بعد رفتم دست صورت بشورم...تازه فهمیدم ای بابا چه گندی زدم طرف به خونه زنگ زده بود...!!!!!!!!!!
:|
مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد..... صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن...... جمعیت هم زیاد بود...... من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم..... اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود..... یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.
جمعیت عزادار:))))
من:||
دختر خالم :((((
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 24404
کل بازدید: 531989858










