دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 41803

تاریخ انتشار : بهمن 1391

جشن عقد یکی از دوستام بود. ما هم کنار سفره ی عقد بودیم. منتظر بودیم که عاقد خطبه رو بخونه. عاقد قبل از اینکه شروع کنه داشت یه چیزی رو یه تیکه کاغذ مینوشت و حواسش به دور و برش نبود. یکی از مهمونا صدا زد حاجی، خطبه رو شروع نمیکنین؟ عاقد جواب نداد (غرق در نوشتن بود!). یه دو سه بار دیگه صداش کردیم دیدیم متوجه نشد. دفعه ی آخر که طرف صداش کرد و جواب نداد، من گفتم حاجی رفته گل بچینه!!
از شدت خنده و ترکیدن مهمونا فقط همینو بگم که یکیشون که داشت شیرینی میخورد چنان پـــــــــــخ کرد و خندید که شیرینی های تو دهنش پخش شد رفت قاطی اون خاکه قندای تو پارچه ی بالاسر عروس و داماد شد. یکی از کوچولوها هم که تو بغل مامانش بود از خنده ی یهویی ملت زد زیر گریه. عروس هم که داشت قرآن میخوند هی قرمز و قرمزتر شد تا جایی که دیگه نتونست تحمل کنه و اونم زد زیر خنده. به قول بچه ها اصن یه وضی شد!!!
و اینجا بود که موفق شدم کاری کنم که حاجی سرشو بالا کنه!