تاریخ انتشار : بهمن 1391
مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد..... صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن...... جمعیت هم زیاد بود...... من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم..... اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود..... یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.
جمعیت عزادار:))))
من:||
دختر خالم :((((











.gif)
.gif)